اگر سررشتهء كار اسيران بلا نبود * سر زلف درازت اينچنين در پا نمىافتد
چنان هنگامهء بازار دامنگيريش گرمست * كه نوبت در قيامت هم به دست ما نمىافتد
نرنجى گر نگاهش بر رقيبان مىفتد فياض * كه تير خردسالان متصل يك جا نمىافتد
237
كجا چو تيغكشى در ميان سپر گنجد * ترا به كشتن عشاق كاش سر گنجد
چه غم ز تنگدليهاى من محبت را * به ظرف تنگتر اين باده بيشتر گنجد
ميان شعله و پروانه آن مسافت نيست * كه در ميان حجابى ز بالوپر گنجد
ميانهء من و او اتحاد از ان بيشست * كه در ميانِ ره آمد شدِ نظر گنجد
محبتم به دلش جا اگر كند فياض * عجيب نيست كه در سنگ هم شرر گنجد
238
سخن ز تنگيت اندر دهن نمىگنجد * درين دقيقه كسى را سخن نمىگنجد
به ذوق نسبت لعل لب تو غنچه به باغ * چنان شكفت كه در پيرهن نمىگنجد
سرى به انجمنت نيست همچو شمع بلى * فروغ حسن تو در انجمن نمىگنجد
كجاست گريه كه خالى كنم دلى كه مرا * ز دوستى تو چون در بدن نمىگنجد
به آرزوى تو فياض اگر به خاك رود * بدين علوّ هوس در كفن نمىگنجد
239
ز اشك گرم من آتش كباب مىگردد * چه آتشيست كه در ديده آب مىگردد
نگاه نرگس مست كه در كمين منست * كه صبر در دل من اضطراب مىگردد
خراب ميكدهء عشوهاى شوم كآنجا * به نيمجرعه سرِ آفتاب مىگردد
هلاك شيوهء ناز توام كه مستانه * به گرد آن مژهء نيمخواب مىگردد
جدا ز روى تو از سير گل چنان خجلم * كه بوى گل به مشامم گلاب مىگردد
به ياد چشم تو در بزم آرزو مستان * كنند زهر به جام و شراب مىگردد
مخواه نان ز تنور سپهر دون فياض * كه آسياى فلك از سراب مىگردد
240
ز من دور آن پرىپيكر به صد دستور مىگردد * به دل نزديكتر از جان به ظاهر دور مىگردد
براى زخم تيرش سينهء بىطالعى دارم * كه گر الماس ريزم مرهم كافور مىگردد
نگاه ما چه سربازى تواند كرد در كويش * كه آنجا پرتو خورشيد هم از دور مىگردد
صبا بند قباى غنچه چون پيش تو بگشايد * كه در صد پرده از شرم تو گل مستور مىگردد
پلاس محنت فياض شد تشريف نوروزى * بلى در عيدِ ديدار تو ماتم سور مىگردد