تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
دل فياض را جا در پريشانى خوش افتادست * از آن از سايهء آن حلقهء گيسو نمىجنبد

234

شكارى گر به دام افتد چه شد زينها هزار افتد * خوشا اقبال صيادى كه در دام شكار افتد گذشتم بر خزان باد بهارم خون به جوش آورد * چه خواهد شد اگر روزى گذارم بر بهار افتد محيط عشق خوبان زورق‌آسا هست گردابش * درين دريا عجب دارم كه موجى بر كنار افتد چنان گرم ره شوقم كه گاه ناتوانيها * نگه آرد به پروازم اگر پايم ز كار افتد به معشوقى نزيبد هركه دارد نام معشوقى * ز صد خوبان يكى باشد كه شاه و شهريار افتد نديدم در جهان يارى كه از دل غم برد بيرون * غمم افزون كند هركس كه با من غمگسار افتد پسند ناكسان بودن نشان ناكسى باشد * چه بهتر دردمندى گر ز چشم روزگار افتد نه هر دل قابل در دست و هر جان باب نوميدى * به صد خون لاله‌اى از يك چمن گل داغدار افتد بيا و موج زن درياى رحمت را تماشا كن * به هرجا قطرهء اشكى ز چشم اشكبار افتد وفاى دلبران بهتر كه دايم بىوفا باشد * قرار عشق اين بهتر كه دايم بىقرار افتد سخن در امتحان كوه‌كن بود ار نه مىبايست * كه برق تيشه آتش گردد و در كوهسار افتد من و غم سالها فياض باهم داشتيم الفت * بدان گرمى كه بعد از مدتى يارى به يار افتد

235

وجودت تا ز چشم كيمياى امتياز افتد * چو سيم قلب يك دم كاش راهت برگذار افتد تو كز هول صراط از پا درافتادى نمىدانم * چه خواهى كرد اگر ره بر دم شمشير ناز افتد چه يكرنگيست اين يا رب كه گر محمود را بر دل * شكست از غم رسد چين بر سر زلف اياز افتد خوشا بخت همايون فال مرغى كز شگون‌بختى * كند تا سر برون از بيضه در چنگال باز افتد دلى كو از ازل با خاكسارى الفتى دارد * گرش چون آفتاب از خاك برگيرند باز افتد چنين كز اهل دل زلف درازت مىربايد دل * از آن ترسم كه شهراه حقيقت بر مجاز افتد مرا تا عمر باقى شكوهء زلف بتان باقيست * مبادا آنكه كس را درد دل دور و دراز افتد زمانى نگذرد كان مه به بيداديم ننوازد * خوش آن عاشق كه معشوقش چنين عاشق‌نواز افتد شدم بيچاره‌تر تا چاره‌ام در دست گردون شد * مبادا كار كس هرگز به بند كارساز افتد اگر خواهى كه يا بى قبلهء حاجت برو سر نه * به هرجايى كه اشك از گوشهء چشم نياز افتد برون پرده‌اى آگه نه اى از اضطراب دل * دلت فياض خواهم محرم اسرار راز افتد

236

ز استغنا خيالش را به ما پروا نمىافتد * نگاهش پرتو خور گر بود بر ما نمىافتد مه رويش گهى تاب از غضب دارد گه از باده * به گلزار جمال او گل از گل وانمىافتد
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 201 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده