تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
هر تار جامه با تن نازك‌دلان عشق * در دشمنى به خار مغيلان شريك شد خوش وقت عندليب كه تا بوى گل رسيد * بفروخت آشيان به گلستان شريك شد تنها حريف كينهء ما آسمان نبود * در قتل ما به غمزهء خوبان شريك شد فياض بگذر از سر هم‌چشمى فلك * با كس درين معامله نتوان شريك شد

323

دردا كه غمزهء دوست دشمن شكار هم شد * نشكست عهد دشمن تا استوار هم شد مرديم و از سر ما بخت سيه نشد دور * وه كاين چراغ مرده شمع مزار هم شد از آه سرد بلبل فصل خزان گلشن * دى سرد گشت هرجا كار بهار هم شد در عقده‌ريزى بخت پردست و پا زدم ليك * كارى نيامد از دست دستم ز كار هم شد رازى كه بود در دل خون گشت و همره اشك * آمد برون و صرف جيب و كنار هم شد خوش داشتيم چندى يارى و روزگارى * برگشت يار چون بخت و آن روزگار هم شد اى آنكه گفتى از دوست چونست حال فياض * بيچاره در ره او مرد و غبار هم شد

324

به مهر آموختيم آن طفل را بىمهريش فن شد * طلسم دوستى تعويذ او كرديم و دشمن شد ندانم جلوه‌اش را چيست خاصيت ولى دانم * كه هرجا سايهء سرو قدش افتاد گلشن شد به عهد شعلهء حسنش چنان پروانگى عامست * كه مرغ سدره را شاخ گل آتش نشيمن شد نماند آرايشى بهر نشاط روز وصل از بس * گل چاك گريبان صرف گلريزان دامن شد تنگ‌تر شد گرم از شيشه دل از من نبود امّا * دل از برگ گل نازك‌ترت دانسته آهن شد نگويم عالمى شد دشمن جانم ولى گويم * كه هرجا بود سنگى در كمين شيشهء من شد فروغ تازه‌اى در كلبهء تاريك مىبينم * چراغ بخت من از پرتو روى كه روشن شد تو تا بودى سموم واديم باد مسيحا بود * تو چون رفتى نسيم گلستانم دود گلخن شد چنانم زندگانى مىخلد بىروح او فياض * كه گويى هر سر مو بر تن من نوك سوزن شد

325

دلم شبى كه خيال ترا نشيمن شد * چو آفتاب مرا داغ سينه روشن شد كدام شمع كند خانه روشنم بىتو * مرا كه پرتو خورشيد دود روزن شد به منع گريه به چشم تر آستين چه نهم * كنون كه راز دلم روشناس دامن شد ز بس كه سنگ ملامت زدند تاب آورد * دل چو شيشهء من رفته رفته آهن شد چه رشحه از مژه دادى به كشت غم فياض * كه دانه خوشه برآورد و خوشه خرمن شد