تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١

375

شد بهار و هركسى جايى وطن خوش مىكند * عندليب از گوشه‌ها كنج چمن خوش مىكند دورهء آشفتگى را يك خلف جز من نماند * سالها شد تيره‌بختى دل به من خوش مىكند بىنصيبى نيستم در هر فن از تعليم عشق * خاطر مشكل‌پسندش تا چه فن خوش مىكند از نسيمت لاله مرهم مىنهد بر داغ خويش * گل ز بويت زخم خود را در چمن خوش مىكند تا نيفتد چشم مرهم بر رخش فياض ما * داغ خود را در درون پيرهن خوش مىكند

376

دل نظر چون بر رخ آن بىترحم مىكند * همچو زلف او ز حيرت دست و پا گم مىكند هرزه‌خرجيهاى چشمم دايم از دخل دلست * ساغر اين دريادلى از پهلوى خم مىكند ذوق درد از ساغر مى ياد مىبايد گرفت * دل پر از خونست و در ظاهر تبسم مىكند افعى زلف تو از جادووشى چون روزگار * هر زمان زهر دگر در كام مردم مىكند با من اين گندم‌نمايى جوفروشى بهر چيست * آنكه جو را در كف اغيار گندم مىكند در بيابان محبت رهنمايى مشكلست * خضر اينجا گام اول خويش را گم مىكند چون روم فياض در راهى كه رهرو از خطر * هر دم از آواز پاى خود توهم مىكند

377

قاصد بىغم كجا شرح ملالم مىكند * نامه هم كى رفع وسواس خيالم مىكند پيكر كوه آب مىگردد ز شرح درد من * كى تنگ‌رويى چو كاغذ عرض حالم مىكند در ميان حسرت و غم گه چو كوهم گه چو كاه * من ز غم مىبالم و حسرت خلا لم مىكند من كه با يادش دمى هرگز نمىآيم به خويش * شوق بىطاقت چه تكليف وصالم مىكند آسمان فياض با كس در كهنسالى نكرد * آنچه با من طفل شوخ خرد سالم مىكند

378

موج اشكم ابر را آلوده‌دامن مىكند * شعلهء آهم چراغ برق روشن مىكند صحبت رنگين من مشكل كه درگيرد به دوست * من به دامن خون دل او گل به دامن مىكند ناله‌ام در سينه مىپيچد به ياد روى دوست * بلبل من در قفس هم سير گلشن مىكند فرق بسيارست اى ياران ز من تا كوه‌كن * آنچه دشمن كرد با او دوست با من مىكند با تو در غيرت نمىگنجد وجود ديگرى * رشك از آنم هر نفس با خويش دشمن مىكند مىرود از خويشتن از ضعف اگر گاهى بسهو * غنچهء امّيد من ياد شكفتن مىكند ذوق عزلت گر چنين پر مىدهد فياض زود * همتم بر شهپر عنقا نشيمن مىكند