تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
وصال تو و بختِ فياض بيدل * بلى ممكنست امتناعى ندارد

263

چمن بىتو فيض هوايى ندارد * دماغ گلستان صفايى ندارد تبسم ندارد چرا غنچه بر لب * چرا بلبل امشب نوايى ندارد شكوفه اگر بركشيدست خود را * كه در چشم ما بىتو جايى ندارد ز شاهى چه لذت برد پادشاهى * كه روى دلى با گدايى ندارد چه حظّى توان كرد فياض هرگز * ز شعرى كه حسن ادايى ندارد

264

ز طرز غنچه پى بردم كه شرم از روى او دارد * ز رنگ شعله دانستم كه بيم از خوى او دارد گمان دارى كه آزادند نزديكان او نه نه * گره‌بند قبا پيوسته از پهلوى او دارد نگه در ديده مىدزدم كه دارد عكس او در بر * نفس در سينه مىپيچم كه بويى سوى او دارد نمىبيند ز شرم عكس در آيينه هم گاهى * دل عاشق مگر آيينه‌اى بر روى او دارد چرا قفل گره در زنگ دارد خاطر فياض * كليد يك جهان دل گوشهء ابروى او دارد

265

ازبس‌كه هواى دهن تنگ تو دارد * دل در تپش بيخودى آهنگ تو دارد يكرنگى من با تو همين منصب دل نيست * هر قطرهء خون در تن من رنگ تو دارد از سخت‌دليهاى تو مأيوس نشد دل * اين شيشه اميد دگر از سنگ تو دارد در چشم كسى جا نكنم گر تو برانى * كى صلحِ كسى چاشنى جنگ تو دارد تا حشر دگر مفلسى و درد نبيند * فياض ز دردى كه دل تنگ تو دارد

266

مگر دلى به غم عشق بسته‌اى دارد * كه آفتاب تو رنگ شكسته‌اى دارد مگو كه هيچ ندارد نظرفكندهء عشق * دل شكسته‌اى و جان خسته‌اى دارد قياس حال دل من كسى تواند كرد * كه در كف آينهء زنگ بسته‌اى دارد به درد نالهء من كس نمىرسد چه كنم * خراش سينه زبان شكسته‌اى دارد به باغ هر سر خارى كه هست چون فياض * به دست از گل داغ تو دسته‌اى دارد

267

عاشق آنست كه در بر گل‌رويى دارد * عارف آنست كه دستى به سبويى دارد بلبل از باغ به طوف دل ما مىآيد * يا رب اين غنچه ز گلزار كه بويى دارد چاره‌ها كرد كه از تاب تو رسوا نشود * چه كند آينه در پيش تو رويى دارد