تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣

241

به گلشن چون روى مرغ از نوا خاموش مىگردد * تو چون حرفى زنى گل پاى تا سر گوش مىگردد اگر دير آشنا باشد دلت شادم كه هر سنگى * كه دير آتش پذيرد ديرهم خاموش مىگردد گمان دارم كه با گل هست بوى نازنين من * چنين كز نالهء بلبل دلم مدهوش مىگردد نمىدانم چه مىگويم چو مىبينم جمال او * همىدانم كه در دل عقل و در سر هوش مىگردد دمى در عشق او فياض خاموشى نمىدانم * ولى دانم كه گاهى ناله‌ام بىهوش مىگردد

242

دل مسيح ز دردم شكسته مىگردد * طبيب بر سر ما زود خسته مىگردد چه نازكست دلِ توبه‌ام كه بىتكليف * به يك تبسّم ساغر شكسته مىگردد به چشمه سار نصيبم اگر دهند آبى * چو آب چشمهء آيينه بسته مىگردد چه شايعست به گلزار داغ باليدن * كه برگ‌برگ درو دسته‌دسته مىگردد چو آسيا دل فياض در تموّج حال * تمام عمر به يك جا نشسته مىگردد

243

نگاهش ناگهان چون تير نازى بر كمان بندد * اجل بىتاب مىگردد كه خود را بر نشان بندد به صد دل از دم شمشير نازش آرزو دارد * اجل تعويذ زخمى را كه بر بازوى جان بندد به كينم بر كمر شمشير جرئت بست و حيرانم * كه چون هرگز كسى از شعله مويى بر ميان بندد نگاه او نهانم مىكشد در خون و مىترسم * كه ناگه تهمت خون مرا بر آسمان بندد اگر رشك زليخايى برد ترسم كه نگذارد * كه بوى پيرهن در مصر بار كاروان بندد ز بس موج سرشكم گوهر ارزان كرده مىترسم * فلك بازار گرم كان و دريا را دكان بندد متاع رنگ و بو دارد رواج امشب كه مىخواهد * چمن آيين عيد جلوهء آن دل‌ستان بندد نگيرد تا اجازت از رخش مشاطهء گلشن * طلسم رنگ نتواند به روى ارغوان بندد خوش آن عزت كه پيشش چون كمر بر بستگان فياض * گهش بند قبا بگشايد و گاهى ميان بندد

244

هر آه كه درد از دل ناشاد برآرد * نورسته نهاليست كه فرياد برآرد نايد به كمند كسى آن آهوى وحشى * اين صيد دمار از دل صياد برآرد چشم سيهى ديده‌ام امروز كه نازش * صد فتنه ز شاگردى استاد برآرد با قيد تعلق نتوان عشق هوس كرد * آزاده سر از قيد غم آزاد برآرد بلبل به چمن گوش بر آواز نشستست * تا نالهء زارم شنود داد برآرد اين با كه توان گفت كه در خلوت خسرو * شمعيست كه دود از دل فرهاد برآرد