تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 228

مساهمون:

ص٢٢٨
مرا غريب وطن كرد و رو به باغ نهاد * كه بلبلى نگذارد در آشيان ماند شبى كه وصف رخ او به آفتاب كنم * چو شمع تا سحرم شعله بر زبان ماند چو وصف آن لب خندان رقم كنم فياض * قلم ز حيرت انگشت بر دهان ماند

333

بس كه كردم داد از آن بت قوّت دادم نماند * آن قدر فرياد ازو كردم كه فريادم نماند هرچه جز ياد دهان او فراموش منست * بس كه ياد هيچ كردم هيچ در يادم نماند گريه‌ام در آب راند و ناله در آتش نشاند * لاجرم جز مشت خاكى در كف بادم نماند غصه را شيرين خود كردم بلا را بيستون * حسرتى بر خسرو و رشكى به فرهادم نماند هرچه بر من منّتى از غير بود از من برفت * هيچ جز آزادى طبع خدا دادم نماند عشق تاراجى عجب بر خرمن من رانده است * خاطر خوش جان آزاد و دل شادم نماند رفت فياض از سرم انديشهء چين و ختن * اين زمان در دل به غير از فكر بغدادم نماند

334

رسم سرايت نفس ناتوان نماند * تأثير در قلمرو آه و فغان نماند عمريست نام اهل وفا كس نمىبرد * دردا كه آتشى هم ازين كاروان نماند عرض نفس چه مىبرى اى عندليب زار * گوشى كه ناله‌اى شنود در جهان نماند دودى برآور از خس و خاشاكم اى اجل * كاين مرغ را علاقه به اين آشيان نماند اى تشنه آب عزت خود بر زمين مريز * كاب گهر درين صدف آسمان نماند در باغ عمر حاصل نخل اميد ما * چيزى جز آبله به كف باغبان نماند فياض پيش اهل وفا يادگار ما * جز ياد مهربانى ما بر زبان نماند

335

بهشت عدن به حسن رسيده مىماند * بهار خلد به خط دميده مىماند بهوشتر ز حبابى به مجلس تو چرا * حديث شكوهء ما ناشنيده مىماند حيا ز شرم تو خوى گشت و در بهار خطت * به شبنم به بنفشه چكيده مىماند ضعيف نالى من آن قدر سرايت كرد * كه خنده بر لب او نارسيده مىماند به بزم عيش ز بيم خلاف وعدهء تو * شكفتگى به حناى پريده مىماند ز دست سنگدليهاى گوش ناله شنو * خراش سينه به جيب دريده مىماند ز كيست نشئهء صحبت دگر ترا فياض * كه بزم ما به دماغ رسيده مىماند

336

بيا كه بىتو نه ساغر نه شيشه مىماند * تو چون نباشى مجلس به بيشه مىماند