تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩
لذت گرفتهء غم ناكامى ترا * رحمست ناله گر به اثر آشنا شود صد چشمه آب خضر به تلخى فروبرم * تا كام من به خون جگر آشنا شود تا كى ز باد دامن بيگانگى تو * گردم غبار خاطر هر آشنا شود نگذاشت ذوق تلخى ايام غم دمى * كام دلم به شير و شكر آشنا شود بگذشت عمر و ذوق گريبان امان نداد * فياض را كه دست به سر آشنا شود

402

به باغ بس كه ز شرم رخت گل آب شود * غلاف غنچه در او شيشهء گلاب شود به سينه آتش مهر تو شعله زد چندان * كه ياد غير تو گر بگذرد كباب شود نصيب كس نشود روز روشنى به جهان * اگر ستارهء بخت من آفتاب شود دلم ز جور بتان لذتى دگر دارد * جفا به دفتر شوقم وفا حساب شود چو بر زبان گذرد نام تيغ او فياض * ز خون مرا دهن زخم دل پرآب شود

403

لطف كن تلخى كه جان بىلذت از شكّر شود * آب كن زهرى كه دل مستغنى از كوثر شود ضعف كى از پا درآرد رهروان شوق را * نامهء ما مرغ را بال‌وپر ديگر شود لطف كن از چشمه‌سار تيغِ چون آب حيات * قطرهء آبى كه كام حسرت ما تر شود پشت بر خاكستر ما داشت عمرى شعله گرم * سودهء اخگر كنونم مشت خاكستر شود چشم اگر بر لاله و گل مىگشايم بىرخش * هر نگه بر ديدهء حسرت كشم خنجر شود مرغ هر انديشه نتواند به بام او پريد * جلوهء پرواز اينجا دامِ بال‌وپر شود صندل بىدردى ما بود عمرى دردسر * بر سرم صندل كنون فياض دردسر شود

404

كرده‌ام خالى دلى خواهم دل او پر شود * تا دل خالى دگر از مشكل او پر شود وه كه بر دامان او آلودگى را رنگ نيست * هر دو عالم گر ز خون بسمل او پر شود ذوق بال افشانى شمعيست امشب در دلم * كز پر پروانه هر شب محفل او پر شود دل به هم چون شيشهء ساعت من و او بسته‌ايم * گر دلى خالى كنم ترسم دل او پر شود از گلش فياض اگر روحانيان يابند بوى * هر شب از جوش ملايك منزل او پر شود

405

تخم دلخواه درين مزرعه كم سبز شود * دانهء عيش فشانديم كه غم سبز شود نشئت « 1 » يأس بلندست نباشد عجبى * تخم امّيدم اگر بر سر هم سبز شود
هامش
( 1 ) - نشئت ، رويش .