تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
اى تو پوشيده ، خيال تو چرا برهنه روست * ترسمش تنگ در آغوش تمنا گيرند جلوهء حسن تو زان پرده‌نشين شد كه مباد * بىقراران سر راهى به تماشا گيرند بنشينيم و دمى شاد برآريم به هم * پيش از آن كاين نفس عاريت از ما گيرند خنك آنان كه به حسن عمل امروز به كف * دامن دولت جاويدى فردا گيرند روح در قالب آدم ز پى معرفتست * كرده‌اند اين تله در خاك كه عنقا گيرند آستين بر مژهء تر چه نهادى فياض * دست بردار كه مردم كمِ دريا گيرند

355

اسيران پرده از حال دل خود برنمىگيرند * چو تب در پوست مىسوزند ليكن درنمىگيرند برو پيمانه در خون زن كه صافى مشربان عشق * نمى تا در جگر باقى بود ساغر نمىگيرند فلك بر بىقراران آب مىبندد نمىداند * كه اين لب‌تشنگان كام خود از كوثر نمىگيرند به گوش عيش زن از داستان عمر حرفى چند * كه اين افسانه را بار دگر از سر نمىگيرند نگهدار آبروى خويش و از هر فتنه ايمن شو * كه گر عالم شود خشك آب از گوهر نمىگيرند فلك گر خون من ريزد دلش جمعست مىداند * كه خون شعله را تاوان ز خاكستر نمىگيرند چه طوفان جلوه دادى بر سر مژگان دگر فياض * كه اهل عالم از دريا حسابى برنمىگيرند

356

به چمن روى نهى سرو و سمن مىسوزند * برفروزى ، همه اطفال چمن مىسوزند چو شوى گرم زبان‌بازى سوسن در باغ * بىزبانان جوانان سمن مىسوزند برميفروز به قتل دگران چهرهء ناز * كه شهيدان تو در خاك كفن مىسوزند از ديار تو كسى را نرود پا بيرون * اين غريبان همه در ياد وطن مىسوزند لقمهء سفرهء روگرمى او نتوان خورد * عبث اين گرسنگان دست و دهن مىسوزند شد بتاب از من و در بزم به كس حرف نزد * اهل مجلس همه در آتش من مىسوزند اين چه گرميست به گفتار تو امشب فياض * كه معانى همه در باب سخن مىسوزند

357

آهم سحر چو از دل رنجور شد بلند * تا جيب آسمان ز زمين نور شد بلند آسان مگير نالهء زار مرا به گوش * كاين دود دل ز سينه به صد زور شد بلند در زير پرده نشتر صد درد مىخورد * اين خون نغمه كز رگ طنبور شد بلند در مجلس تو ما به چه رو سر برآوريم * خورشيد در حواليت از دور شد بلند عاشق نظاره در دل هر سنگ مىكند * آن آتشى كه از شجر طور شد بلند نام كسى به كوى فنا گم نمىشود * بر دارِ نيستى سر منصور شد بلند