چون تيغ ناز جلوه دهى در كف نگاه * اندازد آفتاب سپر را در آب صبح
طفلى هنوز و وقت جهانسوزى تو نيست * گرمى باعتدال كند آفتاب صبح
يك شب كه هست پيش تو فياض را درنگ * زينگونه از براى چه باشد شتاب صبح
226
خواهم كه شبى سر زده آيم به در صبح * تا جرعهء فيضى كشم از جام زر صبح
در فيض سحر درج بود دولت جاويد * اقبال دهد باج به دريوزهگر صبح
آفاق به نور گهر خويش بگيرم * چون مهر اگر گام زنم بر اثر صبح
پرواز كند با نفسم طاير معنى * خورشيد تواند كه شود همسفر صبح
در بسته به ما صبح درآ از درِ يارى * تا بازگشاييم به هم قفل زر صبح
بگشاى گريبان و سحر كن شب ما را * تا چند توان گشت چنين دربهدر صبح
اكنون كه نوا بر لب فياض گره شد * با مرغ سحرخيز كه گويد خبر صبح
227
شتاب شام سيهچهره و صباح صبيح * بدين درنگ تو دارد كنايههاى صريح
سخنشناس صحاح زبان حال نه اى * و گرنه سوسن خاموش قايليست فصيح
بلند جامهء آمال و پست قامت عمر * بود به پستقدان جامهء بلند قبيح
ضعيف صحبت عمر و قوى دلايل مرگ * چرا نفهمى تو مطلبى بدين تنقيح
بدين سراچهء فانى چه اعتماد بقاست * كنون كه يافت فناى تو بر بقا ترجيح
مسبّحان فلك در صوامع ملكوت * ز تار زلف تو سازند رشتهء تسبيح
جواب تست زبان بستن از سخن فياض * چه لازمست به منع تو بيش ازين تصريح
228
مكن دراز به زير سپهر پا گستاخ * كه كردهاند براى كسى بلند اين كاخ
عجب كه كام خود از آسمان توانى ديد * كه كوتهست ترا دست و ميوه بر سر شاخ
اثر ندارد هرچند گوش گردون را * به دست ناله دريديم پردههاى صماخ
سرايتى به دل نازك تو نتواند * اگرچه گريهء من سنگ مىكند سوراخ
گلوى شيشهء قسمت چو تنگ شد فياض * چه نفع دارد اگر دامن خُمست فراخ
329
وزيد بر سر زلف كجت صبا گستاخ * مكن چنين به خود اين هرزه گرد را گستاخ
چو با خيال تو بزمى كنم به خلوت دل * نفس به سينه نيارد نهاد پا گستاخ
شهيد زهر نگاهى شدم بگو زنهار * كه استخوان مرا نشكند هما گستاخ