بىمرحله ره رو كه اگر همره شوقى * صد مرحله اندازهء يك گام ندارد
كافر بچهاى باز مگر زد ره فياض * كز كعبه همىآيد و اسلام ندارد
260
لب شيرين تبسّم خندهء سحرآفرين دارد * ز خوبى هرچه دارد نازنينم نازنين دارد
در آزار دل من ضبط خود كى مىتواند كرد * كه از صد عاشق بىخانمان زلفش همين دارد
شب ديجور كرد اظهار همچشمى به او روزى * سر زلفش هنوز از ننگ اين چين بر جبين دارد
منم فرمانرواى كشور ديوانگى اكنون * كه نقش پاى من اين عرصه را زير نگين دارد
نمىدانم چه مىخواند به من فياض جادوگر * ولى دانم كه امشب هرچه خواند آفرين دارد
261
دو چشمت ميل هشيارى ندارد * ز خواب ناز بيدارى ندارد
ندارد خواب خوش بيمار و چشمت * چه بيمارى كه بيدارى ندارد
سر بيمارى آن چشم گردم * كه پرواى پرستارى ندارد
بت كافردلى دارم كه با من * سر مهر و دل يارى ندارد
نه از لطفست اگر با من به كين نيست * كه پرواى ستمكارى ندارد
نمىگويم كه در طبعش وفا نيست * سر و برگ وفادارى ندارد
لبش برگ گلست اما به طبعم * چو برگ گل گرانبارى ندارد
نزاكت بين كه با صد گونه شوخى * دماغ عاشق آزارى ندارد
به من دارد نظر اما ز تمكين * چنان دارد كه پندارى ندارد
تكلّف بر طرف اين شيوه ختمست * كه معشوقست و خوددارى ندارد
مده دردسرش از ناله فياض * كه تاب ناله و زارى ندارد
262
ز جور تو دل امتناعى ندارد * به وصلت سر انتفاعى ندارد
از آن گوش مىگيرم از قول مطرب * كه ديوانه تاب سماعى ندارد
كسى جز زليخاى كاسد محبت * به بازار يوسف متاعى ندارد
ز هم دور تر افكند دوستان را * فلك به ازين اختراعى ندارد
بريد ار ز ياران چه ياريم « 1 » كردن * نمىخواست كس را نزاعى ندارد
مرنج ار وداع تو ناكره رفتم * كه از خويش رفتن وداعى ندارد
هامش
( 1 ) - يارستن ، توانستن .