تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣

381

هر كه اين شيرين لبان محو شكرخندش كنند * شيرهء زهر هلاهل شربت قندش كنند كس درين بيت الحزن بىبهره از آزار نيست * درد معشوق ار نباشد داغ فرزندش كنند نيست منع ناله ممكن ناتوان عشق را * گر به تيغ طعنه چون نى از بندش كنند هر نهالى را كه گيرد ريشه در گلزار عشق * بركنند اول ز بيخ آنگه برومندش كنند شورش ديوانه از هم بگسلد زنجير را * مفت مجنونى كه بىزنجير در بندش كنند همچو فياضى ندارند اين وفاپروردگان * تا به انواع جفا دانسته خرسندش كنند

382

خضر و مسيح اگر گل روى تو بو كنند * عمر ابد فداى ره جستجو كنند ساقى فروكش از دهن شيشه پنبه را * تا اهل فضل مُهر لبِ گفتگو كنند خمخانه جاى صحبت اشراقيانه است * گو خامها به خون فلاطون « 1 » وضو كنند هان پر كن از سبوى مى ناب كاسه‌اى * ز آن پيشتر كه كاسهء سر را سبو كنند خونم ز ديده باز ناستد مگر دمى * كاين زخم را به رشتهء حسرت رفو كنند از بىغمان كدورت خامى نمىرود * خود را به خون شعله اگر شستشو كنند تا پشت و روى كار مشخص كنند كاش * روى ترا و آينه را روبرو كنند بدخويى از طبيعت گردون نمىرود * تا آنكه اهل درد به اين شيوه خو كنند فياض وصل دوست بجان خواستى خموش * عشاق اين معامله كم آرزو كنند

383

آنان كه در اداى سخن كوتهى كنند * تشبيه قامت تو به سرو سهى كنند دردىكشان بزم تو از بهر احتياط * گر مستيى كنند به صد آگهى كنند چون سر كنيم درد دلى گريه سر كنيم * پر مىشود پياله چو مينا تهى كنند دود از نهاد گنبد گردون برآوريم * گر آه و ناله يك دو نفس همرهى كنند جز خالهاى كنج لبت كس نديده است * هندووشان كه دعوى روح اللهى كنند حكم ترا سر از خط فرمان نمىكشند * آنان كه مُهر بر خط فرماندهى كنند دانى كه اين بنام گدايان ملك فقر * در عرصهء وجود چه شاهنشهى كنند بزم ترا ز مجلس تصوير فرق نيست * از بس نظارگان تو قالب تهى كنند از دل وظيفهء نمك خنده وامگير * اين داغها مباد كه رو در بهى كنند
هامش
( 1 ) - خون فلاطون ، كنايه از شراب .