تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
ناله‌ام را گر كند شاخ گل حسرت رواست * آنكه آب جلوه‌اش سرو روان مىپرورد چشم رحمت دارم از ابرى كه كمتر قطره‌اش * تا قيامت سبزه‌زار آسمان مىپرورد گلستانى را كه آبش ز اشك خون‌آلود ماست * باغبان از هر نهالش ارغوان مىپرورد مهر مادرزاد دارد طفل روح ما به جسم * اين هما در بيضهء ما آشيان مىپرورد زان گل عيشى نمىچينم كه دايم آسمان * نوبهارم را در آغوش خزان مىپرورد در هواى جلوه‌اش چون بيستون باليده‌ام * گرچه ما را حسرت موى ميان مىپرورد هست عاشق را بهار آفتى هر نوع هست * خضر را آسيب عمر جاودان مىپرورد هيچ عضو از فيض بيداد توام بىبهره نيست * حسرت تيغ تو مغز استخوان مىپرورد ريشه‌ها در خاك قم كرديم فياض ار چه ليك * شوق ما را در هواى اصفهان مىپرورد

296

ويرانه دلى دان كه محبت نپذيرد * آباد خرابى كه عمارت نپذيرد ذوقى ندهد دل كه غم عشق ندارد * پژمرده چو شد غنچه طراوت نپذيرد هر سنگ كه از جنس دل تست به سختى * سازند گرش آينه صورت نپذيرد گر نگذرمت هيچ به خاطر چه شكايت * آيينهء خورشيد كدورت نپذيرد تأثير مجو از نفس سرد ريايى * كاين نالهء بىدرد سرايت نپذيرد از زهد و رياضت چه اثر طينت بد را * ذات نجس العين « 1 » طهارت نپذيرد فياض بكش دست غم از تربيت دل * كاين شوره زمين هيچ عمارت نپذيرد

297

عجب ار درين بهاران گل و لاله بار گيرد * كه ز گرد خاطر من نفس بهار گيرد لب سر به مُهر من شد سبب گشاد عالم * كه اگر نفس گشايم دل روزگار گيرد به ميان بحرم اما همه تن چو موج لرزم * كه مباد در ميانم هوس كنار گيرد چه ضرور شد تپيدن دل بىقرار ما را * كه گر از تپش بيفتد به كجا قرار گيرد به سمند جلوه‌نازان به صفت شكيب‌تازان * سر ره كه مىتواند كه برين سوار گيرد

298

چو زلفت ره ساز نيرنگ گيرد * صبا از ملاقات او رنگ گيرد بلا را خم طره‌ات دست بندد * اجل را نگاه تو در چنگ گيرد من شيشه دل با غمت چون برآيم * ز سختى دلت نكته بر سنگ گيرد
هامش
( 1 ) - نجس العين ، آنچه خود نجس است و نجاست آن عارضى نيست .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 218 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده