تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
ندارد تاب حمل نامهء پرشكوهء عاشق * مگر مرغى كه چون پروانه خصم بال‌وپر باشد نكردى شعله‌وش انداز « 1 » بال‌افشانى فياض * چو اخگر مردهء خاكسترى خاكت به سر باشد

314

يك شب كه به در وصال باشد * هر لحظه هزار سال باشد آن را كه تو در خيال باشى * تا حشر شب وصال باشد قتل همه كس حلال بر خويش * تا خون منت حلال باشد گر خون منست اين ديت چيست * بگذار كه پايمال باشد ممكن نبود گذشتن از وصل * هرچند امر محال باشد كلكش منقار بلبلانست * فياض چه غم كه لال باشد

315

خوشا آن دل كه تا جان باشدش اندوهگين باشد * دل آسوده مىبايد كه در زير زمين باشد كجا داد دل پرحسرت من مىدهد و صلى * كه تا مژگان زنى برهم نگاه واپسين باشد دل از جور و جفايش نشئهء مهر و وفا يابد * كه كار نازنينان هرچه باشد نازنين باشد به هر جانب سمند ناز بىباكانه مىتازى * نمىترسى كه تا ديدى نگاهى در كمين باشد همان جاريست بر من حكم آب تيغ بيدادت * اگر چون آفتابم عالمى زير نگين باشد دل از محراب ابروى تو هرگز رو نگرداند * به شرع دوستى گر قبله‌اى باشد همين باشد فكندت از نظر فياض اگر آن بىوفا آسان * تو هم مشكل مگير اين كار را خوب اين‌چنين باشد

316

حناى پاى تو شد خون من حلال تو باشد * بهاى خون من اين بس كه پايمال تو باشد به چشمهء خضرش روزهء هوس نگشايد * كسى كه تشنه‌لب چشمهء زلال تو باشد به موقف ازلم با تو بوده عرض تمنّا * هنوز تا ابدم مستى وصال تو باشد نبود از ستمت در خيالم آنچه تو كردى * چها هنوز به اين خسته در خيال تو باشد كنون كه حال تو خاطرنشان او شده فياض * گمان مبر كه به عالم كسى به حال تو باشد

317

آن شوخ ز حالم خبرى داشته باشد * وين ناله بدان دل اثرى داشته باشد پيداست پريشانى زلفش ز حد افزون * گويا به دل خسته سرى داشته باشد مستانه رود سر زده تا بر سر آن كوى * گر سيل سرشكم اثرى داشته باشد
هامش
( 1 ) - انداز - غ 37 .