362
مطربى كو كه نواى غم او ساز كند * تا ز دل شادى ناآمده پرواز كند
عيش ناساز بود زنگ درون مىخواهم * صيقل موج غم اين آينه پرداز كند
راست تا كنگرهء عرش نگيرد آرام * ناله را چون نفس خسته سبكتاز كند
يك دم ار سايه كنى بر سر ما جا دارد * كه به خورشيد فلك سايهء ما ناز كند
عندليبان نفس سوخته را در گلزار * هر سحر نالهء بيدار من آواز كند
حسرت تنگدلان منت قاصد نكشد * نامه خود بال گشادهست كه پرواز كند
جرئت عشق گرت بال دماند فياض * آشيان مرغ تو در چنگل شهباز كند
363
غنچه را دل در بر آن لعل سخنگو بشكند * شعله را از بيم خويَش رنگ بر رو بشكند
گر برافشاند به تحريك نسيمى طره را * يك جهان دل در شكنج هر سر مو بشكند
گر كند در سرمه زيبى ميل همچشمى به او * عشق ميل سرمه را در چشم آهو بشكند
من گرفتم شيشه نه سنگست و سنگ خاره است * دل كه افتاد از خم آن طاق ابرو بشكند
چون قبا بگشايد آن گل پيرهن در صحن باغ * در مشام بلبلان ترسم كه گل بو بشكند
روز و شب در بستر غم تكيهام بر بورياست * بس كه چون نى استخوانم زير پهلو بشكند
غرق عصيان آن قدر گشتم كه در بازار حشر * گر به وزن آرند جرم من ترازو بشكند
عجز خسرو پنجه ز آهن كرد و ترسم عاقبت * كوهكن را زور اين سرپنجه بازو بشكند
راست گويم نيستى فياض مرد راه عشق * گر دلت از گفتهء من بشكند گو بشكند
364
دل مست خواب غفلت و كس نيست بيدارش كند * نيش سيهمار اجل ترسم كه در كارش كند
راهست ناهموار و من با پاى چوبين « 1 » گامزن * سيل سرشك كوهكن خواهم كه هموارش كند
فرهاد مسكين را به جانباريست كوه بيكران * هم تيشه زين بار گران شايد سبكبارش كند
اى سينه تا كى روز و شب سوزى نفس در تابوتب * اين دل كه او دارد عجب كاين نالهها كارش كند
قاصد پيامى زان دهن هرگز نيارد سوى من * از بسكه آن شيرين دهن مدهوش گفتارش كند
چشم تو در خوابست و خوش از ناز ترسم گرد رخ * آواز پاى مور خط از خواب بيدارش كند
فياض اگر گيرد كسى درسى به غير از درس عشق * ناخوانده از يادش رود هرچند تكرارش كند
هامش
( 1 ) - نسخه : پاى خونين .