نالهام را گر كند شاخ گل حسرت رواست * آنكه آب جلوهاش سرو روان مىپرورد
چشم رحمت دارم از ابرى كه كمتر قطرهاش * تا قيامت سبزهزار آسمان مىپرورد
گلستانى را كه آبش ز اشك خونآلود ماست * باغبان از هر نهالش ارغوان مىپرورد
مهر مادرزاد دارد طفل روح ما به جسم * اين هما در بيضهء ما آشيان مىپرورد
زان گل عيشى نمىچينم كه دايم آسمان * نوبهارم را در آغوش خزان مىپرورد
در هواى جلوهاش چون بيستون باليدهام * گرچه ما را حسرت موى ميان مىپرورد
هست عاشق را بهار آفتى هر نوع هست * خضر را آسيب عمر جاودان مىپرورد
هيچ عضو از فيض بيداد توام بىبهره نيست * حسرت تيغ تو مغز استخوان مىپرورد
ريشهها در خاك قم كرديم فياض ار چه ليك * شوق ما را در هواى اصفهان مىپرورد
296
ويرانه دلى دان كه محبت نپذيرد * آباد خرابى كه عمارت نپذيرد
ذوقى ندهد دل كه غم عشق ندارد * پژمرده چو شد غنچه طراوت نپذيرد
هر سنگ كه از جنس دل تست به سختى * سازند گرش آينه صورت نپذيرد
گر نگذرمت هيچ به خاطر چه شكايت * آيينهء خورشيد كدورت نپذيرد
تأثير مجو از نفس سرد ريايى * كاين نالهء بىدرد سرايت نپذيرد
از زهد و رياضت چه اثر طينت بد را * ذات نجس العين « 1 » طهارت نپذيرد
فياض بكش دست غم از تربيت دل * كاين شوره زمين هيچ عمارت نپذيرد
297
عجب ار درين بهاران گل و لاله بار گيرد * كه ز گرد خاطر من نفس بهار گيرد
لب سر به مُهر من شد سبب گشاد عالم * كه اگر نفس گشايم دل روزگار گيرد
به ميان بحرم اما همه تن چو موج لرزم * كه مباد در ميانم هوس كنار گيرد
چه ضرور شد تپيدن دل بىقرار ما را * كه گر از تپش بيفتد به كجا قرار گيرد
به سمند جلوهنازان به صفت شكيبتازان * سر ره كه مىتواند كه برين سوار گيرد
298
چو زلفت ره ساز نيرنگ گيرد * صبا از ملاقات او رنگ گيرد
بلا را خم طرهات دست بندد * اجل را نگاه تو در چنگ گيرد
من شيشه دل با غمت چون برآيم * ز سختى دلت نكته بر سنگ گيرد
هامش
( 1 ) - نجس العين ، آنچه خود نجس است و نجاست آن عارضى نيست .