248
لبت تا شيوهء سحر و فسون را مضطرب دارد * دلم هنگامهء اهل جنون را مضطرب دارد
به من گرم تواضع آن تب و اشكم سراسيمه * كه گرمى كردن خورشيد خون را مضطرب دارد
چسان پنهان كنم مهر تو بر اغيار سنگين دل * كه غمهاى تو بيرون و درون را مضطرب دارد
به حال كس نمىپردازد از بس بىقرارىها * چه يا رب اين سپهر سرنگون را مضطرب دارد
فلك از نالهء فياض اگر درهم شود شايد * كه زخم تيشه كوه بيستون را مضطرب دارد
249
دلم امشب كه ز تيغ تو جراحت دارد * تكيه بر بستر خون كرده و راحت دارد
مژده اى صبر كه از نشئهء تأثير امشب * چهرهء صاف دعا رنگ اجابت دارد
بىرخ دوست بود ديدهء ما در بر دل * جام اين شيشه كه خونابهء حسرت دارد
تا سر كوى تو بازار متاع هوسست * خجل آن كس كه چو من جنس محبت دارد
ناصح من شده فياض چه بىدردست او * آبى از دست ندادست و فراغت دارد
250
به رنگ عشقبازان برگ برگش رنگ زر دارد * نرنجد گر بهار از ما خزان جاى دگر دارد
عجب دامى به بال از ذوق پرواز قفس دارم * و گرنه مىتواند دل ز گلشن كام بردارد
پيام شوق ادا كردن نباشد كار هر خامى * به شمع خود دل از پروانه مرغ نامهبر دارد
نداى گوشِ ذوقِ نغمهء اين گفتگو ورنه * ز كوى يار هر بادى كه مىآيد خبر دارد
به بىپا و سران مىماند اين گردون نمىدانم * درين بيهوده گرديدن به فكر ما چه سر دارد
چراغ مه ندارد منتى بر كلبهام هرگز * كه با ياد تو شام حسرتم فيض سحر دارد
كمان ناله را زه وامكن از ضعف دل فياض * چو تير آه عاشق نارسا باشد اثر دارد
251
چنان دل تير آن ابروكمان را در نظر دارد * كه رقص جلوه دايم بر بساط نيشتر دارد
مدان خامم اگر ظاهر نگردد سوز پنهانم * ز آتش ابره « 1 » خاكستر من آستر دارد
چو خون بسته خود را در رگ ياقوت مىدزدم * ز بىآبى سپهرم غرقه در آب گهر دارد
دل سنگ از سرشك گريهام سوراخ سوراخست * اسير چشم او الماسِ صد بار جگر دارد
سرم را كرده از آشفتگى بيگانهء بالين * سر زلفى كه دايم سر به بالين كمر دارد
هماى زلف او كى سايه اندازد به سر ما را * كه دايم بيضهء خورشيد را در زير پر دارد
هامش
( 1 ) - ابره ، رويه ( مقابل آستر ) .