تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣

348

ز رشك خال كه سوزد بر آن غدار سپند * چو لاله سرزند از خاك داغدار سپند ز چشم‌زخم خزان نيست آفتى ممكن * كه هست بر گل روى تو نوبهار سپند به راه وصل توام وعده آتشى افروخت * كه شد به شعلهء آن چشم انتظار سپند ز شوق شعله چنان چهره برفروخته است * كه در نظر نكند فرقى از شرار سپند چه لازمست ز من منع بىقرارى من * در اضطراب كجا دارد اختيار سپند سرشك شعله‌وشم گر به چشمه‌سار افتد * هميشه سر زند از طرف جويبار سپند به غير سوختنم چاره نيست در غم دوست * كه شعله شوخ مزاجست و بىقرار سپند چنين كه كوكب داغم فروغ‌بخش افتاد * سزد كه چرخ بسوزد برو هزار سپند ميان آتش غيرت ز رشك خال رخت * اگرچه سوخت ولى سوخت شرمسار سپند تمام عمر توان سوخت از تپيدن دل * چرا نهاد بر آتش چنين مدار سپند ز طبع دفع گزندم ضرور شد فياض * به جان نكته‌شناسان برو بيار سپند

349

هر كاروان كه راه به كوى تو ساختند * بازارها به مصر ز بوى تو ساختند دربند دين نماند كس از كفر زلف تو * زنجيرها گسست چو موى تو ساختند رشك آيدم چه چاره كنم عاشقى بلاست * زان محرمان كه راه به كوى تو ساختند چرخ و ستاره با دل ما برنيامدند * تا اتفاق كرده به خوى تو ساختند گل بوى از تو دارد و باغ از تو نكهتى * بيچاره بلبلان كه به بوى تو ساختند غافل بنوش باده كه گيتى به جم نماند * صد جام خاك شد كه سبوى تو ساختند شهرى ز غمزهء تو چو فياض بيدلند * تنها مرا نه عاشق روى تو ساختند

350

نقش‌بندانى كه نقش روى جانان ريختند * طرح دلها را چو زلف او پريشان ريختند شهسوار عشق در معموره منزل كى كند * طرح اين ويرانه را دانسته ويران ريختند گلرخان بهر زكات گل‌فشانيهاى عيش * يك چمن گلهاى چاكم در گريبان ريختند تشنگان وصل او با آنكه ساقى خضر بود * تا به لب آورده صد بار آب حيوان ريختند ملك صبرم پايمال تركتاز غمزه شد * بود خالى عرصه و چابكسواران ريختند حسن مهر و مه كجا و حسن آن دلبر كجا * در حقيقت‌گويى اين بگداختند آن ريختند بىخرابى نقش آبادى مزن كآشفتگان * گرد كفر انگيختند و رنگ ايمان ريختند زلف سنبل چهره گل ساعد سمن شمشاد قد * وه كه طرح اين گلستان خوش به سامان ريختند