نديد كس دم آبى كه گرد غصه نداشت * به غير بادهء عشرت كه در اياغ تو بود
كسى به بزم جمال تو روى گرم نديد * جز آفتاب كه پروانهء چراغ تو بود
ز بىدماغى فياض غم نبود امشب * كه بىدماغى او باعث دماغ تو بود
394
ز هر لبى كه برآمد سخن كلام تو بود * به هرچه گوش فرا داشتم پيام تو بود
اگر به جلوهء طاوس اگر به رفتن كبك * نظر چو نيك فكندم همين خرام تو بود
چنين كه خاص تو شد ملك حسن دانستم * كه مُهر داغ دل لاله هم به نام تو بود
ز فتنه دوستى آن نگاه شد معلوم * كه تيغ هركه به خون گشت در نيام تو بود
ز صاف و دُرد تو بوديم جمله مست ولى * دماغ هركه رساتر ز دُردِ جام تو بود
اگر به دوزخ هجران اگر در آتش وصل * هرآنچه سوختهتر آرزوى خام تو بود
تو محرمانه به جانان من بگو فياض * كه آنكه دوش فداى تو شد غلام تو بود
395
آنكه كارش به اسيران همه بيدادى بود * دل اغيار از آن جلوهگه شادى بود
خط برآوردى و عشاق پراكنده شدند * اين خط سبز تو گويى خط آزادى بود
منصب دلبريش پيش نرفت از خسرو * زور شيرين همه از بازوى فرهادى بود
سفر راه محبت چه فراغت بودست * هر قدر رنج كه دل خواست درين وادى بود
ما نديديم دل شاد و درين عالم تنگ * خبرى هست كه وقتى به جهان شادى بود
يك متاعست همه رفته و نارفتهء عمر * چون رسيديم به منزلگه فردا دى بود
عاقبت صيد سبكروحى ما شد فياض * آنكه با ما همه جا در پى صيادى بود
396
شبم در كلبهء دل ماهتاب از ياد ماهى بود * تمنّاى دو چشمم توتياى خاك راهى بود
نبود آن قوّتم از ناتوانيهاى دل ورنه * خرابيهاى عالم از دلم دربند آهى بود
خوشا عهدى كه با من هر جفا كان تندخو مىكرد * جفاى ديگر از بهر تلافى عذر خواهى بود
سيه بود ارچه روزم عمرها از هجر رخسارى * ولى چشمم سفيد از حسرت زلف سياهى بود
خرابى يافت راهى در دلم چون ملك بىصاحب * خوشا عهدى كه در ملك دلم غم پادشاهى بود
چو از بتخانه سوى كعبه برگشتم يقينم شد * كه تا سر منزل جانان از آنجا نيز راهى بود
خرابم گرچه فياض از نگاهى كرد آن بدخو * ولى تعمير اين ويرانه هم كار نگاهى بود
397
دلا گم كردهاى خود را درآ در جستجوى خود * نهاى از غنچه كم سر در گريبان كن به بوى خود