وصال تو و بختِ فياض بيدل * بلى ممكنست امتناعى ندارد
263
چمن بىتو فيض هوايى ندارد * دماغ گلستان صفايى ندارد
تبسم ندارد چرا غنچه بر لب * چرا بلبل امشب نوايى ندارد
شكوفه اگر بركشيدست خود را * كه در چشم ما بىتو جايى ندارد
ز شاهى چه لذت برد پادشاهى * كه روى دلى با گدايى ندارد
چه حظّى توان كرد فياض هرگز * ز شعرى كه حسن ادايى ندارد
264
ز طرز غنچه پى بردم كه شرم از روى او دارد * ز رنگ شعله دانستم كه بيم از خوى او دارد
گمان دارى كه آزادند نزديكان او نه نه * گرهبند قبا پيوسته از پهلوى او دارد
نگه در ديده مىدزدم كه دارد عكس او در بر * نفس در سينه مىپيچم كه بويى سوى او دارد
نمىبيند ز شرم عكس در آيينه هم گاهى * دل عاشق مگر آيينهاى بر روى او دارد
چرا قفل گره در زنگ دارد خاطر فياض * كليد يك جهان دل گوشهء ابروى او دارد
265
ازبسكه هواى دهن تنگ تو دارد * دل در تپش بيخودى آهنگ تو دارد
يكرنگى من با تو همين منصب دل نيست * هر قطرهء خون در تن من رنگ تو دارد
از سختدليهاى تو مأيوس نشد دل * اين شيشه اميد دگر از سنگ تو دارد
در چشم كسى جا نكنم گر تو برانى * كى صلحِ كسى چاشنى جنگ تو دارد
تا حشر دگر مفلسى و درد نبيند * فياض ز دردى كه دل تنگ تو دارد
266
مگر دلى به غم عشق بستهاى دارد * كه آفتاب تو رنگ شكستهاى دارد
مگو كه هيچ ندارد نظرفكندهء عشق * دل شكستهاى و جان خستهاى دارد
قياس حال دل من كسى تواند كرد * كه در كف آينهء زنگ بستهاى دارد
به درد نالهء من كس نمىرسد چه كنم * خراش سينه زبان شكستهاى دارد
به باغ هر سر خارى كه هست چون فياض * به دست از گل داغ تو دستهاى دارد
267
عاشق آنست كه در بر گلرويى دارد * عارف آنست كه دستى به سبويى دارد
بلبل از باغ به طوف دل ما مىآيد * يا رب اين غنچه ز گلزار كه بويى دارد
چارهها كرد كه از تاب تو رسوا نشود * چه كند آينه در پيش تو رويى دارد