تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
واماندگان ناله ز دنبال مىرسند * اى آه گرم كرده عنان را كشيده‌تر در تنگناى هستى خود ما خزيده‌ايم * گر ممكنست خواهم ازين هم خزيده‌تر تا كى مكيدن جگر خويش بعد ازين * خواهم لب تو از جگر خود مكيده‌تر پرشورشست عرصه همانا كه بوده است * زين پيش بزم هستى ازين آرميده‌تر فياض ضعف پيرى و بار گران عشق * پشت خميده پشت كمانى خميده‌تر

443

به جرم اينكه لب يار شد مسخّر ساغر * خوريم خون صراحى به كاسهء سر ساغر به راه كعبهء ميخانه‌ها پياده خرامم * به شوق اينكه لبى تر كنم ز كوثر ساغر چو شيشه خون من ار محتسب به خاك بريزد * دمى چو موج نخواهم گذشتن از سر ساغر مرا خداى به تردامنان باده رساند * به اشك گرم صراحى و ديدهء تر ساغر همان بهست كه بيرون روى ز ميكده فياض * مباد تر شوى از خندهء مكرر ساغر

444

خجل شد از سرشكم خاطر افسردهء اخگر * گل اشكم كجا و غنچهء پژمردهء اخگر من آن دل‌زندهء عشقم كه با اين تيره‌روزيها * كند خاكسترم روشن چراغ مردهء اخگر اثر جويد ز آه سرد من برچيدهء آتش * گرو بازد به اشك گرم من افشرده‌اى اخگر لباس خودنمايى شعله از بالاى خس دارد * نمىپوشد كفن جز از تن خود مردهء اخگر دل فياض را آسان تسلى مىتوان دادن * به خاكستر شود خوش‌خاطر آزردهء اخگر

445

زند تبخاله از خونم لب پيمانهء اخگر * به الماس سرشكم سفته گردد دانهء اخگر عجب شادابيى در كشتزار شعله مىبينم * به اشك گرم من پرورده گويى دانهء اخگر به من در گرم خونى لاف مشرب كى تواند زد * كه از ميناى من پر مىشود پيمانهء اخگر زبان ناله در كام دل از بيم تو مىدزدم * مباد اين شعله پا بيرون نهد از خانهء اخگر حديث دل چه پردازى به بزم ناكسان فياض * به گوش خار و خس تا كى زنى افسانهء اخگر

446

اى در سر از داغ توام هر لحظه سوداى دگر * در دل ز سوداى توام هر دم سويداى دگر گفتم مگر اندوه دل كم گردد از سوداى تو * انگيخت هر سوداى تو در سينه سوداى دگر من اين سويداى كثيف از دل به ناخن بركنم * كز بهر مهر آن لطيف آرم سويداى دگر با اين تن خاكى چسان در خلوت جان جا كنم * تبديل اعضا بايدم كردن به اعضاى دگر تا نشكنى اين دست و پا در عشق دست و پا مزن * در كار هست اين كار را دستى دگر پاى دگر
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 261 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده