342
خوبان كه شوخى مژه از تير بردهاند * طرح نگاه از دم شمشير بردهاند
صد ره شكست رنگ و نيامد به روز بيم * اين قوم رنگ از گل تغيير بردهاند
صبح از جبين طالع ما تيرگى برد * خاصيّت اثر زدم پير بردهاند
هر شب فغان به داد دلم زود مىرسد * امشب ز من به ناله خبر دير بردهاند
چشم حيا مدار كه اين شوخديدگان * شرم از نگاه شاهد تصوير بردهاند
آهندلى چه باكت از آسيب خستگان * طرح دلت ز جوهر شمشير بردهاند
آبادى از سراى تعلق طمع مدار * زين كارخانه رونق تعمير بردهاند
زهاد در نصيحت سوداييان عشق * مغز دماغ حلقهء زنجير بردهاند
فياض شاد باد روان ملك كه گفت * سردى ز استخوان تباشير بردهاند
343
عشاق دل به چين جبينى سپردهاند * اين قبلهگاه را به كمينى سپردهاند
درياب اين اشاره كه شاهان نامجو * نام بلند خود به نگينى سپردهاند
جز مشت خاك قابل اين عشق پاك نيست * مشكل امانتى به امينى سپردهاند
در آدمى به صورت خاكى نظر مكن * نقد نُه آسمان به زمينى سپردهاند
از انقلاب دهر چه مقدار غافلند * آنان كه دل به آن و به اينى سپردهاند
مسجد ز شيخ و ابروى جانان من ز من * هر گوشه را به گوشهنشينى سپردهاند
344
آنان كه پا به راه توكل فشردهاند * صاف رضا ز دُرد تحمل فشردهاند
غافل مشو ز ساغر سرشار التفات * كاين جرعه را ز تيغ تغافل فشردهاند
تا دادهاند طبع مرا آب و رنگ فكر * خون از رگ هزار تأمل فشردهاند
سوداى مغز كاو دماغ دل مرا * از پيچ و تاب طرهء كاكل فشردهاند
نازكترست شكوهام از بوى گل مگر * اين ناله را ز نالهء بلبل فشردهاند
سوداييان فكر به تشبيه زلف يار * خوناب حسرت از دل سنبل فشردهاند
تا چهرهاش به كام نزاكت سرشته شد * از لاله رنگ و نازكى از گل فشردهاند
در عهد زلفش از رگ انديشه اهل فكر * سوداى امتناع تسلسل فشردهاند
دلدادگان عشق ز شريان آرزو * خون فسادِ عرضِ تجمل فشردهاند
مردان عشق در گذر سيل حادثات * پاى ثبات سختتر از پل فشردهاند
فياض آبروى دو عالم مجردان * از گوشهء رداى توكل فشردهاند