حبّذا ميكده كز دولت ساقى آنجا * هر كسى پاى خُم و دست سبويى دارد
از پى عزم طواف سر كويى فياض * اشكم از خون گل و لاله وضويى دارد
268
گر خود ز لطف گامى در راه ما گذارد * ما ديده فرش سازيم تا يار پا گذارد
امشب كه شمع ، مجلس با آن پرى سپردست * پروانه منصب خود بايد به ما گذارد
گر برخورد به گلشن باد صبا به زلفش * از شرم بوى گل را در دم به ما گذارد
بر صيد ديگرى دام انداختن شگون نيست * با كوهكن بگوييد اين كار واگذارد
بيگانه عاجز آمد از دشمنى فياض * اين شيوه به كه يكچند با آشنا گذارد
269
سرو نتوانست لاف قامتش از پيش برد * هرزه در پيش جوانان آبروى خويش برد
همچو تركش پر برآوردم ز تير ناز او * هرچه گويم لذت پيكان او دل بيش برد
كوه را فرهاد از جا كند و خسرو مزد يافت * بخت چون سستى كند نتوان به زور از پيش برد
عاشقى دورست از منصور دعوى دار دور * بىحقيقت با وجود دوست نام خويش برد
لذت عيش جهان در لذت تركست و بس * هرچه را در پادشاهى باخت شه درويش برد
270
كسى ز كوى تو تا چند حبيب چاك برد * دل آرد و چو رود جان دردناك برد
به چشم پاك توان ديد روى جانان را * كه دايم آينه فيض از نگاه پاك برد
به آرزوى تو هر روز آفتاب آيد * ترا نبيند و اين آرزو به خاك برد
ز جلوهء تو هوس كام آرزو گيرد * ز غمزهء تو اجل نسخهء هلاك برد
اميد هست كه فياض آنچه باخت به من * ز دست من همه را عشوهء تو پاك برد
271
نبرم منّت كس كاش شرابم نبرد * تشنه ميرم به لب بحر كه آبم نبرد
جنس ناچيز شود به كه به قيمت نرسد * سوختم خام كه كس بوى كبابم نبرد
تو به حرف آيى و من مىروم از خود چه كنم * تنگ ظرفم نتوانم كه شرابم نبرد
ذوق ديدار تو در خواب چو طفل شب عيد * هيچ پرواىمنش نيست كه خوابم نبرد
دخل ناز تو هم از خرج نيازم پيداست * صرفهء تست كه كس ره به حسابم نبرد
ديده بر انجم گردون چه نهم مىدانم * كه ازين ورطه برون موج حبابم نبرد
هر دم از بيم درين مرحله از خود بروم * اگر انديشهء اين دير خرابم نبرد
نيم آن كس كه به بوى تو به جنت بروم * حسرت بحر به دنبال سرابم نبرد