فياض همرهان ز بس از من رميدهاند * در آب اگر دهندم آبم نمىبرد
275
كس جان ز زخم خنجر مژگان نمىبرد * تا زهر چشم يار به درمان نمىبرد
شب نيست كز چكيدهء مژگانم آسمان * از دامنم ستاره به دامان نمىبرد
جز خصر خط يار كه سيراب لعل اوست * يك تشنه ره به چشمهء حيوان نمىبرد
كو بخت آنكه گوشهء دامن كند شكار * دستى كه ره به سوى گريبان نمىبرد
گل بىقرار نالهء پرواز بستهايست * داغم كه كس قفس به گلستان نمىبرد
چون داد دل ز جلوهء ديوانگى دهد * مجنون من ، كه ره به بيابان نمىبرد ؟
تا صبح خاطر سر زلفش مشوّشست * يك شب مرا كه خواب پريشان نمىبرد
من چون كنم كه بر سر بازار وصل دوست * كس دين نمىستاند و ايمان نمىبرد
در هر دمست صد خطرم در كمين دين * ايمان زاهدست كه شيطان نمىبرد
داند زبان مور سليمان من ولى * اين مور ره به بزم سليمان نمىبرد
فياض التفات عزيزان چه شد كه هيچ * يك جذبه از قمم به صفاهان نمىبرد
276
بس كه آرام از نگاهش بىمحابا مىپرد * رنگ از رخسارهء مرغان ديبا مىپرد
در محيط عشقم از بيم خطر آخر چه باك * كشتى شوقم به بال موج دريا مىپرد
نامهء گمگشتگان بر بال عنقا بسته است * چشم بر راهان ما را ديده بى جا مىپرد
جلوهء شاهين به دست نوشكارى داده است * مرغ روح من كه در اوج تمنّا مىپرد
شوق اگر پر مىدهد بىپاى رفتن صعب نيست * پشتهء ريگ روان صحرا به صحرا مىپرد
در كمين مطلب ناياب دام افكندهام * دم فروبند اى نفس هرگه كه عنقا مىپرد
ز آشناييها ز بس فياض رمها خوردهايم * هر كه نام او برد رنگ از رخ ما مىپرد
277
منگر كه نگاهى ز سر ناز به ما كرد * در سينه ببين با دل مجروح چها كرد
در تاب نشد خوى تو از هرزهدرايان * تا شانه به دندان گره از زلف تو وا كرد
شد قسمت مرغ دل ما دانهء خالت * روزى كه قضا زلف ترا دام بلا كرد
از قصهء پردرد تو پرحسرتم امشب * يك جنبش ابروى تو صد نكته ادا كرد
در چشم دلش عشرت جاويد بميرد * هر كس كه مرا از سر كوى تو جدا كرد
ناآمده بر لب نفسم بند گلو شد * ممنونم ازين سينه كه يك ناله رسا كرد
فياض كه در بزم تو ناخوانده درآمد * بر در زد و هرچند پرى داشت ادا كرد