تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
از ره مستى و عشق باز نگردم اگر * خلق چو نقش قدم در پيم افتاده‌اند كس نبرد ره به عشق شكر كه اين زاهدان * در گرو سبحه و در غم سجاده‌اند اين همه علم و عمل آن همه مكر و حيل * شكر كه آزادگان از همه آزاده‌اند هيچ نگيرند انس هيچ نگردند رام * وه كه پريچهرگان جمله پرىزاده‌اند بهر تو فياض بود كوشش و رنج و بلا * بىتو چنين درد و غم دربه‌در افتاده‌اند

340

كج‌ابروان كه چهره به مى تاب داده‌اند * از رشك خَم به قامت محراب داده‌اند كس جان ز زخم خنجر مژگان نمىبرد * اين تيغ را به زهر نگه آب داده‌اند مى مىچكد ز نغمهء مطرب چه آفتند * اين ساقيان كه باده به مضراب داده‌اند ما را كه در غم تو كتان‌پوش طاقتيم * كشت تبسّم گل مهتاب داده‌اند دل را ز خارخار تمناى وصل خويش * خوبان فريب بستر سنجاب داده‌اند كنج لب پياله به بوسى نمىخرند * آنان كه خط به خون مى ناب داده‌اند آنان كه پا به راه توكل فشرده‌اند * از دل برون كرشمهء اسباب داده‌اند طوفان فتنه دامنشان تر نمىكند * دريادلان كه رخت به سيلاب داده‌اند جرمش چه زينكه بر مژه يك دم قرار نيست * اشك مرا كه جلوهء سيماب داده‌اند ما را ز عكس طرّه و رخسار گلرخان * شب داده‌اند و گوهر شب‌تاب داده‌اند فياض از تغافل چشمان او مرنج * مستند و دل به ذوق شكر خواب داده‌اند

341

چشم دلم به عالم بالا گشاده‌اند * در خلوتم دريچه به صحرا گشاده‌اند طول امل فراخور عرض جمال تست * آغوش موج درخور دريا گشاده‌اند گلگشت شهر و كوى نيايد ز پاى عشق * اين گام را به دامن صحرا گشاده‌اند اى ماه من برآ كه به راهت ستارگان * چشم اميد بهر تماشا گشاده‌اند زان دم كه جلوه قسمت نخل بلند تست * خميازه را بغل به تمنا گشاده‌اند بر ما گذر به خاطر پاك تو بسته‌اند * راهى كه از دلت به دل ما گشاده‌اند ز آسيب فتنه بىخبران را فراغتست * سيليست اينكه بر دل دانا گشاده‌اند طفل ديار عشق نداند بلوغ چيست * در كودكى زبان مسيحا گشاده‌اند تا بهرِ صيدِ عصمتِ يوسف كنند دام * صد حلقه از كمند زليخا گشاده‌اند اينجا گشاد قفل به دست كليد نيست * بر اهل دل درى به مدارا گشاده‌اند فياض جا بر اهل طرب تنگ شد بسست * در بزم غم براى تو صد جا گشاده‌اند