به نيّت سگ آن كو تنم به خود باليد * چه همتست كه اين مشت استخوان دارد
نگاه يار برانداخت خانهها و كنون * سر معامله با خانهء كمان دارد
كنون كه سايهء زلفش پناه اهل دلست * ز كس شكايت اگر دارد آسمان دارد
گذشتم از سر خود ليك غير كمظرفست * مكن مكن كه محبت ترا زيان دارد
زمانه را سر تدبير آسمانى نيست * كنون كه زلف بتان پاى در ميان دارد
طراوت رخ صبحم برمز مىگويد * اميد وصل بتان پير را جوان دارد
به يك خدنگ تغافل كه رد شد از دل من * مرا هنوز نگاه تو بدگمان دارد
تو گر به زور جدل غرهاى مباش اى غير * لب خموشى فياض هم زبان دارد
257
به ما عمريست زلف يار سودا در ميان دارد * خم و پيچى كه دارد جمله با ما در ميان دارد
به دست ما اسيران بلا سررشتهء كارى * نخواهد بود تا زلف بتان پا در ميان دارد
نياز ما به عجز از زور ناز او نمىماند * دو پرگاريم گردون خوش تماشا در ميان دارد
نه از فرهاد برجا ماند نقشى و نه از خسرو * فسون عشق عمرى شد كه ما را در ميان دارد
هزار افسانه آخر گشت و طفل اشك ما فياض * هنوز افسانهء بىخوابى ما در ميان دارد
258
بگو به شعله كه پروانه بىتو تاب ندارد * فداى بزم تو خواهد شد اضطراب ندارد
سرشكم از مژه برگردد از مشاهدهء تو * ستاره تاب تماشاى آفتاب ندارد
به من كه مىشمرد عقدههاى داغ جدايى * چو دل ز زلف تو سررشتهء حساب ندارد
هزار پردهء عصمت ز تهمتش نرهاند * رخى كه پرده ز گلگونهء حجاب ندارد
سر از رضاى تو فياض تيغ يار نپيچد * رسى به كام دل خويشتن شتاب ندارد
259
تنها نه ز زلفت دلم آرام ندارد * خود كيست كه سر در پى اين دام ندارد
شمشادقدان جمله ز بالاى تو نازند * سروى چو قدت گلشن ايام ندارد
سررشتهء پاس دل ما خوب نگهدار * يك مرغ چنين زلف تو در دام ندارد
سوداى دو چشم تو نرفت از سرو ناصح * در شيشه دگر روغن بادام ندارد
گرد لب شيرين تو گردم كه ادايى * بىچاشنى تلخى دشنام ندارد
ناصح سر انديشهء تدبير مرنجان * پرواى كسى اين دل خود كام ندارد
قدّى كه نباشد روش جلوهء نازش * مانند قباييست كه اندام ندارد
ماييم و ره بىرهى عشق كه هرگز * آغاز ندانسته و انجام ندارد