ندارد تاب حمل نامهء پرشكوهء عاشق * مگر مرغى كه چون پروانه خصم بالوپر باشد
نكردى شعلهوش انداز « 1 » بالافشانى فياض * چو اخگر مردهء خاكسترى خاكت به سر باشد
314
يك شب كه به در وصال باشد * هر لحظه هزار سال باشد
آن را كه تو در خيال باشى * تا حشر شب وصال باشد
قتل همه كس حلال بر خويش * تا خون منت حلال باشد
گر خون منست اين ديت چيست * بگذار كه پايمال باشد
ممكن نبود گذشتن از وصل * هرچند امر محال باشد
كلكش منقار بلبلانست * فياض چه غم كه لال باشد
315
خوشا آن دل كه تا جان باشدش اندوهگين باشد * دل آسوده مىبايد كه در زير زمين باشد
كجا داد دل پرحسرت من مىدهد و صلى * كه تا مژگان زنى برهم نگاه واپسين باشد
دل از جور و جفايش نشئهء مهر و وفا يابد * كه كار نازنينان هرچه باشد نازنين باشد
به هر جانب سمند ناز بىباكانه مىتازى * نمىترسى كه تا ديدى نگاهى در كمين باشد
همان جاريست بر من حكم آب تيغ بيدادت * اگر چون آفتابم عالمى زير نگين باشد
دل از محراب ابروى تو هرگز رو نگرداند * به شرع دوستى گر قبلهاى باشد همين باشد
فكندت از نظر فياض اگر آن بىوفا آسان * تو هم مشكل مگير اين كار را خوب اينچنين باشد
316
حناى پاى تو شد خون من حلال تو باشد * بهاى خون من اين بس كه پايمال تو باشد
به چشمهء خضرش روزهء هوس نگشايد * كسى كه تشنهلب چشمهء زلال تو باشد
به موقف ازلم با تو بوده عرض تمنّا * هنوز تا ابدم مستى وصال تو باشد
نبود از ستمت در خيالم آنچه تو كردى * چها هنوز به اين خسته در خيال تو باشد
كنون كه حال تو خاطرنشان او شده فياض * گمان مبر كه به عالم كسى به حال تو باشد
317
آن شوخ ز حالم خبرى داشته باشد * وين ناله بدان دل اثرى داشته باشد
پيداست پريشانى زلفش ز حد افزون * گويا به دل خسته سرى داشته باشد
مستانه رود سر زده تا بر سر آن كوى * گر سيل سرشكم اثرى داشته باشد
هامش
( 1 ) - انداز - غ 37 .