تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
حبّذا ميكده كز دولت ساقى آنجا * هر كسى پاى خُم و دست سبويى دارد از پى عزم طواف سر كويى فياض * اشكم از خون گل و لاله وضويى دارد

268

گر خود ز لطف گامى در راه ما گذارد * ما ديده فرش سازيم تا يار پا گذارد امشب كه شمع ، مجلس با آن پرى سپردست * پروانه منصب خود بايد به ما گذارد گر برخورد به گلشن باد صبا به زلفش * از شرم بوى گل را در دم به ما گذارد بر صيد ديگرى دام انداختن شگون نيست * با كوه‌كن بگوييد اين كار واگذارد بيگانه عاجز آمد از دشمنى فياض * اين شيوه به كه يك‌چند با آشنا گذارد

269

سرو نتوانست لاف قامتش از پيش برد * هرزه در پيش جوانان آبروى خويش برد همچو تركش پر برآوردم ز تير ناز او * هرچه گويم لذت پيكان او دل بيش برد كوه را فرهاد از جا كند و خسرو مزد يافت * بخت چون سستى كند نتوان به زور از پيش برد عاشقى دورست از منصور دعوى دار دور * بىحقيقت با وجود دوست نام خويش برد لذت عيش جهان در لذت تركست و بس * هرچه را در پادشاهى باخت شه درويش برد

270

كسى ز كوى تو تا چند حبيب چاك برد * دل آرد و چو رود جان دردناك برد به چشم پاك توان ديد روى جانان را * كه دايم آينه فيض از نگاه پاك برد به آرزوى تو هر روز آفتاب آيد * ترا نبيند و اين آرزو به خاك برد ز جلوهء تو هوس كام آرزو گيرد * ز غمزهء تو اجل نسخهء هلاك برد اميد هست كه فياض آنچه باخت به من * ز دست من همه را عشوهء تو پاك برد

271

نبرم منّت كس كاش شرابم نبرد * تشنه ميرم به لب بحر كه آبم نبرد جنس ناچيز شود به كه به قيمت نرسد * سوختم خام كه كس بوى كبابم نبرد تو به حرف آيى و من مىروم از خود چه كنم * تنگ ظرفم نتوانم كه شرابم نبرد ذوق ديدار تو در خواب چو طفل شب عيد * هيچ پرواىمنش نيست كه خوابم نبرد دخل ناز تو هم از خرج نيازم پيداست * صرفهء تست كه كس ره به حسابم نبرد ديده بر انجم گردون چه نهم مىدانم * كه ازين ورطه برون موج حبابم نبرد هر دم از بيم درين مرحله از خود بروم * اگر انديشهء اين دير خرابم نبرد نيم آن كس كه به بوى تو به جنت بروم * حسرت بحر به دنبال سرابم نبرد