تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١

342

خوبان كه شوخى مژه از تير برده‌اند * طرح نگاه از دم شمشير برده‌اند صد ره شكست رنگ و نيامد به روز بيم * اين قوم رنگ از گل تغيير برده‌اند صبح از جبين طالع ما تيرگى برد * خاصيّت اثر زدم پير برده‌اند هر شب فغان به داد دلم زود مىرسد * امشب ز من به ناله خبر دير برده‌اند چشم حيا مدار كه اين شوخ‌ديدگان * شرم از نگاه شاهد تصوير برده‌اند آهن‌دلى چه باكت از آسيب خستگان * طرح دلت ز جوهر شمشير برده‌اند آبادى از سراى تعلق طمع مدار * زين كارخانه رونق تعمير برده‌اند زهاد در نصيحت سوداييان عشق * مغز دماغ حلقهء زنجير برده‌اند فياض شاد باد روان ملك كه گفت * سردى ز استخوان تباشير برده‌اند

343

عشاق دل به چين جبينى سپرده‌اند * اين قبله‌گاه را به كمينى سپرده‌اند درياب اين اشاره كه شاهان نام‌جو * نام بلند خود به نگينى سپرده‌اند جز مشت خاك قابل اين عشق پاك نيست * مشكل امانتى به امينى سپرده‌اند در آدمى به صورت خاكى نظر مكن * نقد نُه آسمان به زمينى سپرده‌اند از انقلاب دهر چه مقدار غافلند * آنان كه دل به آن و به اينى سپرده‌اند مسجد ز شيخ و ابروى جانان من ز من * هر گوشه را به گوشه‌نشينى سپرده‌اند

344

آنان كه پا به راه توكل فشرده‌اند * صاف رضا ز دُرد تحمل فشرده‌اند غافل مشو ز ساغر سرشار التفات * كاين جرعه را ز تيغ تغافل فشرده‌اند تا داده‌اند طبع مرا آب و رنگ فكر * خون از رگ هزار تأمل فشرده‌اند سوداى مغز كاو دماغ دل مرا * از پيچ و تاب طرهء كاكل فشرده‌اند نازك‌ترست شكوه‌ام از بوى گل مگر * اين ناله را ز نالهء بلبل فشرده‌اند سوداييان فكر به تشبيه زلف يار * خوناب حسرت از دل سنبل فشرده‌اند تا چهره‌اش به كام نزاكت سرشته شد * از لاله رنگ و نازكى از گل فشرده‌اند در عهد زلفش از رگ انديشه اهل فكر * سوداى امتناع تسلسل فشرده‌اند دلدادگان عشق ز شريان آرزو * خون فسادِ عرضِ تجمل فشرده‌اند مردان عشق در گذر سيل حادثات * پاى ثبات سخت‌تر از پل فشرده‌اند فياض آبروى دو عالم مجردان * از گوشهء رداى توكل فشرده‌اند
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 231 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده