تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
چون تيغ ناز جلوه دهى در كف نگاه * اندازد آفتاب سپر را در آب صبح طفلى هنوز و وقت جهان‌سوزى تو نيست * گرمى باعتدال كند آفتاب صبح يك شب كه هست پيش تو فياض را درنگ * زين‌گونه از براى چه باشد شتاب صبح

226

خواهم كه شبى سر زده آيم به در صبح * تا جرعهء فيضى كشم از جام زر صبح در فيض سحر درج بود دولت جاويد * اقبال دهد باج به دريوزه‌گر صبح آفاق به نور گهر خويش بگيرم * چون مهر اگر گام زنم بر اثر صبح پرواز كند با نفسم طاير معنى * خورشيد تواند كه شود هم‌سفر صبح در بسته به ما صبح درآ از درِ يارى * تا بازگشاييم به هم قفل زر صبح بگشاى گريبان و سحر كن شب ما را * تا چند توان گشت چنين دربه‌در صبح اكنون كه نوا بر لب فياض گره شد * با مرغ سحرخيز كه گويد خبر صبح

227

شتاب شام سيه‌چهره و صباح صبيح * بدين درنگ تو دارد كنايه‌هاى صريح سخن‌شناس صحاح زبان حال نه اى * و گرنه سوسن خاموش قايليست فصيح بلند جامهء آمال و پست قامت عمر * بود به پست‌قدان جامهء بلند قبيح ضعيف صحبت عمر و قوى دلايل مرگ * چرا نفهمى تو مطلبى بدين تنقيح بدين سراچهء فانى چه اعتماد بقاست * كنون كه يافت فناى تو بر بقا ترجيح مسبّحان فلك در صوامع ملكوت * ز تار زلف تو سازند رشتهء تسبيح جواب تست زبان بستن از سخن فياض * چه لازمست به منع تو بيش ازين تصريح

228

مكن دراز به زير سپهر پا گستاخ * كه كرده‌اند براى كسى بلند اين كاخ عجب كه كام خود از آسمان توانى ديد * كه كوتهست ترا دست و ميوه بر سر شاخ اثر ندارد هرچند گوش گردون را * به دست ناله دريديم پرده‌هاى صماخ سرايتى به دل نازك تو نتواند * اگرچه گريهء من سنگ مىكند سوراخ گلوى شيشهء قسمت چو تنگ شد فياض * چه نفع دارد اگر دامن خُمست فراخ

329

وزيد بر سر زلف كجت صبا گستاخ * مكن چنين به خود اين هرزه گرد را گستاخ چو با خيال تو بزمى كنم به خلوت دل * نفس به سينه نيارد نهاد پا گستاخ شهيد زهر نگاهى شدم بگو زنهار * كه استخوان مرا نشكند هما گستاخ