چه بهبودى توان فياض ديدن از چنين عمرى * كه هر روزى كه آيد روز پيشين ياد مىآيد
420
چو بينم كبك يادم جلوهء رفتار مىآيد * كه هرگه در خرام آيد بدين رفتار مىآيد
نگاهم جيب و دامن پرگل از رخسار او برگشت * به آيينى كه پندارى كس از گلزار مىآيد
خيالت هر شب آيد بر سر بالين و ننشيند * مگر شرمش ز پاس ديدهء بيدار مىآيد
دلا زهر نگاه او غنيمت دان كه اين مرهم * براى زخمبنديها ترا در كار مىآيد
دمى در سايهء ديوار او فياض عشرت كن * كه روزى آفتابت بر سر ديوار مىآيد
421
چنانم بزم عشرت بىلبش دلگير مىآيد * كه موج باده در چشمم دم شمشير مىآيد
ندانم بر زبان حرف كه دارد كلك تقريرم * ولى دانم كه بوى خون ازين تقرير مىآيد
به جرم از طاعتم امّيدوارى بيشتر باشد * كه از سعى آنچه نايد با تو از تقصير مىآيد
ز رنگ ناله آثار سرايت مىتوان دانست * تو زود آ اى نفس بر لب كه قاصد دير مىآيد
به اين تلخى به امّيد تو عمر جاودان خواهم * كه مىگويد كه هرگز عاشق از جان سير مىآيد
چه شد امروز اگر غير از گريبان نيست در دستم * كه فردا دست جيبآموز دامنگير مىآيد
چو احوال دل ديوانه در تحرير مىآرم * صرير « 1 » خامهام چون نالهء زنجير مىآيد
جوانى كرده ضايع كى به پيرى مىرسد جايى * كه بىايوار « 2 » كمتر كارى از شبگير « 3 » مىآيد
به خون خوردن بدل شد ميل شير آن طفل را ليكن * هنوزش از لب خونخواره بوى شير مىآيد
چنانم روز روشن بىرخ او دشمن جان شد * كه مىپندارى از روزن به چشمم تير مىآيد
به فتراك نگاهش موج خون همنشينان بين * به مهمان رفته پندارى كه از نخجير مىآيد
توان با بىنيازى گرد از گردون برآوردن * در آن بيشه كه اين آهوست كمتر شير مىآيد
422
از ره كوى تو چون بانگ جرس مىآيد * جان بر لب شده از بوى تو پس مىآيد
جذبهء شوق چو آهنگ كشش ساز كند * شعله پرواز كنان بر سر خس مىآيد
غير اگر ز آتش غم سوخته باشد كه هنوز * از كباب دل او بوى هوس مىآيد
بلبل ار يك دو سه روزى به گلستان نرود * به طلبكارى او گل به قفس مىآيد
از تو فياض بود نظم به هر صفحهء دهر * يادگارى كه به كار همه كس مىآيد
هامش
( 1 ) - صرير ، آواز قلم ، هر آوازى .
( 2 ) - ايوار ( مقابل شبگير ) ، حركت مسافر در وقت عصر .
( 3 ) - شبگير ، سفر در وقت سحر .