تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
با شكوه دل فلك گنجايش جولان نيافت * آخر اين يك قطره جا بر هفت دريا تنگ كرد گر به قدر درد دل در ناله پيچم خويش را * مىتوانم آسمان را بر مسيحا تنگ كرد از گزند نشتر غم پهلوى آسايشم * جا به روى بسترم بر نقش ديبا تنگ كرد عاقبت با زاهدم ذوق مدارا صلح داد * وسعت مشرب دگر خوش كار بر ما تنگ كرد فكر آسايش غلط باشد چو دل بر جاى نيست * بيدلى فياض بر من عيش دنيا تنگ كرد

282

نماز شام چنان نشئهء ميَش گل كرد * كه آفتاب ز بدمستيش تنزل كرد نسيم زلف تو زد بر دماغ او هرگاه * صبا به عهد تو ميل شميم سنبل كرد مگر به باغ تو بودى كه امشب از بلبل * گل دريده دهن صد سخن تحمل كرد سرى ز سرّ دهانش برون نبرد آخر * دلم چو غنچه درين نكته بس تأمل كرد فريب زلف نخوردى ولى ببين فياض * كه چون شكار تو آخر كمند كاكل كرد

283

مشاطه چو آرايش آن زلف علم كرد * آن خَم كه درو بود دلم باز بخم كرد هر تار سر زلف تو مأواى دلى بود * مشاطه برين سلسله بسيار ستم كرد قربانى مژگان تو گردم كه به يك تاز * تسخير جهان بىمدد تيغ و علم كرد تا لذت تيغ تو چشيدست دلم را * رحمست بر آن صيد كه از دام تو رم كرد نازى كه نگاه تو به فياض حزين داشت * يا رب چه گنه داشت كه بىواسطه كم كرد

284

عشق ظاهر نمىتوانم كرد * كشف اين سِر نمىتوانم كرد چه دهى توبه‌ام دگر زاهد * من كه آخر نمىتوانم كرد مردم از حيرت و ترا در عشق * متحير نمىتوانم كرد چه كنم تا تو فهم عشق كنى * سحر ساحر نمىتوانم كرد چه كنم عاشقى اگر نكنم * چون تو كافر نمىتوانم كرد ساده‌دل‌تر ز آب و آينه‌ام * حفظ ظاهر نمىتوانم كرد گرچه فياضِ دانشم هِر را * فرق از بِر نمىتوانم كرد

285

با ياد تو كونين فراموش توان كرد * گر زهر دهى باده صفت نوش توان كرد حيفست كه در گردن حور افكندش كس * دستى كه به ياد تو در آغوش توان كرد شكرانهء اين لطف كه در ياد تو هستيم * هرچند كنى جور فراموش توان كرد
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 214 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده