رنگ و بوى هوس از بوم و بر دل مطلب * اين گلى نيست كه در باغ حرم سبز شود
خدمت كرده بنا كرده حسابست اينجا * كِشتهام تخم وجودى كه عدم سبز شود
كشتگان تو همه زخمى شمشير خودند * سايهء تيغ درين معركه كم سبز شود
گريه بر خاطر من گرد كدورت افزود * زنگ بر آينه از كثرت نم سبز شود
وادى عشق تو ازبسكه فتورانگيزست * نتواند كه درو نقش قدم سبز شود
كردهام منع دل اما چه كنم مهربتان * تخم شوخيست كه ناكاشته هم سبز شود
گر شود نقش نگين دل نازك چه عجب * سكهء نام تو بر روى درم سبز شود
سايهء دست تو هرجا كه بهار انگيزد * دانهء بخل بكارند و كرم سبز شود
ما بدان مجلس عالى نتوانيم رسيد * بوتهء خار چه در باغ ارم سبز شود
تحفهء مجلس جانان چه فرستم فياض * هم مگر حرف من سوخته دم سبز شود
406
كم كنم شيون نمىخواهم كه نقص غم شود * پر نگريم خون دل ترسم كه دردى كم شود
سالها در چشم ما جا داشتى سودى نداشت * گر پرى با مردم اين الفت كند آدم شود
شوربختى بين كه بر داغ دل بىطاقتم * سودهء الماس ريزد حسرت مرهم شود
خاطرى از برگ گل نازكترى دارى مباد * گر وزد بر وى نسيم شكوهاى درهم شود
هركه را درد تو دامنگير شد فياضوار * دامن بيگانه گيرد دشمن محرم شود
407
دانشم حاشا كه ابر آفتاب من شود * من از آن عارفترم كاين بت حجاب من شود
عشق كافر بين كه مىگويد عجب دارم اگر * چار دفتر شرح يك حرف از كتاب من شود
وصل باقى مىتوانم تا ابد بيدار ديد * گر فناى ذاتيم يك لحظه خواب من شود
من به اين سوزى كه در دل دارم از شرم گناه * گر به ياد من فتد دوزخ كبابِ من شود
گر شب وصل تو طول روز محشر باشدش * آن قدر نبود كه صرف اضطراب من شود
مستيم خمخانه خالى كرد و شورش برنخاست * گردش چشمى مگر جام شراب من شود
با دل بىعشق اگر فياض از دنيا روم * راحت فردوس در عقبى عذاب من شود
408
آفت عاشق ز صلح و جنگ پيدا مىشود * هر كجا اين شيشه باشد سنگ پيدا مىشود
نقش شيرين كرد بيدادى كه شيرين هم نكرد * فتنه بهر كوهكن در سنگ پيدا مىشود
ناله سر كن درد دل را حاجت آواز نيست * درد چون ناخن زند آهنگ پيدا مىشود
زارى عشق آخرش دشوارتر از اوّلست * سنگ اين ره در سر فرسنگ پيدا مىشود