تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
آسان شود مشاهدهء جلوه‌هاى راز * گر توتيا ز سرمهء بسم اللهى كنند فياض داغ مبتديانم كه زود زود * خود را ز جهل در همه فن منتهى كنند

384

دلم با زاهدان ديگر به صد اعزاز ننشيند * چو جَست از دامگاهى مرغ ديگر باز ننشيند عجب دلكش فضايى عالم گمگشتگى دارد * كه عنقا در هوايش يك دم از پرواز ننشيند ز دام صد تعلق جسته مرغ روحم اى مطرب * كه جز بر شاخسار نغمه‌هاى ساز ننشيند دل صيدى كه از جا رفته بر امّيد صيادى * به جاى خود جز از آواز طبل باز ننشيند ازين ناهمدمان مرغ دل رم خورده‌اى دارم * كه جز بر آشيان چنگل شهباز ننشيند ملامت دامنى مىزن بر آتش كو همان بهتر * كه جوش گريه‌هاى آرزوپرداز ننشيند نگاهش جان گرفت از من مسيحا كى دهد بازم * ز يك سحر آنچه برخيزد به صد اعجاز ننشيند زبان گفتگو بربسته‌ام از درد دل ليكن * خموشى يك دم از اظهار حرف راز ننشيند چو عاشق گشته‌ام آن به كه ناامّيدتر باشم * چرا كس در ميان عاشقان ممتاز ننشيند ز دل شورى كه شعر طالب آمل « 1 » برانگيزد * دگر فياض جز از حافظ شيراز ننشيند

385

معاندان كه سخن ناشنوده مىگويند * نگفته مىشنوند و نبوده مىگويند دروغ لافى بيدار طالعان چه بلاست * كه فارغند و ز بخت غنوده مىگويند ز لاف مهر خجل نيستند بلهوسان * نكشته تخم حديث دروده مىگويند به حرف اهل دل انگشت رد منه زنهار * كه اين گروه سخن آزموده مىگويند به بزم فخر ز عرض هنر تهيدستان * حديث سلسله و حرف دوده مىگويند به بزم سينه‌ام اين خوش‌تبسمان نگاه * حديث جوهر الماس سوده مىگويند ز صاف آينگى طوطيان هند خطت * سخن ز رنگ تكلّف زدوده مىگويند

386

ياد عيشى كز رخت شبهاى ما مهتاب بود * بخت ما بيدار و چشم آسمان در خواب بود سالها در انقلاب گريهء مستانه‌خيز * خانهء ما محمل جمّازهء سيلاب بود دوش بىماه رخت از بىقرارىهاى دل * ماهتابم در نظر چون لجهء سيماب بود طفل دل را در كشاكش موجهء طوفان عشق * جاى آسايش همان گهوارهء گرداب بود ساغر چشمم پر از خون نالهء دل جان‌خراش * چشم بد دور امشبم عشرت تمام اسباب بود
هامش
( 1 ) - - غ 125 / 1 .