تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
فياض به ناكامى جاويد بنه دل * كس نيست كه كام دل ناشاد برآرد

245

كسى كه صبر به جنگ عتاب مىآرد * كتان به عربدهء ماهتاب « 1 » مىآرد اگر دلى چو خُمت نيست سر به خشت مزن * فراخ حوصله تاب شراب مىآرد مراست بخت سيه‌كاسه‌اى كه همچو حباب * تهى پياله ز درياى آب مىآرد سخن ز بخت نگويى به بزم زنده‌دلان * كه اين حديث چو افسانه خواب مىآرد هزار مسئلهء شرح بىقرارى را * بديههء سر زلفش جواب مىآرد رخ از پياله برافروخت وه كه اين جادو * ستاره مىبرد و آفتاب مىآرد درون پرده ترا ديد و محو شد فياض * نقاب اگر بگشايى كه تاب مىآرد ؟

246

به تماشاى گل و لاله كه پروا دارد * با خيال تو چه گنجايش اين‌ها دارد با خرام تو چه سنجند خراميدن آب * آب گويى كه مگر سلسله بر پا دارد هرچه مىآيد از آن شست و كمان مغتنمست * همچو مژگان همه در ديدهء ما جا دارد گه بهارست ز ديدار تو و گاه خزان * در تماشاى تو آيينه تماشا دارد آفتاب ار نه تب اشك تو دارد زچه‌رو * نبض عمريست كه در دست مسيحا دارد غير راضى نفسى نيست به صد چندانش * آنچه يك لحظه دلم از تو تمنا دارد با تو فياض چه صحبت كه ندارد اما * صحبت آنست كه با ياد تو تنها دارد

247

مرا پاى طلب از رهگذارى خارها دارد * كه از هر خار او دل در نظر گلزارها دارد هماى بىنيازى سايه بر هر سو نيندازد * گل اين باغ ننگ از جلوهء دستارها دارد براى گريه از دل مشت خون جستم چه دانستم * كه زير هر بن مو ديده دريا بارها دارد ز طوف كعبه مىآيد دل كافر نهاد من * نشان كعبه اينك بر ميان زنارها دارد عزيزان يوسفى در كاروان حسن پيدا شد * كه يوسف را جمالش چشم بر بازارها دارد اگر چون سايه در كويش به خاك افتم عجب نبود * كه جا خورشيد آنجا بر سر ديوارها دارد رقيب ساده‌دل از دولت وصل تو مغرورست * نمىداند كه اين اقبالها ادبارها دارد تو نازك طبع و بدخويى و من بىصبر و بىطاقت * ز من همچون تويى را رام كردن كارها دارد برو بيرون بر از خاك در او درد سر فياض * ز گرد هستيت اين آستان آزارها دارد
هامش
( 1 ) - نسخه‌ها : آفتاب . تصحيح قياسى .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 204 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده