عمريست كه در راه وفا خاك نشينم * شايد كه بدين ره گذرى داشته باشد
مرديم ز آمد شد هر بيهده فياض * ويرانهء دل كاش درى داشته باشد
318
آيينه سنگ بود و ترا ديد آب شد * آنگاه از فروغ رخت آفتاب شد
روز ازل ز شعلهء حسن تو يك شرار * بر آسمان شد و لقبش آفتاب شد
نرگس شنيد و تا ابدش ديده بازماند * چشمت كه از فسانهء من نيمخواب شد
اى دل به حفظ ظاهر ازين بيشتر مكوش * حسنى كه نيست هم همه صرف نقاب شد
فياض يك نظر كه فكندى به دفترم * ديوان شعر من همگى انتخاب شد
319
اقبال رو نمود و به ما يار يار شد * وين روزگار تيرهء ما روزگار شد
پيمان ناشكستهء ما با تو تازه گشت * عهد نبستهء تو به ما استوار شد
با دانههاى جوهر تيغ تو دلخوشست * اين آب و دانه مرغ مرا سازگار شد
گلگونهاى براى عروس خزان نماند * رنگى كه داشت گل همه صرف بهار شد
فياض را نويد وصال تو زنده كرد * چشمى كه هم نداشت به راه تو چار شد
320
بس كه دلگيرم غم از آميزشم دلگير شد * بس كه بىكس بىكسى از اختلاطم سير شد
وز ازل از خنجر مژگان خوبان بازماند * قطرهء آبى كه در كار دم شمشير شد
در بلندى مىتوانستم گذشت از آفتاب * خاطر افتادگيها سخت دامنگير شد
پيشتر از بال خود را مىرسانيدم به دام * در طلسم بيضه افتادم كه كارم دير شد
سيل غم از هر طرف رو در دل تنگم نهاد * شكر كاين ويرانه آخر قابل تعمير شد
شب كه حسرت رخصت درد دلى زان غمزه يافت * يك نگه كردم كه يك عالم سخن تقرير شد
321
كسى به دعوى مهرش چو صبح صادق شد * كه چون جرس دل او با زبان موافق شد
چنين كه چشم به روى تو دوخت پندارى * كه عكس آينه پيش رخ تو عاشق شد
لباس جلوه رسايى فزود تا آخر * به سرو قامت رعناى او موافق شد
كسى كه صبر به خوارى نمود همچو هلال * به يك دو هفته بر اقران خويش فايق شد
هزار شكر كه فياض بىزبان آخر * چو ابروى تو زبانآور حقايق شد
322
آمد بهار و خانه به زندان شريك شد * چاك جگر به چاك گريبان شريك شد