تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
تو رفتى از دل و در سينه آرزوت به‌جاست * كه چون نهال شود كنده ريشه مىماند ستم زياده ز حد مىكنى و پندارى * كه ملك دل به تو بيداد پيشه مىماند از آن به سير گلستان نمىرود زاهد * كه شكل غنچه سراپا به شيشه مىماند دگر به ياد كه در كوه كندنى فياض * كه نالهء تو به آواز تيشه مىماند

337

هر كس به عارض تو خط مشك‌فام خواند * مضمون تيره‌بختى ما را تمام خواند من طفل مشربم ز فنون هنر مرا * چندان سواد بس كه توان خط جام خواند در داد جمله را به سر گردخوان « 1 » غم * گردون صلاى عامى و ما را به نام خواند قسمت به روزنامهء اعمال من بسهو * صبحى نوشته بود ولى بخت شام خواند فياض تا ز من سبق خامشى گرفت * مشكل دگر تواند درس كلام خواند

338

بىوفا و بد و بيداد گرت ساخته‌اند * خوب بودى و دگر خوب‌ترت ساخته‌اند رحم اگر بر دل زارم نكنى جرم تو نيست * كه ز حال دل من بىخبرت ساخته‌اند دى به از هرچه و امروز ز هر بد بترم * چه توان كرد چنين در نظرت ساخته‌اند به چه رنگ از تو شكيبد دل بىطاقت من * تو كه هر لحظه به رنگ دگرت ساخته‌اند چون ز غيرت نگدازيم كه اين بلهوسان * راه چون مور به تَنگ شكرت ساخته‌اند دور از آغوش رقيبان نشوى پندارى * دست اين طايفه را در كمرت ساخته‌اند راز من هم ز زبان تو به من مىگويند * اين حريفان كه چنين پرده درت ساخته‌اند از سموم نفس بلهوسان مىترسم * كه سراپاى چو گلبرگ ترت ساخته‌اند اين لطافت كه تو دارى و صفايى كه تراست * از نسيم گل و آب گهرت ساخته‌اند ناز بر تخت كى و مملكت جم دارند * بيدلان تو كه با خاك درت ساخته‌اند خبر از خويش ندارى به چه كارى فياض * چه دميدند كه بىپا و سرت ساخته‌اند

339

از پى قتلم دگر درد و غم آماده‌اند * همچو دو ابروى يار پشت به هم داده‌اند پاى گريزم نماند واى كه در خون من * لشكر مژگان ناز صف بصف استاده‌اند جسته‌ام از دام زلف ليك به تسخير من * لشكر آشوب خط دست به هم داده‌اند طبع من و منع عشق آنگه ازين زاهدان * در عجبم كاين گروه از چه چنين ساده‌اند
هامش
( 1 ) - گرد خوان ، سفرهء مدوّر .