لذت گرفتهء غم ناكامى ترا * رحمست ناله گر به اثر آشنا شود
صد چشمه آب خضر به تلخى فروبرم * تا كام من به خون جگر آشنا شود
تا كى ز باد دامن بيگانگى تو * گردم غبار خاطر هر آشنا شود
نگذاشت ذوق تلخى ايام غم دمى * كام دلم به شير و شكر آشنا شود
بگذشت عمر و ذوق گريبان امان نداد * فياض را كه دست به سر آشنا شود
402
به باغ بس كه ز شرم رخت گل آب شود * غلاف غنچه در او شيشهء گلاب شود
به سينه آتش مهر تو شعله زد چندان * كه ياد غير تو گر بگذرد كباب شود
نصيب كس نشود روز روشنى به جهان * اگر ستارهء بخت من آفتاب شود
دلم ز جور بتان لذتى دگر دارد * جفا به دفتر شوقم وفا حساب شود
چو بر زبان گذرد نام تيغ او فياض * ز خون مرا دهن زخم دل پرآب شود
403
لطف كن تلخى كه جان بىلذت از شكّر شود * آب كن زهرى كه دل مستغنى از كوثر شود
ضعف كى از پا درآرد رهروان شوق را * نامهء ما مرغ را بالوپر ديگر شود
لطف كن از چشمهسار تيغِ چون آب حيات * قطرهء آبى كه كام حسرت ما تر شود
پشت بر خاكستر ما داشت عمرى شعله گرم * سودهء اخگر كنونم مشت خاكستر شود
چشم اگر بر لاله و گل مىگشايم بىرخش * هر نگه بر ديدهء حسرت كشم خنجر شود
مرغ هر انديشه نتواند به بام او پريد * جلوهء پرواز اينجا دامِ بالوپر شود
صندل بىدردى ما بود عمرى دردسر * بر سرم صندل كنون فياض دردسر شود
404
كردهام خالى دلى خواهم دل او پر شود * تا دل خالى دگر از مشكل او پر شود
وه كه بر دامان او آلودگى را رنگ نيست * هر دو عالم گر ز خون بسمل او پر شود
ذوق بال افشانى شمعيست امشب در دلم * كز پر پروانه هر شب محفل او پر شود
دل به هم چون شيشهء ساعت من و او بستهايم * گر دلى خالى كنم ترسم دل او پر شود
از گلش فياض اگر روحانيان يابند بوى * هر شب از جوش ملايك منزل او پر شود
405
تخم دلخواه درين مزرعه كم سبز شود * دانهء عيش فشانديم كه غم سبز شود
نشئت « 1 » يأس بلندست نباشد عجبى * تخم امّيدم اگر بر سر هم سبز شود
هامش
( 1 ) - نشئت ، رويش .