با شكوه دل فلك گنجايش جولان نيافت * آخر اين يك قطره جا بر هفت دريا تنگ كرد
گر به قدر درد دل در ناله پيچم خويش را * مىتوانم آسمان را بر مسيحا تنگ كرد
از گزند نشتر غم پهلوى آسايشم * جا به روى بسترم بر نقش ديبا تنگ كرد
عاقبت با زاهدم ذوق مدارا صلح داد * وسعت مشرب دگر خوش كار بر ما تنگ كرد
فكر آسايش غلط باشد چو دل بر جاى نيست * بيدلى فياض بر من عيش دنيا تنگ كرد
282
نماز شام چنان نشئهء ميَش گل كرد * كه آفتاب ز بدمستيش تنزل كرد
نسيم زلف تو زد بر دماغ او هرگاه * صبا به عهد تو ميل شميم سنبل كرد
مگر به باغ تو بودى كه امشب از بلبل * گل دريده دهن صد سخن تحمل كرد
سرى ز سرّ دهانش برون نبرد آخر * دلم چو غنچه درين نكته بس تأمل كرد
فريب زلف نخوردى ولى ببين فياض * كه چون شكار تو آخر كمند كاكل كرد
283
مشاطه چو آرايش آن زلف علم كرد * آن خَم كه درو بود دلم باز بخم كرد
هر تار سر زلف تو مأواى دلى بود * مشاطه برين سلسله بسيار ستم كرد
قربانى مژگان تو گردم كه به يك تاز * تسخير جهان بىمدد تيغ و علم كرد
تا لذت تيغ تو چشيدست دلم را * رحمست بر آن صيد كه از دام تو رم كرد
نازى كه نگاه تو به فياض حزين داشت * يا رب چه گنه داشت كه بىواسطه كم كرد
284
عشق ظاهر نمىتوانم كرد * كشف اين سِر نمىتوانم كرد
چه دهى توبهام دگر زاهد * من كه آخر نمىتوانم كرد
مردم از حيرت و ترا در عشق * متحير نمىتوانم كرد
چه كنم تا تو فهم عشق كنى * سحر ساحر نمىتوانم كرد
چه كنم عاشقى اگر نكنم * چون تو كافر نمىتوانم كرد
سادهدلتر ز آب و آينهام * حفظ ظاهر نمىتوانم كرد
گرچه فياضِ دانشم هِر را * فرق از بِر نمىتوانم كرد
285
با ياد تو كونين فراموش توان كرد * گر زهر دهى باده صفت نوش توان كرد
حيفست كه در گردن حور افكندش كس * دستى كه به ياد تو در آغوش توان كرد
شكرانهء اين لطف كه در ياد تو هستيم * هرچند كنى جور فراموش توان كرد