تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
فياض انتظار قيامت چه مىكشى * اينك ز سينه طنطنهء « 1 » صور شد بلند

358

عاشق چو بىمضايقه جان را فدا كند * خنجر زبان گشايد و صد مرحبا كند پيشت هجوم گريه امان آن قدر نداد * مرغ نگاه را كه پروبال واكند هركس كه زخم كارى ما را نظاره كرد * تا حشر دست و بازوى او را دعا كند از انفعال روز قيامت چها كشيم * گر عشق خون ناحق ما را بها كند از وعدهء وصال تو خود را شهيد كرد * فياض اگر رخ تو ببيند چها كند

359

كو غم كه نامه را به اثر آشنا كند * الماس را به داغ جگر آشنا كند ما و فريب گوشهء چشمى كه از فسون * بيگانه را به نيم‌نظر آشنا كند نگذاشت شرم دوست كه دل با هزار شوق * خونابه‌اى به ديدهء تر آشنا كند شيون مكررست بگوييد عندليب * اين نغمه را به طرز دگر آشنا كند ترسم كه رفته‌رفته هوادار زلف تو * دست هوس ترا به كمر آشنا كند تا شرم هست پردهء بيگانگى به‌جاست * ما را شراب با تو مگر آشنا كند فياض را چو تيغ به سر مىزند رقيب * دستى كه از غم تو به سر آشنا كند

360

گر آتش تو چو شمع استخوانم آب كند * عجب كه رشتهء عمر مرا بتاب كند هميشه جوهر تيغ تو همچو مرغابى * براى صيد دلم دانه‌اى در آب كند به حيله چشم تو خود را به خواب مىدارد * بدين فسانه مگر صيد را به خواب كند فلك به نسخهء تقدير سالها گرديد * كه بهر من همه روز بد انتخاب كند به دور خود رخ آن مه ز مشك تر فياض * خطى كشيده كه تسخير آفتاب كند

361

گريهء خونين نداند هركه چشمى تر كند * بايدت خون خورد تا اشك تو رنگى بركند كى كند لب بر لب ما از غرور حسن و ناز * آنكه بهر بوسه‌اى خون در دل ساغر كند كوثرم خونابه شد بىاو ولى در كام من * قطرهء خونابه را ياد لبش كوثر كند طفل شوخ من كِش از لب شيرهء جان مىچكد * فرصتش بادا كه نى در ناخن شكّر كند وادى دل پرخطرناكست گو فياض كو * نقش پاى شيردل مردى كه اين ره سر كند
هامش
( 1 ) - طنطنه ، آوازه ، صداى نقاره و كوس و طنبور . در دو نقارهء زير و بم ، آواز زير را طنطنه و آواز بم را دمدمه نامند .