تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
رنگ و بوى هوس از بوم و بر دل مطلب * اين گلى نيست كه در باغ حرم سبز شود خدمت كرده بنا كرده حسابست اينجا * كِشته‌ام تخم وجودى كه عدم سبز شود كشتگان تو همه زخمى شمشير خودند * سايهء تيغ درين معركه كم سبز شود گريه بر خاطر من گرد كدورت افزود * زنگ بر آينه از كثرت نم سبز شود وادى عشق تو ازبس‌كه فتورانگيزست * نتواند كه درو نقش قدم سبز شود كرده‌ام منع دل اما چه كنم مهربتان * تخم شوخيست كه ناكاشته هم سبز شود گر شود نقش نگين دل نازك چه عجب * سكهء نام تو بر روى درم سبز شود سايهء دست تو هرجا كه بهار انگيزد * دانهء بخل بكارند و كرم سبز شود ما بدان مجلس عالى نتوانيم رسيد * بوتهء خار چه در باغ ارم سبز شود تحفهء مجلس جانان چه فرستم فياض * هم مگر حرف من سوخته دم سبز شود

406

كم كنم شيون نمىخواهم كه نقص غم شود * پر نگريم خون دل ترسم كه دردى كم شود سالها در چشم ما جا داشتى سودى نداشت * گر پرى با مردم اين الفت كند آدم شود شوربختى بين كه بر داغ دل بىطاقتم * سودهء الماس ريزد حسرت مرهم شود خاطرى از برگ گل نازك‌ترى دارى مباد * گر وزد بر وى نسيم شكوه‌اى درهم شود هركه را درد تو دامنگير شد فياض‌وار * دامن بيگانه گيرد دشمن محرم شود

407

دانشم حاشا كه ابر آفتاب من شود * من از آن عارف‌ترم كاين بت حجاب من شود عشق كافر بين كه مىگويد عجب دارم اگر * چار دفتر شرح يك حرف از كتاب من شود وصل باقى مىتوانم تا ابد بيدار ديد * گر فناى ذاتيم يك لحظه خواب من شود من به اين سوزى كه در دل دارم از شرم گناه * گر به ياد من فتد دوزخ كبابِ من شود گر شب وصل تو طول روز محشر باشدش * آن قدر نبود كه صرف اضطراب من شود مستيم خمخانه خالى كرد و شورش برنخاست * گردش چشمى مگر جام شراب من شود با دل بىعشق اگر فياض از دنيا روم * راحت فردوس در عقبى عذاب من شود

408

آفت عاشق ز صلح و جنگ پيدا مىشود * هر كجا اين شيشه باشد سنگ پيدا مىشود نقش شيرين كرد بيدادى كه شيرين هم نكرد * فتنه بهر كوه‌كن در سنگ پيدا مىشود ناله سر كن درد دل را حاجت آواز نيست * درد چون ناخن زند آهنگ پيدا مىشود زارى عشق آخرش دشوارتر از اوّلست * سنگ اين ره در سر فرسنگ پيدا مىشود