تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
به نيّت سگ آن كو تنم به خود باليد * چه همتست كه اين مشت استخوان دارد نگاه يار برانداخت خانه‌ها و كنون * سر معامله با خانهء كمان دارد كنون كه سايهء زلفش پناه اهل دلست * ز كس شكايت اگر دارد آسمان دارد گذشتم از سر خود ليك غير كم‌ظرفست * مكن مكن كه محبت ترا زيان دارد زمانه را سر تدبير آسمانى نيست * كنون كه زلف بتان پاى در ميان دارد طراوت رخ صبحم برمز مىگويد * اميد وصل بتان پير را جوان دارد به يك خدنگ تغافل كه رد شد از دل من * مرا هنوز نگاه تو بدگمان دارد تو گر به زور جدل غره‌اى مباش اى غير * لب خموشى فياض هم زبان دارد

257

به ما عمريست زلف يار سودا در ميان دارد * خم و پيچى كه دارد جمله با ما در ميان دارد به دست ما اسيران بلا سررشتهء كارى * نخواهد بود تا زلف بتان پا در ميان دارد نياز ما به عجز از زور ناز او نمىماند * دو پرگاريم گردون خوش تماشا در ميان دارد نه از فرهاد برجا ماند نقشى و نه از خسرو * فسون عشق عمرى شد كه ما را در ميان دارد هزار افسانه آخر گشت و طفل اشك ما فياض * هنوز افسانهء بىخوابى ما در ميان دارد

258

بگو به شعله كه پروانه بىتو تاب ندارد * فداى بزم تو خواهد شد اضطراب ندارد سرشكم از مژه برگردد از مشاهدهء تو * ستاره تاب تماشاى آفتاب ندارد به من كه مىشمرد عقده‌هاى داغ جدايى * چو دل ز زلف تو سررشتهء حساب ندارد هزار پردهء عصمت ز تهمتش نرهاند * رخى كه پرده ز گلگونهء حجاب ندارد سر از رضاى تو فياض تيغ يار نپيچد * رسى به كام دل خويشتن شتاب ندارد

259

تنها نه ز زلفت دلم آرام ندارد * خود كيست كه سر در پى اين دام ندارد شمشادقدان جمله ز بالاى تو نازند * سروى چو قدت گلشن ايام ندارد سررشتهء پاس دل ما خوب نگهدار * يك مرغ چنين زلف تو در دام ندارد سوداى دو چشم تو نرفت از سرو ناصح * در شيشه دگر روغن بادام ندارد گرد لب شيرين تو گردم كه ادايى * بىچاشنى تلخى دشنام ندارد ناصح سر انديشهء تدبير مرنجان * پرواى كسى اين دل خود كام ندارد قدّى كه نباشد روش جلوهء نازش * مانند قباييست كه اندام ندارد ماييم و ره بىرهى عشق كه هرگز * آغاز ندانسته و انجام ندارد
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 207 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده