تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
دوش اشكم رو چو در ويرانى عالم نهاد * آسمان همچون حبابى بر سر اين آب بود از سر هر خار چون گل بوى الفت مىدهد * اين چمن گويى ز خون بلبلان سيراب بود با شكوه عشق پيش كوه‌كن پا سخت كرد * كوه را پاى تزلزل غالبا در خواب بود در فسون فياض هر دم كاروان در كاروان * چشم مستش را خراج از چين و از سقلاب « 1 » بود شب كه ياد آن پرى فياض در برداشتم * . . . خوابم « 2 » به پهلو بستر سنجاب بود

387

امشب كه در چمن ز قدومش نويد بود * خلوت‌سراى غنچه گلستان عيد بود ديديم در چمن عجب آيين اتحاد * گل داشت زخم كارى و بلبل شهيد بود يك عمر در ميانهء ما و نگاه دوست * بىزحمت مجادله گفت و شنيد بود خوانديم نامهء عمل هركسى به حشر * چون روى دوست نامهء عاشق سفيد بود برديم سر فرو به گريبان شام هجر * شكر خدا كه صبح قيامت پديد بود ما را سبب ز نيل مسبّب حجاب شد * چيزى كه بست بر رخ ما در كليد بود فياض چون نظر به سراپاى دل فكند * هرجا كه ديد جلوهء ميرزا سعيد بود

388

دى كز فروغ ماه رخت پرده دور بود * آيينه از جمال تو گرداب نور بود مىرفت با نسيم تو از خويش بوى گل * خورشيد در حضور رخت بىحضور بود خسرو به زور عجز قوى گشت عاقبت * فرهاد جان نبرد كه كارش به زور بود بخت سياه بر ورق سرنوشت ما * چون خال سبز بر رخ خوبان ضرور بود فياض راه طى شد و منزل نشد پديد * سرگشتگى نتيجهء اين راه دور بود

389

امشب كه دست نالهء زارم به ساز بود * در بزم دل مدار به سوز و گداز بود چشم سفيد گشته گرفتم به لخت دل * اين بود بر رخم در و صلى كه باز بود يك دم كه ترك چشم تو غافل به ما گذشت * يك عمر در ولايت ما تركتاز بود هرجا كه اهل دل نفس گرم مىزدند * آهم به ياد سرو قدت سرفراز بود تا از گل تو بوى حقيقت شنيده‌ام * كارم تمام تربيت اين مجاز بود گشتيم پير و بخت جوانى نشد نصيب * اين عمر بىنصيبى ما خوش دراز بود فياض نازها كه كشد از نياز من * نازى كه از نياز جهان بىنياز بود
هامش
( 1 ) - سقلاب ، صقلاب ( معرّب ) ، اسلاو . ( 2 ) - نسخه : از ته خوابم .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 245 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده