به دل مگذران بد كه تا بد نگردى * كه آيينه از عكس خود رنگ گيرد
قيامت بود آنكه فياض بيدل * ترا در بغل گيرد و تنگ گيرد
299
چون صبا از گل تو بو گيرد * اول از خون گل وضو گيرد
شانه هر شب حساب دلها را * زان سر زلف موبهمو گيرد
زخم دل را نمىتوانم بست * لب دريا كجا رفو گيرد
گر بخندد به روى مرهم داغ * نمك داغ چشم او گيرد
مفت فياض دان كه محتسبش * دست در گردن سبو گيرد
300
دماغم باج ذوق از نشئهء سرشار مىگيرد * گلم از بىدماغى بر سر دستار مىگيرد
به دشمن كرد عهد من وفا يارى تماشا كن * براى خاطر من خاطر اغيار مىگيرد
ز خود آزردهام راهى به شهر بيخودى خواهم * كه در غربت دلم مىگيرد و بسيار مىگيرد
مسيحا در علاج عشق قانون خوشى دارد * كه از خود مىرود آنگه رگ بيمار مىگيرد
مرا آزرده زان دارد كه از خود نيست آرامش * ز بس بىطاقتى آيينه در زنگار مىگيرد
به محرومى نهادم دل ولى نوميد نتوان شد * كه حرمان تو باج از دولت بيدار مىگيرد
زبون غير اگر گشتيم در عشقش از آن باشد * كه آن گل دامن ما را به دست خار مىگيرد
عجب در خاك و خون غلتيدهام ظالم تماشا كن * تو گل مىچينى و نخل شهادت بار مىگيرد
به كف آيينهء رازست اخلاص زليخا را * چرا غافل سراغ يوسف از بازار مىگيرد
حديث سبحه چون بادست در آيين ديندارى * به گوش من كه پند از حلقهء زنار مىگيرد
نه لايق بود نام غير بردن پيش او فياض * زبان غيرتم از شرم اين گفتار مىگيرد
301
به صد افسون در ان دل يار من منزل نمىگيرد * بلى آيينهء خور تيرگى در دل نمىگيرد
دل آسودگان از دستبرد فتنه آزادست * كسى هرگز خراج از ملك بىحاصل نمىگيرد
چنان در خطّ و زلف او زبان شانه جارى شد * كه گر صد عقده پيش آيد يكى مشكل نمىگيرد
به نوعى عاجزم در عاشقى از دادخواهيها * كه بعد از قتل خونم دامن قاتل نمىگيرد
زدم گر دست و پا در خون ز بىتابى مكن عيبم * تپيدن را كسى فياض بر بسمل نمىگيرد
302
چه شد بازم كه زخمم باج از مرهم نمىگيرد * دماغم جام خوشحالى ز دست جم نمىگيرد
چه حالست اينكه حسرت را دماغ آشفته مىبينم * چه ذوقست اينكه مرغ نالهام را دم نمىگيرد