تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥

248

لبت تا شيوهء سحر و فسون را مضطرب دارد * دلم هنگامهء اهل جنون را مضطرب دارد به من گرم تواضع آن تب و اشكم سراسيمه * كه گرمى كردن خورشيد خون را مضطرب دارد چسان پنهان كنم مهر تو بر اغيار سنگين دل * كه غمهاى تو بيرون و درون را مضطرب دارد به حال كس نمىپردازد از بس بىقرارىها * چه يا رب اين سپهر سرنگون را مضطرب دارد فلك از نالهء فياض اگر درهم شود شايد * كه زخم تيشه كوه بيستون را مضطرب دارد

249

دلم امشب كه ز تيغ تو جراحت دارد * تكيه بر بستر خون كرده و راحت دارد مژده اى صبر كه از نشئهء تأثير امشب * چهرهء صاف دعا رنگ اجابت دارد بىرخ دوست بود ديدهء ما در بر دل * جام اين شيشه كه خونابهء حسرت دارد تا سر كوى تو بازار متاع هوسست * خجل آن كس كه چو من جنس محبت دارد ناصح من شده فياض چه بىدردست او * آبى از دست ندادست و فراغت دارد

250

به رنگ عشقبازان برگ برگش رنگ زر دارد * نرنجد گر بهار از ما خزان جاى دگر دارد عجب دامى به بال از ذوق پرواز قفس دارم * و گرنه مىتواند دل ز گلشن كام بردارد پيام شوق ادا كردن نباشد كار هر خامى * به شمع خود دل از پروانه مرغ نامه‌بر دارد نداى گوشِ ذوقِ نغمهء اين گفتگو ورنه * ز كوى يار هر بادى كه مىآيد خبر دارد به بىپا و سران مىماند اين گردون نمىدانم * درين بيهوده گرديدن به فكر ما چه سر دارد چراغ مه ندارد منتى بر كلبه‌ام هرگز * كه با ياد تو شام حسرتم فيض سحر دارد كمان ناله را زه وامكن از ضعف دل فياض * چو تير آه عاشق نارسا باشد اثر دارد

251

چنان دل تير آن ابروكمان را در نظر دارد * كه رقص جلوه دايم بر بساط نيشتر دارد مدان خامم اگر ظاهر نگردد سوز پنهانم * ز آتش ابره « 1 » خاكستر من آستر دارد چو خون بسته خود را در رگ ياقوت مىدزدم * ز بىآبى سپهرم غرقه در آب گهر دارد دل سنگ از سرشك گريه‌ام سوراخ سوراخست * اسير چشم او الماسِ صد بار جگر دارد سرم را كرده از آشفتگى بيگانهء بالين * سر زلفى كه دايم سر به بالين كمر دارد هماى زلف او كى سايه اندازد به سر ما را * كه دايم بيضهء خورشيد را در زير پر دارد
هامش
( 1 ) - ابره ، رويه ( مقابل آستر ) .