مرا آشفتگى محروم دارد از لبش فياض * و گرنه مىتواند دل ز لعلش كام بردارد
252
ز اشكم چهره گه خونين و گه همرنگ زر دارد * مرا آن رنگرز هر لحظه در رنگ دگر دارد
اگر در آرزوى پاىبوسش خاك گرديدم * نسيمى كى برآيد تا مرا از خاك بردارد
چه شد بازم دگر روى دلم با كيست كز سينه * نفس مىآيد و همراه خود خيل اثر دارد
ترا شيوه تغافل آسمان را كار بىمهرى * براى كشتن ما هر يكى فكرى دگر دارد
سرايت كرد بيمارى چشمت در دل فياض * به پرسش كردن بيمار آخر اين خطر دارد
253
نه اخگر از فسردن گرد خاكستر به سر دارد * كه آتش نيز در عهد رخش خاكى به سر دارد
نگاهى گر كند با ناز صدره مصلحت بيند * چو من سررشتهء او نيز بدخوى دگر دارد
چنين كز ناتوانى در رهش از پاى افتادم * مگر باد صبا گرد مرا از خاك بردارد
كجا آزادى اندر خواب بيند ناتوان مرغى * كه دام خويش با خود در شكنج بالوپر دارد
كسى حسرت برد فياض را از بىكلاهىها * كه دايم بر سر از دولت كلاه دردسر دارد
254
به گوشه چشم سياهت نگه به من دارد * سياه مست ندانم دگر چه فن دارد
به هديه جان دهم از بهر بوسهاى و هنوز * درين معامله لعل لبت سخن دارد
تويى كه جاى به يك دل نمىكنى ورنه * هميشه گل چمن و شمع انجمن دارد
به ياد روى كه دل پارهپاره شد يا رب * كه ناله حبيب پر از برگ ياسمن دارد
به ياد زلف كه فياض مشكساست دلم * كه دشت سينهء من طعنه به رختن دارد
255
حديث قتل من با تيغ دايم در ميان دارد * هميشه حرف خونم خنجر او بر زبان دارد
به ابرويش نهادم دل ولى از بيم مىلرزم * چو آن مرغى كه بر شاخ بلندى آشيان دارد
فريب خط مخور از فتنهء چشمش مشو ايمن * هنوز ابروى او ناجَسته تيرى در كمان دارد
به خونم مىكشد طفلى كه مىريزد سر شكم را * نهان گر كشته گردم اشكم از خونم نشان دارد
چها بر سر نمىآيد مرا از نقش بالينم * خوشا آن سر كه نقش تكيهاى بر آستان دارد
تب از ناديدن روى تو مىافزايدم هردم * مگر پرهيز بيمار محبت را زيان دارد
از آسيب دو چشم مست او ايمن مشو فياض * نگاه او نشان فتنهء آخر زمان دارد
256
در آستين مژهام طرح گلستان دارد * به شاخِ نالهء من بلبل آشيان دارد