چهرهء عاشق بهارى در خزان پرورده است * بشكند يك رنگ اگر ، صد رنگ پيدا مىشود
دين و ايمان را وداعى اى مسلمانان كه باز * آن فرنگى شكل شوخ و شنگ پيدا مىشود
جستجوى گوهر مقصود دارى در نظر * اين گهر از ترك نام و ننگ پيدا مىشود
اى كه با آلايش تردامنى خو كردهاى * در بغل آيينه دارى زنگ پيدا مىشود
گوهر فياض مفت از كف بدر كردى كه باز * مفت خود دان گر به صد نيرنگ پيدا مىشود
409
آيينه از عكس رخ يارم گلستان مىشود * انديشه از ياد لب لعلش بدخشان مىشود
من بلبل آن غنچهء نشكفتهام كز خرمى * هرگه تبسم مىكند عالم گلستان مىشود
از زلف كفر آونگ او از روى ايمان رنگ او * اسلام كافر مىشود كافر مسلمان مىشود
هرجا كه آن گلپيرهن از ناز بگشايد قبا * حسرت گريبان مىدرد خميازه عريان مىشود
تيغ نگه چون بركشد نخل شهادت سركشد * چون جلوه دامن دركشد حشر شهيدان مىشود
افزود استغناى او از گريهء بىجاى من * آفت بود بر كشت چون بىوقت باران مىشود
هر روز هجر روى او روز مرا شب مىكند * هر شب به ياد زلف او خوابم پريشان مىشود
شبنم سپندِ آتشِ رخسار گل گردد زرشك * هرگه عرق بر چهرهء شرم تو غلطان مىشود
من مرد عشرت نيستم اما ز يمن عشق او * تا مىرسد غم بر دلم با عيش يكسان مىشود
من از كجا و شيوهء رسم تكلف از كجا * خورشيد از كوچكدلى در ذرّه پنهان مىشود
مرهم چه سود اى همدمان فياض را چون بر نفس * زخم دل از ياد لب لعلش نمكدان مىشود
410
چندانكه از تو جور و جفا كم نمىشود * از ما نصيب مهر و وفا كم نمىشود
چون نخل شعله ريشه در آتش دواندهام * ما را بهار نشو و نما كم نمىشود
با آنكه گريه هستى ما را به آب داد * يك دم غبار خاطر ما كم نمىشود
اسباب حسن يار چنان در فزونيند * كز پاى يار رنگ حنا كم نمىشود
در كشورى كه بارش مژگان تر بود * در چارفصل فيض هوا كم نمىشود
هرچند ديدمت به تو مشتاقتر شدم * اين درد جانفزا به دوا كم نمىشود
فياض ضبط دل چه كنى كاين سفال را * هرچند بشكنند صفا كم نمىشود
411
هلاك همچو منى خشم و كين نمىخواهد * چنين شكار ضعيفى كمين نمىخواهد
ز يك اشارهء ابرو به مدعاى توام * هلاكم اين همه چين بر جبين نمىخواهد
تراست حسن به كام و مراست عشق تمام * كه گفته است كه آنِ تو اين نمىخواهد