423
چو رشك رخنهگر نام و ننگ مىآيد * قبا ز پيرهن او به تنگ مىآيد
به كاوش مژه كوه غمى ز جا كندم * كه پاى تيشه در آنجا به سنگ مىآيد
مرا چنين كه به جان باختن شتابى هست * چرا به قتل من او را درنگ مىآيد
چه غم ز تلخى ايام غم مرا كه مدام * شكر ز مصر لبت تنگ تنگ مىآيد
دلم ز ياد رخ او شكفته شد فياض * ز عكس بر رخ آيينه رنگ مىآيد
424
اگر دو روز از ان كو خبر نمىآيد * دلم ز وادى حيرت بدر نمىآيد
هزار مرحله طى كردهايم در هر گام * غنيمتست كه اين ره بسر نمىآيد
غرض تسلى شوقست در تمنى وصل * و گرنه كام ز ديدار برنمىآيد
تنگدلان تو دربند و اين نپندارند * كدام كار ز آه سحر نمىآيد
مدام مىكش و سرخوش نشين چو من فياض * كدام روز كه خون از جگر نمىآيد
425
وفادارى از آن ترك شكارافكن نمىآيد * ازو صد شيوه مىآيد ولى اين فن نمىآيد
بهارى اينچنين و در قفس من بىخبر از گل * به بخت من صبا هم گاهى از گلشن نمىآيد
به آن دل آبروى نالهها بردم چه دانستم * كه ناخنگيرى از مومست از آهن نمىآيد
چه شد عمريست كز تحريك موج گريهء خونين * محيطم شب به طوف دورهء دامن نمىآيد
وفادارى از آن بدخو تمنا داشتم عمرى * چه دانستم كه كار دوست از دشمن نمىآيد
مرا زاهد به دين مىخواند و كافر به ترسايى * به غير از عاشقى كار دگر از من نمىآيد
دلم فياض در عشق بتان از جوش ننشيند * ز آتش مردن آيد ليك افسردن نمىآيد
426
چو بلبل خاطرم از گفتن بسيار نگشايد * زبان بستم كه قفل سينه از گفتار نگشايد
ز دين برگشته را از كفر هم كامى نشد حاصل * گره كز سبحه در دل ماند از زنار نگشايد
نسيمت گر به گلشن وا كند دكان عطارى * ز خجلت غنچه رخت خويشتن از بار نگشايد
پريشان خودم دارد سر زلفى كه از غيرت * متاع خويش در هر كوچه و بازار نگشايد
به اين آشفتگيها همت فياض را نازم * كه يك ساعت گره از گوشهء دستار نگشايد
427
آن شوخ كه بىخواب و خمارش نتوان ديد * در خواب به آغوش و كنارش نتوان ديد