پوشيدن مژگان نشود مانع رشكم * اين شعله چنان نيست كه خسپوش توان كرد
فياض مزن آب كه اين شعله به جانم * نوعى نگرفتست كه خاموش توان كرد
286
به آن رخ جلوهء خور مىتوان كرد * به آن لب كار شكّر مىتوان كرد
گلستان گر ز رويت برفروزد * چراغ از رنگ گل بر مىتوان كرد
فريب بوسه زان لب مىتوان خورد * خيال آب كوثر مىتوان كرد
توان گر يك گره زان زلف برداشت * دو عالم را معطر مىتوان كرد
لبت قند مكرر مىتوان گفت * سخن را زان مكرر مىتوان كرد
به كوى عشق رخسارم گواهست * كه اينجا خاك را زر مىتوان كرد
قيامت گر شب وصل تو باشد * ز هجران شكوهاى سر مىتوان كرد
چو جوهر غوطه در خون مىتوان زد * شنا در آب خنجر مىتوان كرد
غرض گر قتل فياضست هجران * چه حاجت فكر ديگر مىتوان كرد
287
به آن قد سرفرازى مىتوان كرد * به آن رخ عشقبازى مىتوان كرد
به آن نازى كه حسنت چيده بر خود * به عالم بىنيازى مىتوان كرد
به رويت هركه زلفت ديد دانست * كه با خورشيد بازى مىتوان كرد
چو دل بردى ز دست بىقراران * گهى هم دلنوازى مىتوان كرد
تظلم مىكند بيچارگيها * كه گاهى چارهسازى مىتوان كرد
جفا بس اى فلك كز يك شرر آه * هزار انجم گدازى مىتوان كرد
چه لازم كوتهى اى بختِ فياض * چو زلف غم درازى مىتوان كرد
288
گفتمش صد بار و ترك صحبت دشمن نكرد * طفل بازيگوش من گوشى به حرف من نكرد
ذوق پيراهن دريدن را به كام دل نديد * هر كه را چاك گريبان رخنه در دامن نكرد
عاشقان را تيرهبختى سايهء بال هماست * زان سبب خاكسترم جز جاى در گلخن نكرد
سالها بيهوده چون شمع مزار بىكسان * سوختيم و پرتو ما مجلسى روشن نكرد
مهربانيهاى او فياض در خونم نشاند * آنچه با من كرد او از دوستى دشمن نكرد
289
گفتگوى چشم جادويى مرا ديوانه كرد * همزبانيهاى ابرويى مرا ديوانه كرد
گيسوى زنجير عاقل مىكند ديوانه را * حلقهء زنجير گيسويى مرا ديوانه كرد