تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
چه گره كه از دل پرگره بگشايد و فتدت به زلف * لب گفتگوى مرا اگر نگه تو گرم سخن كند تو به هر طرف كه به رغم من فكنى خدنگ ستيزه را * همه جا به بال و پرستم كششى به جانب من كند ز نزاكت تن نازكت فكند به پيرهن تو خار * به مثل نسيم صبا به دامنت ارچه برگ سمن كند ز نسيم طرهء حور عين نشود شكفته دماغ او * ز غبار رهگذر تو هركه عبير جيب كفن كند دل فياض « 1 » ز غم لب تو چه شد كه غوطه به خون زند * كه جفاى لعل لب تو خون به دل عقيق يمن كند

369

ز قال رفته‌ام از دست حال تا چه كند * خيال برد ز كارم وصال تا چه كند نشاط عيش جدا مىكشد ملال جدا * كنون شهيد نشاطم ملال تا چه كند هزار حسرت ممكن شكسته در دل ماند * به جان خسته خيال محال تا چه كند طلوع صبح جمال تو عالمى همه سوخت * فروغ مهر تو وقت زوال تا چه كند دميدن سمن از زير زلف خونم ريخت * بنفشه سر زدن از روى خال تا چه كند شكسته رنگى « 2 » ما را بهار حسرت كرد * طلوع باده به آن رنگ آل تا چه كند ميى به بزم ازل ريخت عشق در كامم * عروج نشئهء آن لايزال تا چه كند غرور ساغر زر كرد آنچه كرد و هنوز * تكلّفى كه ندارد سفال تا چه كند تو يك نفس كه گريبان چو غنچه كردى باز * صبا چها كه نكرد و شمال تا چه كند نهال عشق تو در دانه بود و خون مىخورد * كنون كه ريشه دواند اين نهال تا چه كند به استمالتم افكند عشق در دوزخ * چنين اگر دهدم گوشمال تا چه كند نكردنى همه كردم درين جهان فياض * دران جهان كرم ذو الجلال تا چه كند

370

چه حدّ غنچه كه در پيش يار خنده كند * گل تبسم او بر بهار خنده كند به فصل گل ز ميم توبه مىدهد زاهد * كجاست شيشه كه بىاختيار خنده كند به روى من گل بختى نكرد خنده ولى * به تيره‌بختى من روزگار خنده كند لب تبسّم برقى نديده‌ايم افسوس * نشد كه خرمن ما يك شرار خنده كند ملال مىچكد از زهر خنده‌ام فياض * كجاست گريه كه بر من هزار خنده كند

371

چون در آيينه نظر آن مه ديرينه كند * خال را مردمك ديدهء آيينه كند
هامش
( 1 ) - در نسخه‌ها چنين آمده است و در اين صورت خارج از وزن مىنمايد . ( 2 ) - شكسته رنگى ، كنايه از زرد رنگى .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 239 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده