مرا غريب وطن كرد و رو به باغ نهاد * كه بلبلى نگذارد در آشيان ماند
شبى كه وصف رخ او به آفتاب كنم * چو شمع تا سحرم شعله بر زبان ماند
چو وصف آن لب خندان رقم كنم فياض * قلم ز حيرت انگشت بر دهان ماند
333
بس كه كردم داد از آن بت قوّت دادم نماند * آن قدر فرياد ازو كردم كه فريادم نماند
هرچه جز ياد دهان او فراموش منست * بس كه ياد هيچ كردم هيچ در يادم نماند
گريهام در آب راند و ناله در آتش نشاند * لاجرم جز مشت خاكى در كف بادم نماند
غصه را شيرين خود كردم بلا را بيستون * حسرتى بر خسرو و رشكى به فرهادم نماند
هرچه بر من منّتى از غير بود از من برفت * هيچ جز آزادى طبع خدا دادم نماند
عشق تاراجى عجب بر خرمن من رانده است * خاطر خوش جان آزاد و دل شادم نماند
رفت فياض از سرم انديشهء چين و ختن * اين زمان در دل به غير از فكر بغدادم نماند
334
رسم سرايت نفس ناتوان نماند * تأثير در قلمرو آه و فغان نماند
عمريست نام اهل وفا كس نمىبرد * دردا كه آتشى هم ازين كاروان نماند
عرض نفس چه مىبرى اى عندليب زار * گوشى كه نالهاى شنود در جهان نماند
دودى برآور از خس و خاشاكم اى اجل * كاين مرغ را علاقه به اين آشيان نماند
اى تشنه آب عزت خود بر زمين مريز * كاب گهر درين صدف آسمان نماند
در باغ عمر حاصل نخل اميد ما * چيزى جز آبله به كف باغبان نماند
فياض پيش اهل وفا يادگار ما * جز ياد مهربانى ما بر زبان نماند
335
بهشت عدن به حسن رسيده مىماند * بهار خلد به خط دميده مىماند
بهوشتر ز حبابى به مجلس تو چرا * حديث شكوهء ما ناشنيده مىماند
حيا ز شرم تو خوى گشت و در بهار خطت * به شبنم به بنفشه چكيده مىماند
ضعيف نالى من آن قدر سرايت كرد * كه خنده بر لب او نارسيده مىماند
به بزم عيش ز بيم خلاف وعدهء تو * شكفتگى به حناى پريده مىماند
ز دست سنگدليهاى گوش ناله شنو * خراش سينه به جيب دريده مىماند
ز كيست نشئهء صحبت دگر ترا فياض * كه بزم ما به دماغ رسيده مىماند
336
بيا كه بىتو نه ساغر نه شيشه مىماند * تو چون نباشى مجلس به بيشه مىماند