تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
هلاك تربيت مجلسى شوم كه درو * خزان اگر بنشيند بهار برخيزد نصيب زورق فياض گشت طوفانى * كه موج صد خطرش از كنار برخيزد

307

چو آيد در چمن از عندليبان شور برخيزد * به تعظيم نسيمش بوى گل از دور برخيزد مشام‌آراى گلشن چون شود بوى سر زلفش * ز خواب سرگرانى نرگس مخمور برخيزد نقاب زلف چون از پيش ماه چهره برگيرد * به هرجا سايه افتد شعله‌هاى نور برخيزد چنان شهد غمش در كام جانها لذتى دارد * كه ماتم گر نشيند با غم او سور برخيزد به مرهم عمرى ار داغ تو در يك پيرهن خوابد * چو برخيزد سياهى از سر ناسور برخيزد دلم با داغ عشقت در لحد آسايشى دارد * كه در محشر عجب دارم اگر از گور برخيزد نشيند گردباد از بار شرم شورشم فياض * درين صحرا غبارم هركجا از دور برخيزد

308

قدم از بار محنت برنخيزد * محبت هم ازين كمتر نخيزد ز دامن‌گيرى خاكش در آن كوى * چو سايه هركه افتد برنخيزد شبى بر بستر حسرت نيفتم * كه سيلابم ز چشم تر نخيزد به دل تخم هوس كشتم نشد سبز * بلى دانه ز خاكستر نخيزد چنان افتاده‌ام فياض از پاى * كه آه از دل به صد نشتر نخيزد

309

بخت كو كز تو به من مژدهء يادى برسد * مگر اين كشت مرا آب ز بادى برسد عاشقان زار بگرييد چو كامى يابيد * اين شگون نيست كه عاشق به مرادى برسد بلبل اين ناله و فرياد ندارد سودى * كيست در كشور خوبى كه به دادى برسد دلم از حسرت تيغ تو به تنگ آمده است * مگر از شست تو امّيد گشادى برسد بىجمال تو سواد نظرم رفته زياد * مگر از خطّ تو چشمم به سوادى برسد سفرِ دورِ رهِ زلف تو دارم در پيش * يا رب از مايدهء لطف تو زادى برسد صفحهء شعر تو فياض چنين روح‌فزاست * كه كس از راه بيابان به سوادى برسد

310

كسى به درد سخن غير طبع من نرسد * قلم دواسبه به داد دل سخن نرسد رسيده‌ام به مقامى به راه كعبهء شوق * كه هركه پاى طلب بشكند به من نرسد متاع جلوهء شيرين چنان روايى يافت * كه غير حسرت بى جا به كوه‌كن نرسد ز سوزن مژه ارزانى رفو باشد * شكاف سينه كه تا دامن كفن نرسد