فياض به ناكامى جاويد بنه دل * كس نيست كه كام دل ناشاد برآرد
245
كسى كه صبر به جنگ عتاب مىآرد * كتان به عربدهء ماهتاب « 1 » مىآرد
اگر دلى چو خُمت نيست سر به خشت مزن * فراخ حوصله تاب شراب مىآرد
مراست بخت سيهكاسهاى كه همچو حباب * تهى پياله ز درياى آب مىآرد
سخن ز بخت نگويى به بزم زندهدلان * كه اين حديث چو افسانه خواب مىآرد
هزار مسئلهء شرح بىقرارى را * بديههء سر زلفش جواب مىآرد
رخ از پياله برافروخت وه كه اين جادو * ستاره مىبرد و آفتاب مىآرد
درون پرده ترا ديد و محو شد فياض * نقاب اگر بگشايى كه تاب مىآرد ؟
246
به تماشاى گل و لاله كه پروا دارد * با خيال تو چه گنجايش اينها دارد
با خرام تو چه سنجند خراميدن آب * آب گويى كه مگر سلسله بر پا دارد
هرچه مىآيد از آن شست و كمان مغتنمست * همچو مژگان همه در ديدهء ما جا دارد
گه بهارست ز ديدار تو و گاه خزان * در تماشاى تو آيينه تماشا دارد
آفتاب ار نه تب اشك تو دارد زچهرو * نبض عمريست كه در دست مسيحا دارد
غير راضى نفسى نيست به صد چندانش * آنچه يك لحظه دلم از تو تمنا دارد
با تو فياض چه صحبت كه ندارد اما * صحبت آنست كه با ياد تو تنها دارد
247
مرا پاى طلب از رهگذارى خارها دارد * كه از هر خار او دل در نظر گلزارها دارد
هماى بىنيازى سايه بر هر سو نيندازد * گل اين باغ ننگ از جلوهء دستارها دارد
براى گريه از دل مشت خون جستم چه دانستم * كه زير هر بن مو ديده دريا بارها دارد
ز طوف كعبه مىآيد دل كافر نهاد من * نشان كعبه اينك بر ميان زنارها دارد
عزيزان يوسفى در كاروان حسن پيدا شد * كه يوسف را جمالش چشم بر بازارها دارد
اگر چون سايه در كويش به خاك افتم عجب نبود * كه جا خورشيد آنجا بر سر ديوارها دارد
رقيب سادهدل از دولت وصل تو مغرورست * نمىداند كه اين اقبالها ادبارها دارد
تو نازك طبع و بدخويى و من بىصبر و بىطاقت * ز من همچون تويى را رام كردن كارها دارد
برو بيرون بر از خاك در او درد سر فياض * ز گرد هستيت اين آستان آزارها دارد
هامش
( 1 ) - نسخهها : آفتاب . تصحيح قياسى .