تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
نديد كس دم آبى كه گرد غصه نداشت * به غير بادهء عشرت كه در اياغ تو بود كسى به بزم جمال تو روى گرم نديد * جز آفتاب كه پروانهء چراغ تو بود ز بىدماغى فياض غم نبود امشب * كه بىدماغى او باعث دماغ تو بود

394

ز هر لبى كه برآمد سخن كلام تو بود * به هرچه گوش فرا داشتم پيام تو بود اگر به جلوهء طاوس اگر به رفتن كبك * نظر چو نيك فكندم همين خرام تو بود چنين كه خاص تو شد ملك حسن دانستم * كه مُهر داغ دل لاله هم به نام تو بود ز فتنه دوستى آن نگاه شد معلوم * كه تيغ هركه به خون گشت در نيام تو بود ز صاف و دُرد تو بوديم جمله مست ولى * دماغ هركه رساتر ز دُردِ جام تو بود اگر به دوزخ هجران اگر در آتش وصل * هرآنچه سوخته‌تر آرزوى خام تو بود تو محرمانه به جانان من بگو فياض * كه آنكه دوش فداى تو شد غلام تو بود

395

آنكه كارش به اسيران همه بيدادى بود * دل اغيار از آن جلوه‌گه شادى بود خط برآوردى و عشاق پراكنده شدند * اين خط سبز تو گويى خط آزادى بود منصب دلبريش پيش نرفت از خسرو * زور شيرين همه از بازوى فرهادى بود سفر راه محبت چه فراغت بودست * هر قدر رنج كه دل خواست درين وادى بود ما نديديم دل شاد و درين عالم تنگ * خبرى هست كه وقتى به جهان شادى بود يك متاعست همه رفته و نارفتهء عمر * چون رسيديم به منزلگه فردا دى بود عاقبت صيد سبك‌روحى ما شد فياض * آنكه با ما همه جا در پى صيادى بود

396

شبم در كلبهء دل ماهتاب از ياد ماهى بود * تمنّاى دو چشمم توتياى خاك راهى بود نبود آن قوّتم از ناتوانيهاى دل ورنه * خرابيهاى عالم از دلم دربند آهى بود خوشا عهدى كه با من هر جفا كان تندخو مىكرد * جفاى ديگر از بهر تلافى عذر خواهى بود سيه بود ارچه روزم عمرها از هجر رخسارى * ولى چشمم سفيد از حسرت زلف سياهى بود خرابى يافت راهى در دلم چون ملك بىصاحب * خوشا عهدى كه در ملك دلم غم پادشاهى بود چو از بتخانه سوى كعبه برگشتم يقينم شد * كه تا سر منزل جانان از آنجا نيز راهى بود خرابم گرچه فياض از نگاهى كرد آن بدخو * ولى تعمير اين ويرانه هم كار نگاهى بود

397

دلا گم كرده‌اى خود را درآ در جستجوى خود * نه‌اى از غنچه كم سر در گريبان كن به بوى خود
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 247 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده