اى خضر ترا چشمهء حيوان كه مرا هست * درياى سرابى كه كنارش نتوان ديد
خونگرمى گل مىكَشدم سوى چمن ليك * نشتر به جگر ريزى خارش نتوان ديد
ساغر همه چيزش خوش و زيباست و ليكن * اين هست كه لب بر لب يارش نتوان ديد
در غنچه نهانست گلم با كه توان گفت * دارم چمنى ليك بهارش نتوان ديد
در وادى امّيد به خضرى نرسيديم * زين باديه جز گرد سوارش نتوان ديد
فياض بشو چهرهء دل از همه امّيد * اين آينه در زنگ غبارش نتوان ديد
428
تا قيامت خويشتن را از خرد بيگانه ديد * گردش چشمى كه امشب زاهد از پيمانه ديد
تا ابد از ذوق مستى ياد هشيارى كند * جانب هركس كه چشم مست او مستانه ديد
تا نمىسوزد تمامى كى تلافى مىشود * اين همه گرمى كه امشب شمع از پروانه ديد
چشم او بيگانه است اما نگاهش آشناست * آشنايى مىتوان از مردم بيگانه ديد
بادهء شوق تو نه فياض را بىتاب داشت * هر كه لب تر كرد ازين مى خويش را ديوانه ديد
429
عمدا اگر به ياد تو مشكل توان رسيد * گاهى اميد هست كه غافل توان رسيد
گمگشتگى كرشمهء رهبر نمىكشد * گر بگذرى ز جاده به منزل توان رسيد
چندين مچين به خويش كه گر بگذرى ز خويش * يك مشت خون به دامن قاتل توان رسيد
عصيان اگر كنى ز خدا بىخبر مباش * گاهى به حق ز وادى باطل توان رسيد
با تن هواى صحبت پاكان صواب نيست * گر بشكنى سفينه به ساحل توان رسيد
ديوانه از كجا و حريم ادب كجا * آنجا به پاى مردم عاقل توان رسيد
هرگز گمان مبر كه به عشرتگه قبول * بىرنج راه و طى منازل توان رسيد
زحمت مكش كه صحبت ديدار و ديده نيست * آنجا عجب اگر به دلايل توان رسيد
زخمىّ دوست كم نبود از شهيد غير * گرنه به كشتهء تو به بسمل توان رسيد
گر بوسهء كفش ندهد دست چون قلم * گاهى به دستبوس انامل « 1 » توان رسيد
فياض اگر عنايت برقى رسا بود * از سبزهء اميد به حاصل توان رسيد
430
به دلم تير نگاهى ز تغافل نرسيد * سر نيشى به رگ آبلهء دل نرسيد
ره سوداى سر زلف تو بىپايانست * هيچ انديشه درين راه به منزل نرسيد
هامش
( 1 ) - انامل ، انگشتان .