تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨

365

سهلست اگر رقيب به خود مايلش كند * مهرست كينه نيست كه جا در دلش كند ساغر به جرم اينكه لبى بر لبش نهاد * شيشه به سرزنش همه خون در دلش كند آتش زند به بال‌وپر از شعله‌هاى شوق * پروانه‌اى كه آرزوى محفلش كند حسرت ببين كه خنجر بيداد او همان * بعد از هلاك خون به دل بسملش كند فياض در فريب تو چشمان جادوش * سحرى نكرده‌اند كه كس باطلش كند

366

عقل گو كمتر نظر در حسن تدبيرم كند * من از آن ويران‌ترم كانديشه تعميرم كند من كه از موج نفس بال‌وپرى دارم به دام * شرم بادم گر فريب ديو تسخيرم كند من كه عمرى تشنهء لب‌تشنه مردن بوده‌ام * خضر مىخواهد به آب زندگى سيرم كند من كه چون خواب اجل هرگز نمىآيم به خويش * شور رستاخيز مىبايد كه تعبيرم كند معنى پيچيده‌اى در مصرع خاموشيم * بىزبانى همچو من بايد كه تقريرم كند يك سر تير از سر مژگان او دورى كنم * آن قدرانداز شايد بوتهء تيرم « 1 » كند سر به صحرا داد سوداى سر زلفش مرا * مىكنم ديوانگى چندانكه زنجيرم كند خندهء شيرين آن لب طعم دشنامم نداد * من به اين طالع ، شكر هم آب در شيرم كند يار مىبايد كه چون پروانه گردد گرد يار * من كه از آتش چنين دورم چه تأثيرم كند عشق نه در وصل كامم مىدهد نه در فراق * من كه درد بىدوا دارم چه تدبيرم كند تازه از دام فريبى جسته‌ام فياض‌وار * كو سر زنجير در دستى كه نخجيرم كند ؟

367

شاه اجل به حكم تو فرمان روان كند * سر خيل فتنه هرچه تو گويى چنان كند تاب نگه ندارم و داغم كزين ادا * اين بدگمان مباد تغافل گمان كند چون زه كند كمان تغافل نگاه ناز * هرجا كه هست سينهء ما را نشان كند فردا كه ناتوانى ما را كنند وزن * ميزان خدنگ قامت ما را كمان كند چون عرض پيچ و تاب دهد جلوهء قدش * فياض را تصور موى ميان كند

368

چه خوش آنكه ناوك غمزهء تو به سينه ميل وطن كند * دل خسته را ز شكفتگى تروتازه‌تر ز چمن كند دل غنچه خون شود از حسد سحرى كه از ره امتحان * به چمن نسيم سحرگهى صفت تو غنچه دهن كند
هامش
( 1 ) - بوتهء تير ، نشانهء تير .