هر تار جامه با تن نازكدلان عشق * در دشمنى به خار مغيلان شريك شد
خوش وقت عندليب كه تا بوى گل رسيد * بفروخت آشيان به گلستان شريك شد
تنها حريف كينهء ما آسمان نبود * در قتل ما به غمزهء خوبان شريك شد
فياض بگذر از سر همچشمى فلك * با كس درين معامله نتوان شريك شد
323
دردا كه غمزهء دوست دشمن شكار هم شد * نشكست عهد دشمن تا استوار هم شد
مرديم و از سر ما بخت سيه نشد دور * وه كاين چراغ مرده شمع مزار هم شد
از آه سرد بلبل فصل خزان گلشن * دى سرد گشت هرجا كار بهار هم شد
در عقدهريزى بخت پردست و پا زدم ليك * كارى نيامد از دست دستم ز كار هم شد
رازى كه بود در دل خون گشت و همره اشك * آمد برون و صرف جيب و كنار هم شد
خوش داشتيم چندى يارى و روزگارى * برگشت يار چون بخت و آن روزگار هم شد
اى آنكه گفتى از دوست چونست حال فياض * بيچاره در ره او مرد و غبار هم شد
324
به مهر آموختيم آن طفل را بىمهريش فن شد * طلسم دوستى تعويذ او كرديم و دشمن شد
ندانم جلوهاش را چيست خاصيت ولى دانم * كه هرجا سايهء سرو قدش افتاد گلشن شد
به عهد شعلهء حسنش چنان پروانگى عامست * كه مرغ سدره را شاخ گل آتش نشيمن شد
نماند آرايشى بهر نشاط روز وصل از بس * گل چاك گريبان صرف گلريزان دامن شد
تنگتر شد گرم از شيشه دل از من نبود امّا * دل از برگ گل نازكترت دانسته آهن شد
نگويم عالمى شد دشمن جانم ولى گويم * كه هرجا بود سنگى در كمين شيشهء من شد
فروغ تازهاى در كلبهء تاريك مىبينم * چراغ بخت من از پرتو روى كه روشن شد
تو تا بودى سموم واديم باد مسيحا بود * تو چون رفتى نسيم گلستانم دود گلخن شد
چنانم زندگانى مىخلد بىروح او فياض * كه گويى هر سر مو بر تن من نوك سوزن شد
325
دلم شبى كه خيال ترا نشيمن شد * چو آفتاب مرا داغ سينه روشن شد
كدام شمع كند خانه روشنم بىتو * مرا كه پرتو خورشيد دود روزن شد
به منع گريه به چشم تر آستين چه نهم * كنون كه راز دلم روشناس دامن شد
ز بس كه سنگ ملامت زدند تاب آورد * دل چو شيشهء من رفته رفته آهن شد
چه رشحه از مژه دادى به كشت غم فياض * كه دانه خوشه برآورد و خوشه خرمن شد