تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
به دل مگذران بد كه تا بد نگردى * كه آيينه از عكس خود رنگ گيرد قيامت بود آنكه فياض بيدل * ترا در بغل گيرد و تنگ گيرد

299

چون صبا از گل تو بو گيرد * اول از خون گل وضو گيرد شانه هر شب حساب دلها را * زان سر زلف موبه‌مو گيرد زخم دل را نمىتوانم بست * لب دريا كجا رفو گيرد گر بخندد به روى مرهم داغ * نمك داغ چشم او گيرد مفت فياض دان كه محتسبش * دست در گردن سبو گيرد

300

دماغم باج ذوق از نشئهء سرشار مىگيرد * گلم از بىدماغى بر سر دستار مىگيرد به دشمن كرد عهد من وفا يارى تماشا كن * براى خاطر من خاطر اغيار مىگيرد ز خود آزرده‌ام راهى به شهر بيخودى خواهم * كه در غربت دلم مىگيرد و بسيار مىگيرد مسيحا در علاج عشق قانون خوشى دارد * كه از خود مىرود آنگه رگ بيمار مىگيرد مرا آزرده زان دارد كه از خود نيست آرامش * ز بس بىطاقتى آيينه در زنگار مىگيرد به محرومى نهادم دل ولى نوميد نتوان شد * كه حرمان تو باج از دولت بيدار مىگيرد زبون غير اگر گشتيم در عشقش از آن باشد * كه آن گل دامن ما را به دست خار مىگيرد عجب در خاك و خون غلتيده‌ام ظالم تماشا كن * تو گل مىچينى و نخل شهادت بار مىگيرد به كف آيينهء رازست اخلاص زليخا را * چرا غافل سراغ يوسف از بازار مىگيرد حديث سبحه چون بادست در آيين ديندارى * به گوش من كه پند از حلقهء زنار مىگيرد نه لايق بود نام غير بردن پيش او فياض * زبان غيرتم از شرم اين گفتار مىگيرد

301

به صد افسون در ان دل يار من منزل نمىگيرد * بلى آيينهء خور تيرگى در دل نمىگيرد دل آسودگان از دستبرد فتنه آزادست * كسى هرگز خراج از ملك بىحاصل نمىگيرد چنان در خطّ و زلف او زبان شانه جارى شد * كه گر صد عقده پيش آيد يكى مشكل نمىگيرد به نوعى عاجزم در عاشقى از دادخواهيها * كه بعد از قتل خونم دامن قاتل نمىگيرد زدم گر دست و پا در خون ز بىتابى مكن عيبم * تپيدن را كسى فياض بر بسمل نمىگيرد

302

چه شد بازم كه زخمم باج از مرهم نمىگيرد * دماغم جام خوشحالى ز دست جم نمىگيرد چه حالست اينكه حسرت را دماغ آشفته مىبينم * چه ذوقست اينكه مرغ ناله‌ام را دم نمىگيرد