348
ز رشك خال كه سوزد بر آن غدار سپند * چو لاله سرزند از خاك داغدار سپند
ز چشمزخم خزان نيست آفتى ممكن * كه هست بر گل روى تو نوبهار سپند
به راه وصل توام وعده آتشى افروخت * كه شد به شعلهء آن چشم انتظار سپند
ز شوق شعله چنان چهره برفروخته است * كه در نظر نكند فرقى از شرار سپند
چه لازمست ز من منع بىقرارى من * در اضطراب كجا دارد اختيار سپند
سرشك شعلهوشم گر به چشمهسار افتد * هميشه سر زند از طرف جويبار سپند
به غير سوختنم چاره نيست در غم دوست * كه شعله شوخ مزاجست و بىقرار سپند
چنين كه كوكب داغم فروغبخش افتاد * سزد كه چرخ بسوزد برو هزار سپند
ميان آتش غيرت ز رشك خال رخت * اگرچه سوخت ولى سوخت شرمسار سپند
تمام عمر توان سوخت از تپيدن دل * چرا نهاد بر آتش چنين مدار سپند
ز طبع دفع گزندم ضرور شد فياض * به جان نكتهشناسان برو بيار سپند
349
هر كاروان كه راه به كوى تو ساختند * بازارها به مصر ز بوى تو ساختند
دربند دين نماند كس از كفر زلف تو * زنجيرها گسست چو موى تو ساختند
رشك آيدم چه چاره كنم عاشقى بلاست * زان محرمان كه راه به كوى تو ساختند
چرخ و ستاره با دل ما برنيامدند * تا اتفاق كرده به خوى تو ساختند
گل بوى از تو دارد و باغ از تو نكهتى * بيچاره بلبلان كه به بوى تو ساختند
غافل بنوش باده كه گيتى به جم نماند * صد جام خاك شد كه سبوى تو ساختند
شهرى ز غمزهء تو چو فياض بيدلند * تنها مرا نه عاشق روى تو ساختند
350
نقشبندانى كه نقش روى جانان ريختند * طرح دلها را چو زلف او پريشان ريختند
شهسوار عشق در معموره منزل كى كند * طرح اين ويرانه را دانسته ويران ريختند
گلرخان بهر زكات گلفشانيهاى عيش * يك چمن گلهاى چاكم در گريبان ريختند
تشنگان وصل او با آنكه ساقى خضر بود * تا به لب آورده صد بار آب حيوان ريختند
ملك صبرم پايمال تركتاز غمزه شد * بود خالى عرصه و چابكسواران ريختند
حسن مهر و مه كجا و حسن آن دلبر كجا * در حقيقتگويى اين بگداختند آن ريختند
بىخرابى نقش آبادى مزن كآشفتگان * گرد كفر انگيختند و رنگ ايمان ريختند
زلف سنبل چهره گل ساعد سمن شمشاد قد * وه كه طرح اين گلستان خوش به سامان ريختند