تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
چه بهبودى توان فياض ديدن از چنين عمرى * كه هر روزى كه آيد روز پيشين ياد مىآيد

420

چو بينم كبك يادم جلوهء رفتار مىآيد * كه هرگه در خرام آيد بدين رفتار مىآيد نگاهم جيب و دامن پرگل از رخسار او برگشت * به آيينى كه پندارى كس از گلزار مىآيد خيالت هر شب آيد بر سر بالين و ننشيند * مگر شرمش ز پاس ديدهء بيدار مىآيد دلا زهر نگاه او غنيمت دان كه اين مرهم * براى زخم‌بنديها ترا در كار مىآيد دمى در سايهء ديوار او فياض عشرت كن * كه روزى آفتابت بر سر ديوار مىآيد

421

چنانم بزم عشرت بىلبش دلگير مىآيد * كه موج باده در چشمم دم شمشير مىآيد ندانم بر زبان حرف كه دارد كلك تقريرم * ولى دانم كه بوى خون ازين تقرير مىآيد به جرم از طاعتم امّيدوارى بيشتر باشد * كه از سعى آنچه نايد با تو از تقصير مىآيد ز رنگ ناله آثار سرايت مىتوان دانست * تو زود آ اى نفس بر لب كه قاصد دير مىآيد به اين تلخى به امّيد تو عمر جاودان خواهم * كه مىگويد كه هرگز عاشق از جان سير مىآيد چه شد امروز اگر غير از گريبان نيست در دستم * كه فردا دست جيب‌آموز دامنگير مىآيد چو احوال دل ديوانه در تحرير مىآرم * صرير « 1 » خامه‌ام چون نالهء زنجير مىآيد جوانى كرده ضايع كى به پيرى مىرسد جايى * كه بىايوار « 2 » كمتر كارى از شبگير « 3 » مىآيد به خون خوردن بدل شد ميل شير آن طفل را ليكن * هنوزش از لب خونخواره بوى شير مىآيد چنانم روز روشن بىرخ او دشمن جان شد * كه مىپندارى از روزن به چشمم تير مىآيد به فتراك نگاهش موج خون همنشينان بين * به مهمان رفته پندارى كه از نخجير مىآيد توان با بىنيازى گرد از گردون برآوردن * در آن بيشه كه اين آهوست كمتر شير مىآيد

422

از ره كوى تو چون بانگ جرس مىآيد * جان بر لب شده از بوى تو پس مىآيد جذبهء شوق چو آهنگ كشش ساز كند * شعله پرواز كنان بر سر خس مىآيد غير اگر ز آتش غم سوخته باشد كه هنوز * از كباب دل او بوى هوس مىآيد بلبل ار يك دو سه روزى به گلستان نرود * به طلبكارى او گل به قفس مىآيد از تو فياض بود نظم به هر صفحهء دهر * يادگارى كه به كار همه كس مىآيد
هامش
( 1 ) - صرير ، آواز قلم ، هر آوازى . ( 2 ) - ايوار ( مقابل شبگير ) ، حركت مسافر در وقت عصر . ( 3 ) - شبگير ، سفر در وقت سحر .