تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
پوشيدن مژگان نشود مانع رشكم * اين شعله چنان نيست كه خس‌پوش توان كرد فياض مزن آب كه اين شعله به جانم * نوعى نگرفتست كه خاموش توان كرد

286

به آن رخ جلوهء خور مىتوان كرد * به آن لب كار شكّر مىتوان كرد گلستان گر ز رويت برفروزد * چراغ از رنگ گل بر مىتوان كرد فريب بوسه زان لب مىتوان خورد * خيال آب كوثر مىتوان كرد توان گر يك گره زان زلف برداشت * دو عالم را معطر مىتوان كرد لبت قند مكرر مىتوان گفت * سخن را زان مكرر مىتوان كرد به كوى عشق رخسارم گواهست * كه اينجا خاك را زر مىتوان كرد قيامت گر شب وصل تو باشد * ز هجران شكوه‌اى سر مىتوان كرد چو جوهر غوطه در خون مىتوان زد * شنا در آب خنجر مىتوان كرد غرض گر قتل فياضست هجران * چه حاجت فكر ديگر مىتوان كرد

287

به آن قد سرفرازى مىتوان كرد * به آن رخ عشقبازى مىتوان كرد به آن نازى كه حسنت چيده بر خود * به عالم بىنيازى مىتوان كرد به رويت هركه زلفت ديد دانست * كه با خورشيد بازى مىتوان كرد چو دل بردى ز دست بىقراران * گهى هم دلنوازى مىتوان كرد تظلم مىكند بيچارگيها * كه گاهى چاره‌سازى مىتوان كرد جفا بس اى فلك كز يك شرر آه * هزار انجم گدازى مىتوان كرد چه لازم كوتهى اى بختِ فياض * چو زلف غم درازى مىتوان كرد

288

گفتمش صد بار و ترك صحبت دشمن نكرد * طفل بازيگوش من گوشى به حرف من نكرد ذوق پيراهن دريدن را به كام دل نديد * هر كه را چاك گريبان رخنه در دامن نكرد عاشقان را تيره‌بختى سايهء بال هماست * زان سبب خاكسترم جز جاى در گلخن نكرد سالها بيهوده چون شمع مزار بىكسان * سوختيم و پرتو ما مجلسى روشن نكرد مهربانيهاى او فياض در خونم نشاند * آنچه با من كرد او از دوستى دشمن نكرد

289

گفتگوى چشم جادويى مرا ديوانه كرد * هم‌زبانيهاى ابرويى مرا ديوانه كرد گيسوى زنجير عاقل مىكند ديوانه را * حلقهء زنجير گيسويى مرا ديوانه كرد
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 215 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده