چه گره كه از دل پرگره بگشايد و فتدت به زلف * لب گفتگوى مرا اگر نگه تو گرم سخن كند
تو به هر طرف كه به رغم من فكنى خدنگ ستيزه را * همه جا به بال و پرستم كششى به جانب من كند
ز نزاكت تن نازكت فكند به پيرهن تو خار * به مثل نسيم صبا به دامنت ارچه برگ سمن كند
ز نسيم طرهء حور عين نشود شكفته دماغ او * ز غبار رهگذر تو هركه عبير جيب كفن كند
دل فياض « 1 » ز غم لب تو چه شد كه غوطه به خون زند * كه جفاى لعل لب تو خون به دل عقيق يمن كند
369
ز قال رفتهام از دست حال تا چه كند * خيال برد ز كارم وصال تا چه كند
نشاط عيش جدا مىكشد ملال جدا * كنون شهيد نشاطم ملال تا چه كند
هزار حسرت ممكن شكسته در دل ماند * به جان خسته خيال محال تا چه كند
طلوع صبح جمال تو عالمى همه سوخت * فروغ مهر تو وقت زوال تا چه كند
دميدن سمن از زير زلف خونم ريخت * بنفشه سر زدن از روى خال تا چه كند
شكسته رنگى « 2 » ما را بهار حسرت كرد * طلوع باده به آن رنگ آل تا چه كند
ميى به بزم ازل ريخت عشق در كامم * عروج نشئهء آن لايزال تا چه كند
غرور ساغر زر كرد آنچه كرد و هنوز * تكلّفى كه ندارد سفال تا چه كند
تو يك نفس كه گريبان چو غنچه كردى باز * صبا چها كه نكرد و شمال تا چه كند
نهال عشق تو در دانه بود و خون مىخورد * كنون كه ريشه دواند اين نهال تا چه كند
به استمالتم افكند عشق در دوزخ * چنين اگر دهدم گوشمال تا چه كند
نكردنى همه كردم درين جهان فياض * دران جهان كرم ذو الجلال تا چه كند
370
چه حدّ غنچه كه در پيش يار خنده كند * گل تبسم او بر بهار خنده كند
به فصل گل ز ميم توبه مىدهد زاهد * كجاست شيشه كه بىاختيار خنده كند
به روى من گل بختى نكرد خنده ولى * به تيرهبختى من روزگار خنده كند
لب تبسّم برقى نديدهايم افسوس * نشد كه خرمن ما يك شرار خنده كند
ملال مىچكد از زهر خندهام فياض * كجاست گريه كه بر من هزار خنده كند
371
چون در آيينه نظر آن مه ديرينه كند * خال را مردمك ديدهء آيينه كند
هامش
( 1 ) - در نسخهها چنين آمده است و در اين صورت خارج از وزن مىنمايد .
( 2 ) - شكسته رنگى ، كنايه از زرد رنگى .