326
دل از جفاى محرم و بيگانه پر نشد * صد دل تهى شد و دل ديوانه پر نشد
چون شيشه سر به سجده نبردم كه از غمش * سجادهام ز اشك چو پيمانه پر نشد
عمريست تا فسانهء غم گوش مىكنم * گوش دلم هنوز ز افسانه پر نشد
داغ فراخحوصلگيهاى مشربم * صد خانقه تهى شد و خمخانه پر نشد
نايد به تنگ سينهء فياض از غمت * از گنج هيچگه دل ويرانه پر نشد
327
پاى دل تا به ره كوى تو فرسوده نشد * از تردّد نفسى در برم آسوده نشد
تا گل ساغر مى لب به شكر خنده گشاد * بلبل شيشه ز شيون دمى آسوده نشد
تا به سوداى تو ما را هوس خام افتاد * چه زيان بود كه بر بوده و نابوده نشد
كس نديديم كه در دام فريبى نفتاد * دامن همت ما بود كه آلوده نشد
اين چه حالست كه از دست نكويان فياض * هيچ چيزى بجز از حسرتم افزوده نشد
328
تا كى چنينم از مژه خون شرر چكد * اين شعلهء گداخته از چشم تر چكد
داغ طراوت تو بر آن روى تازهام * ترسم گل نظاره ز دست نظر چكد
هر مرغ را كه نامهء من زيب بال اوست * خون شكايت دلم از بالوپر چكد
با اين طراوتى كه سخن را به ياد تست * گر بفشرند نامهام آب از گهر چكد
نازكدل نظافت آن جسم نازكم * ترسم كه عضو عضو وى از يكديگر چكد
هرجا كه دست مىنهم اعضاى خسته را * چون برگ لاله قطرهء خون جگر چكد
شد ديدهام سفيد و همان گريه در جدال * اشك ستاره چند ز چشم سحر چكد
هرگه به نالهاى نفسى آتشين كنم * جوهر چو قطره از دم تيغ اثر چكد
صحرانورد عشق به دريا نهد چو روى * خون گردد آب بحر كه از چشم تر چكد
از زخم كوهكن ز دمِ تيشه تا به حشر * خون لاله لاله بر سر كوه و كمر چكد
فياض شهد مىدمد از دفترت مگر * نيشكريست كلك تو كز وى شكر چكد
329
در هجر تو دوشم چو ز دل شور برآمد * از هر سر مويم شب ديجور برآمد
شب آيينهء روى تو در مدّ نظر بود * ناگاه غبار سحر از دور برآمد
امشب ز خيال رخت اى يوسف مصرى * چون ديدهء يعقوب مه از نو برآمد