از ره مستى و عشق باز نگردم اگر * خلق چو نقش قدم در پيم افتادهاند
كس نبرد ره به عشق شكر كه اين زاهدان * در گرو سبحه و در غم سجادهاند
اين همه علم و عمل آن همه مكر و حيل * شكر كه آزادگان از همه آزادهاند
هيچ نگيرند انس هيچ نگردند رام * وه كه پريچهرگان جمله پرىزادهاند
بهر تو فياض بود كوشش و رنج و بلا * بىتو چنين درد و غم دربهدر افتادهاند
340
كجابروان كه چهره به مى تاب دادهاند * از رشك خَم به قامت محراب دادهاند
كس جان ز زخم خنجر مژگان نمىبرد * اين تيغ را به زهر نگه آب دادهاند
مى مىچكد ز نغمهء مطرب چه آفتند * اين ساقيان كه باده به مضراب دادهاند
ما را كه در غم تو كتانپوش طاقتيم * كشت تبسّم گل مهتاب دادهاند
دل را ز خارخار تمناى وصل خويش * خوبان فريب بستر سنجاب دادهاند
كنج لب پياله به بوسى نمىخرند * آنان كه خط به خون مى ناب دادهاند
آنان كه پا به راه توكل فشردهاند * از دل برون كرشمهء اسباب دادهاند
طوفان فتنه دامنشان تر نمىكند * دريادلان كه رخت به سيلاب دادهاند
جرمش چه زينكه بر مژه يك دم قرار نيست * اشك مرا كه جلوهء سيماب دادهاند
ما را ز عكس طرّه و رخسار گلرخان * شب دادهاند و گوهر شبتاب دادهاند
فياض از تغافل چشمان او مرنج * مستند و دل به ذوق شكر خواب دادهاند
341
چشم دلم به عالم بالا گشادهاند * در خلوتم دريچه به صحرا گشادهاند
طول امل فراخور عرض جمال تست * آغوش موج درخور دريا گشادهاند
گلگشت شهر و كوى نيايد ز پاى عشق * اين گام را به دامن صحرا گشادهاند
اى ماه من برآ كه به راهت ستارگان * چشم اميد بهر تماشا گشادهاند
زان دم كه جلوه قسمت نخل بلند تست * خميازه را بغل به تمنا گشادهاند
بر ما گذر به خاطر پاك تو بستهاند * راهى كه از دلت به دل ما گشادهاند
ز آسيب فتنه بىخبران را فراغتست * سيليست اينكه بر دل دانا گشادهاند
طفل ديار عشق نداند بلوغ چيست * در كودكى زبان مسيحا گشادهاند
تا بهرِ صيدِ عصمتِ يوسف كنند دام * صد حلقه از كمند زليخا گشادهاند
اينجا گشاد قفل به دست كليد نيست * بر اهل دل درى به مدارا گشادهاند
فياض جا بر اهل طرب تنگ شد بسست * در بزم غم براى تو صد جا گشادهاند