تو رفتى از دل و در سينه آرزوت بهجاست * كه چون نهال شود كنده ريشه مىماند
ستم زياده ز حد مىكنى و پندارى * كه ملك دل به تو بيداد پيشه مىماند
از آن به سير گلستان نمىرود زاهد * كه شكل غنچه سراپا به شيشه مىماند
دگر به ياد كه در كوه كندنى فياض * كه نالهء تو به آواز تيشه مىماند
337
هر كس به عارض تو خط مشكفام خواند * مضمون تيرهبختى ما را تمام خواند
من طفل مشربم ز فنون هنر مرا * چندان سواد بس كه توان خط جام خواند
در داد جمله را به سر گردخوان « 1 » غم * گردون صلاى عامى و ما را به نام خواند
قسمت به روزنامهء اعمال من بسهو * صبحى نوشته بود ولى بخت شام خواند
فياض تا ز من سبق خامشى گرفت * مشكل دگر تواند درس كلام خواند
338
بىوفا و بد و بيداد گرت ساختهاند * خوب بودى و دگر خوبترت ساختهاند
رحم اگر بر دل زارم نكنى جرم تو نيست * كه ز حال دل من بىخبرت ساختهاند
دى به از هرچه و امروز ز هر بد بترم * چه توان كرد چنين در نظرت ساختهاند
به چه رنگ از تو شكيبد دل بىطاقت من * تو كه هر لحظه به رنگ دگرت ساختهاند
چون ز غيرت نگدازيم كه اين بلهوسان * راه چون مور به تَنگ شكرت ساختهاند
دور از آغوش رقيبان نشوى پندارى * دست اين طايفه را در كمرت ساختهاند
راز من هم ز زبان تو به من مىگويند * اين حريفان كه چنين پرده درت ساختهاند
از سموم نفس بلهوسان مىترسم * كه سراپاى چو گلبرگ ترت ساختهاند
اين لطافت كه تو دارى و صفايى كه تراست * از نسيم گل و آب گهرت ساختهاند
ناز بر تخت كى و مملكت جم دارند * بيدلان تو كه با خاك درت ساختهاند
خبر از خويش ندارى به چه كارى فياض * چه دميدند كه بىپا و سرت ساختهاند
339
از پى قتلم دگر درد و غم آمادهاند * همچو دو ابروى يار پشت به هم دادهاند
پاى گريزم نماند واى كه در خون من * لشكر مژگان ناز صف بصف استادهاند
جستهام از دام زلف ليك به تسخير من * لشكر آشوب خط دست به هم دادهاند
طبع من و منع عشق آنگه ازين زاهدان * در عجبم كاين گروه از چه چنين سادهاند
هامش
( 1 ) - گرد خوان ، سفرهء مدوّر .