تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
چهرهء عاشق بهارى در خزان پرورده است * بشكند يك رنگ اگر ، صد رنگ پيدا مىشود دين و ايمان را وداعى اى مسلمانان كه باز * آن فرنگى شكل شوخ و شنگ پيدا مىشود جستجوى گوهر مقصود دارى در نظر * اين گهر از ترك نام و ننگ پيدا مىشود اى كه با آلايش تردامنى خو كرده‌اى * در بغل آيينه دارى زنگ پيدا مىشود گوهر فياض مفت از كف بدر كردى كه باز * مفت خود دان گر به صد نيرنگ پيدا مىشود

409

آيينه از عكس رخ يارم گلستان مىشود * انديشه از ياد لب لعلش بدخشان مىشود من بلبل آن غنچهء نشكفته‌ام كز خرمى * هرگه تبسم مىكند عالم گلستان مىشود از زلف كفر آونگ او از روى ايمان رنگ او * اسلام كافر مىشود كافر مسلمان مىشود هرجا كه آن گل‌پيرهن از ناز بگشايد قبا * حسرت گريبان مىدرد خميازه عريان مىشود تيغ نگه چون بركشد نخل شهادت سركشد * چون جلوه دامن دركشد حشر شهيدان مىشود افزود استغناى او از گريهء بىجاى من * آفت بود بر كشت چون بىوقت باران مىشود هر روز هجر روى او روز مرا شب مىكند * هر شب به ياد زلف او خوابم پريشان مىشود شبنم سپندِ آتشِ رخسار گل گردد زرشك * هرگه عرق بر چهرهء شرم تو غلطان مىشود من مرد عشرت نيستم اما ز يمن عشق او * تا مىرسد غم بر دلم با عيش يكسان مىشود من از كجا و شيوهء رسم تكلف از كجا * خورشيد از كوچك‌دلى در ذرّه پنهان مىشود مرهم چه سود اى همدمان فياض را چون بر نفس * زخم دل از ياد لب لعلش نمكدان مىشود

410

چندان‌كه از تو جور و جفا كم نمىشود * از ما نصيب مهر و وفا كم نمىشود چون نخل شعله ريشه در آتش دوانده‌ام * ما را بهار نشو و نما كم نمىشود با آنكه گريه هستى ما را به آب داد * يك دم غبار خاطر ما كم نمىشود اسباب حسن يار چنان در فزونيند * كز پاى يار رنگ حنا كم نمىشود در كشورى كه بارش مژگان تر بود * در چارفصل فيض هوا كم نمىشود هرچند ديدمت به تو مشتاق‌تر شدم * اين درد جانفزا به دوا كم نمىشود فياض ضبط دل چه كنى كاين سفال را * هرچند بشكنند صفا كم نمىشود

411

هلاك همچو منى خشم و كين نمىخواهد * چنين شكار ضعيفى كمين نمىخواهد ز يك اشارهء ابرو به مدعاى توام * هلاكم اين همه چين بر جبين نمىخواهد تراست حسن به كام و مراست عشق تمام * كه گفته است كه آنِ تو اين نمىخواهد