تا كمر نظّاره را در بحر سيمابست جاى * بىقراران بس كه بر خاك درش جان ريختند
در ديار عشق آسايش نه دين دارد نه كفر * خاك اين غم بر سر گبر و مسلمان ريختند
از شراب خوشدلى در ساغر فياض ما * جرعهوارى ريختند اما پشيمان ريختند
351
يك بار نكرديم در آن دل اثرى چند * شرمندهء آزردن آه سحرى چند
گر دامن پاكت نبود روز قيامت * چون عذر توان خواست ز دامان ترى چند
اسباب جهانگيرى عشقست مهيا * از آتش سوداى تو در دل شررى چند
خون گلهام زان مژهها جوش برآورد * چند از رگ طاقت هوس نيشترى چند
ننمود اثر چهره و زنگار برآورد * آيينهء دل در كف آه سحرى چند
از دل به سوى ديده شد از ديده به دامن * پروردگيى يافت سرشك از سفرى چند
فياض به خون مژه افسانهء غم را * رفتيم و نوشتيم به ديوار و درى چند
352
بىتو يارانم كشان سوى گلستان مىبرند * با چنان حسرت كه گويى سوى زندان مىبرند
عكس رخسار تو بر هر قطره خون افتاده است * از رخت طفلان اشكم گل به دامان مىبرند
بلبلان را عشرت گلهاى خندان شد نصيب * بىنصيبان لذت از چاك گريبان مىبرند
در سر كويى كه دارم درد بىدرمان نصيب * درد را بىطاقتان آنجا به درمان مىبرند
خاك كاشان توتياى چشم فياض است باز * سرمه را هرچند مردم از صفاهان مىبرند
353
بيدلان دور از لبش چون جام گلگون مىخورند * چون به ياد آرند آن لب ساغر خون مىخورند
راضى از فرهاد شيرينش به جوى شير بود * واى كاين شيرين لبان در عهد ما خون مىخورند
دودمان عشق از هم كم فراموشى كنند * بيدلان تا حشر خون با ياد مجنون مىخورند
حيف واقف نيستى كآشفتگان شوق دوست * ساغر لبريز زهر غصه را چون مىخورند
با تو فياض ار حريفان دم زنند از جام فكر * عرض معنى مىبرند و خون مضمون مىخورند
354
صبحخيزان چو به كف جام مصفا گيرند * باج روشندلى از عالم بالا گيرند
زهد خشكست متاع سرهء خلوتيان * بار اين قافله آن به كه به دريا گيرند
بىخودانِ مىِ عشقِ تو فشانند به خاك * جام خورشيد گر از دست مسيحا گيرند
داغداران تو چون لاله بدان نزديكند * كه شوند آتش و در دامن صحرا گيرند
به نسيم سر زلفت چو نفس گرم كنند * عرق فتنه ز بوى گل سودا گيرند