تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
اسير دام هوس باد آن گران‌جانى * كه تير ناز ترا دلنشين نمىخواهد هواى زلف و رخ تست بر سر فياض * كه رام كفر نگرديد و دين نمىخواهد

412

نه همين دل در برم چون مرغ بسمل مىجهد * هر سر مو ز اضطرابم چون رگ دل مىجهد آن‌چنان آمادهء زخمم كه هر دم در خيال * ياد آن مژگان كنم خون از رگ دل مىجهد بس كه مىپيچد غبار خاطرم بر دود آه * گردباد از شرم من منزل به منزل مىجهد مىنهد عمدا به قصد سينهء من در كمان * هر خدنگى كز كمان غمزه غافل مىجهد قتل عاشق دهشتى دارد كه از تأثير آن * تا ابد دل در بر شمشير قاتل مىجهد درد بيمار محبت را مداوا مشكلست * اى طبيب اينجا ترا « 1 » نبض و مرا دل مىجهد مىجهد از بزم ما پيوسته فياض از هراس * آن‌چنان كز صحبت ديوانه عاقل مىجهد

413

مويش وظيفهء شب ديجور مىدهد * رويش چراغ آيينه را نور مىدهد مخمور را خيال لبش مست مىكند * عناب او نتيجهء انگور مىدهد داغم كه زخمى نمك آن تبسميست * طرح نمك به سينهء ناسور مىدهد دار سياست سر ميدان عشق تست * نخلى كه ميوهء سر منصور مىدهد فياض من ز سودهء الماس « 2 » ديده‌ام * خاصيتى كه مرهم كافور مىدهد

414

ايزد به هركه عارض گلرنگ مىدهد * در سينه‌اش نخست دل سنگ مىدهد شادم ز تنگى دل خود كايزد از ازل * درد تو بيشتر به دل تنگ مىدهد سيماى چهره را ز دل خسته فاش كرد * گر شيشه نم برون ندهد رنگ مىدهد بلبل حكايت غم ما مىكند به گل * درد دلى كه شرح به آهنگ مىدهد منت براى صلح ز نازش چه مىكشى * فياض غمزه كام تو در جنگ مىدهد

415

بر شعله آن‌چنان‌كه كسى تار مو نهد * پيچد چو زلف دست به رخسار او نهد ترسم دراز دستى آن زلف خيره را * آخر مباد سلسله بر پاى او نهد آخر به كام خال شدى صد هزار حيف * با هندويى براى چه كس روبرو نهد
هامش
( 1 ) - ترا ، به گمان تو . ( 2 ) - سودهء الماس برنده است و جراحت را عميق‌تر كند و بدين لحاظ ضد مرهم باشد .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 252 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده