هلاك تربيت مجلسى شوم كه درو * خزان اگر بنشيند بهار برخيزد
نصيب زورق فياض گشت طوفانى * كه موج صد خطرش از كنار برخيزد
307
چو آيد در چمن از عندليبان شور برخيزد * به تعظيم نسيمش بوى گل از دور برخيزد
مشامآراى گلشن چون شود بوى سر زلفش * ز خواب سرگرانى نرگس مخمور برخيزد
نقاب زلف چون از پيش ماه چهره برگيرد * به هرجا سايه افتد شعلههاى نور برخيزد
چنان شهد غمش در كام جانها لذتى دارد * كه ماتم گر نشيند با غم او سور برخيزد
به مرهم عمرى ار داغ تو در يك پيرهن خوابد * چو برخيزد سياهى از سر ناسور برخيزد
دلم با داغ عشقت در لحد آسايشى دارد * كه در محشر عجب دارم اگر از گور برخيزد
نشيند گردباد از بار شرم شورشم فياض * درين صحرا غبارم هركجا از دور برخيزد
308
قدم از بار محنت برنخيزد * محبت هم ازين كمتر نخيزد
ز دامنگيرى خاكش در آن كوى * چو سايه هركه افتد برنخيزد
شبى بر بستر حسرت نيفتم * كه سيلابم ز چشم تر نخيزد
به دل تخم هوس كشتم نشد سبز * بلى دانه ز خاكستر نخيزد
چنان افتادهام فياض از پاى * كه آه از دل به صد نشتر نخيزد
309
بخت كو كز تو به من مژدهء يادى برسد * مگر اين كشت مرا آب ز بادى برسد
عاشقان زار بگرييد چو كامى يابيد * اين شگون نيست كه عاشق به مرادى برسد
بلبل اين ناله و فرياد ندارد سودى * كيست در كشور خوبى كه به دادى برسد
دلم از حسرت تيغ تو به تنگ آمده است * مگر از شست تو امّيد گشادى برسد
بىجمال تو سواد نظرم رفته زياد * مگر از خطّ تو چشمم به سوادى برسد
سفرِ دورِ رهِ زلف تو دارم در پيش * يا رب از مايدهء لطف تو زادى برسد
صفحهء شعر تو فياض چنين روحفزاست * كه كس از راه بيابان به سوادى برسد
310
كسى به درد سخن غير طبع من نرسد * قلم دواسبه به داد دل سخن نرسد
رسيدهام به مقامى به راه كعبهء شوق * كه هركه پاى طلب بشكند به من نرسد
متاع جلوهء شيرين چنان روايى يافت * كه غير حسرت بى جا به كوهكن نرسد
ز سوزن مژه ارزانى رفو باشد * شكاف سينه كه تا دامن كفن نرسد