تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
ملايك را گواه خويش مىگيرم كه در محشر * كسى عشق جوانان بر بنىآدم نمىگيرد اگر درد دلى باشد به اشك خويش مىگويم * ملامت پيشه جز غماز را محرم نمىگيرد تو گر نازك‌دلى اى شوخ من هم پاك‌دامانم * ز برگ گل غبارى دامن شبنم نمىگيرد به كار عشق كوتاهى ز من هرگز نمىآيد * براى دادخواهى دامن من غم نمىگيرد حريف مزد دست مرد نتواند وصالت شد * سر راهى به اين غم خاطر خرم نمىگيرد

303

شب از هجر رخت صد غم در غمخانهء ما زد * نواى جغد آتش بىتو در ويرانهء ما زد چنان در قتل ما بازار رشك دلبران شد گرم * كه خود را شعله بىتابانه بر پروانهء ما زد دل از ياد لب لعلش به خون شعله مىغلتيد * چه مىبود اينكه آتش در دل پيمانهء ما زد نبود از نوبهار گريهء ما هيچ تقصيرى * كه برق آفتى پيدا شد و بر دانهء ما زد چو عرض درد دل كرديم فياض از حيا پيشش * لبش صد خنده بر تقرير بىتابانهء ما زد

304

به باغ سبزه چو بيند خطت بسر خيزد * پى تواضع قدّ تو سرو برخيزد بهار خطّ تو اول ز پشت لب سر زد * كه سبزه از طرف چشمه پيشتر خيزد خيال آن مژه هرگه درآيدم به ضمير * به جاى ناله ز دل نوك نيشتر خيزد ترشّح مژه آبى نزد بر آتش من * مشخصست چه سيرابى از شرر خيزد اثر در ان دل سنگين نمىكند هرچند * هزار نالهء سرتيزم از جگر خيزد به نقش پاى درافتادگى برم غيرت * كه چون فتد نتواند ز جاى برخيزد گه نظاره ز طغيان خون دل فياض * گمان مبر كه نگاهم ز جاى برخيزد

305

صبح بلبل به نوا برخيزد * گل پى نشو و نما برخيزد مزه دارد به سحر سير چمن * پيشتر زانكه صبا برخيزد ناله از عشق خوش آيد اما * نه به نوعى كه صدا برخيزد ضعف غم از پس مردن نگذاشت * گرد از تربت ما برخيزد چون شوم گرد ره او فياض * دود از آبله‌ها برخيزد

306

كه مىتواند از پيش يار برخيزد * نشسته‌ايم كه از ما غبار برخيزد باضطرار سپرديم خويش را در عشق * بگو ز مجلس ما اختيار برخيزد دمى كه سرمهء خطّش نمىكشم در چشم * ز ديده جاى نگاهم غبار برخيزد
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 220 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده