تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
تا كمر نظّاره را در بحر سيمابست جاى * بىقراران بس كه بر خاك درش جان ريختند در ديار عشق آسايش نه دين دارد نه كفر * خاك اين غم بر سر گبر و مسلمان ريختند از شراب خوشدلى در ساغر فياض ما * جرعه‌وارى ريختند اما پشيمان ريختند

351

يك بار نكرديم در آن دل اثرى چند * شرمندهء آزردن آه سحرى چند گر دامن پاكت نبود روز قيامت * چون عذر توان خواست ز دامان ترى چند اسباب جهانگيرى عشقست مهيا * از آتش سوداى تو در دل شررى چند خون گله‌ام زان مژه‌ها جوش برآورد * چند از رگ طاقت هوس نيشترى چند ننمود اثر چهره و زنگار برآورد * آيينهء دل در كف آه سحرى چند از دل به سوى ديده شد از ديده به دامن * پروردگيى يافت سرشك از سفرى چند فياض به خون مژه افسانهء غم را * رفتيم و نوشتيم به ديوار و درى چند

352

بىتو يارانم كشان سوى گلستان مىبرند * با چنان حسرت كه گويى سوى زندان مىبرند عكس رخسار تو بر هر قطره خون افتاده است * از رخت طفلان اشكم گل به دامان مىبرند بلبلان را عشرت گلهاى خندان شد نصيب * بىنصيبان لذت از چاك گريبان مىبرند در سر كويى كه دارم درد بىدرمان نصيب * درد را بىطاقتان آنجا به درمان مىبرند خاك كاشان توتياى چشم فياض است باز * سرمه را هرچند مردم از صفاهان مىبرند

353

بيدلان دور از لبش چون جام گلگون مىخورند * چون به ياد آرند آن لب ساغر خون مىخورند راضى از فرهاد شيرينش به جوى شير بود * واى كاين شيرين لبان در عهد ما خون مىخورند دودمان عشق از هم كم فراموشى كنند * بيدلان تا حشر خون با ياد مجنون مىخورند حيف واقف نيستى كآشفتگان شوق دوست * ساغر لبريز زهر غصه را چون مىخورند با تو فياض ار حريفان دم زنند از جام فكر * عرض معنى مىبرند و خون مضمون مىخورند

354

صبح‌خيزان چو به كف جام مصفا گيرند * باج روشن‌دلى از عالم بالا گيرند زهد خشكست متاع سرهء خلوتيان * بار اين قافله آن به كه به دريا گيرند بىخودانِ مىِ عشقِ تو فشانند به خاك * جام خورشيد گر از دست مسيحا گيرند داغداران تو چون لاله بدان نزديكند * كه شوند آتش و در دامن صحرا گيرند به نسيم سر زلفت چو نفس گرم كنند * عرق فتنه ز بوى گل سودا گيرند