دل فياض را جا در پريشانى خوش افتادست * از آن از سايهء آن حلقهء گيسو نمىجنبد
234
شكارى گر به دام افتد چه شد زينها هزار افتد * خوشا اقبال صيادى كه در دام شكار افتد
گذشتم بر خزان باد بهارم خون به جوش آورد * چه خواهد شد اگر روزى گذارم بر بهار افتد
محيط عشق خوبان زورقآسا هست گردابش * درين دريا عجب دارم كه موجى بر كنار افتد
چنان گرم ره شوقم كه گاه ناتوانيها * نگه آرد به پروازم اگر پايم ز كار افتد
به معشوقى نزيبد هركه دارد نام معشوقى * ز صد خوبان يكى باشد كه شاه و شهريار افتد
نديدم در جهان يارى كه از دل غم برد بيرون * غمم افزون كند هركس كه با من غمگسار افتد
پسند ناكسان بودن نشان ناكسى باشد * چه بهتر دردمندى گر ز چشم روزگار افتد
نه هر دل قابل در دست و هر جان باب نوميدى * به صد خون لالهاى از يك چمن گل داغدار افتد
بيا و موج زن درياى رحمت را تماشا كن * به هرجا قطرهء اشكى ز چشم اشكبار افتد
وفاى دلبران بهتر كه دايم بىوفا باشد * قرار عشق اين بهتر كه دايم بىقرار افتد
سخن در امتحان كوهكن بود ار نه مىبايست * كه برق تيشه آتش گردد و در كوهسار افتد
من و غم سالها فياض باهم داشتيم الفت * بدان گرمى كه بعد از مدتى يارى به يار افتد
235
وجودت تا ز چشم كيمياى امتياز افتد * چو سيم قلب يك دم كاش راهت برگذار افتد
تو كز هول صراط از پا درافتادى نمىدانم * چه خواهى كرد اگر ره بر دم شمشير ناز افتد
چه يكرنگيست اين يا رب كه گر محمود را بر دل * شكست از غم رسد چين بر سر زلف اياز افتد
خوشا بخت همايون فال مرغى كز شگونبختى * كند تا سر برون از بيضه در چنگال باز افتد
دلى كو از ازل با خاكسارى الفتى دارد * گرش چون آفتاب از خاك برگيرند باز افتد
چنين كز اهل دل زلف درازت مىربايد دل * از آن ترسم كه شهراه حقيقت بر مجاز افتد
مرا تا عمر باقى شكوهء زلف بتان باقيست * مبادا آنكه كس را درد دل دور و دراز افتد
زمانى نگذرد كان مه به بيداديم ننوازد * خوش آن عاشق كه معشوقش چنين عاشقنواز افتد
شدم بيچارهتر تا چارهام در دست گردون شد * مبادا كار كس هرگز به بند كارساز افتد
اگر خواهى كه يا بى قبلهء حاجت برو سر نه * به هرجايى كه اشك از گوشهء چشم نياز افتد
برون پردهاى آگه نه اى از اضطراب دل * دلت فياض خواهم محرم اسرار راز افتد
236
ز استغنا خيالش را به ما پروا نمىافتد * نگاهش پرتو خور گر بود بر ما نمىافتد
مه رويش گهى تاب از غضب دارد گه از باده * به گلزار جمال او گل از گل وانمىافتد