تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
تبسم كه به داغ جگر نمك‌ريزست * كزين اميد گل لاله داغدار شكفت چه حاجتست به باغم كه نازنين مرا * دميد سبزهء خطّ و گل عذار شكفت يكى به كشتِ بهارم بيا كنون كه مرا * هزار رنگ گل اشك در كنار شكفت ز خاك كشتهء او سر كشيده شعلهء شوق * ترا خيال كه شمع سر مزار شكفت شكفته ريخت ز كلك من اين غزل فياض * ز بس كه خاطرم از التفات يار شكفت

215

مىفزايد عشق من هر دم چو حسن كاملت * كم شود صبر از دلم هر روز چون رحم از دلت كشتهء ناز ترا آرام نبود بعد مرگ * در قيامت مضطرب از خاك خيزد بسملت گر دلت سنگست من هم آتشم پردور نيست * از فسون عشق اگر جا كرده باشم در دلت گر تغافل گوشهء دامان كشد ناز ترا * قصد قتل عاشقان دارد نگاه غافلت در ميان رندى و زهد تو نتوان فرق كرد * خوش دگر فياض درهم رفته حق و باطلت

216

زان برون زد دلبر من بارگاه از شش جهت * تا توان كردن به سوى او نگاه از شش جهت ماه من كش شش جهت آيينهء ديدار اوست * چون برون آيد برآيد قرص ماه از شش جهت وه كه شد بر عضوعضوم ناتوانيها محيط * ضعف بر من همچو مركز بست راه از شش جهت بىجهت را در جهت جستن طريق عقل نيست * مىكنم دعوى و مىآرم گواه از شش جهت ماه و ماهى نيز از خيل پرستاران تست * پادشاه حسنى و دارى سپاه از شش جهت گر به قدر مستى خود در نشاط آيد كسى * مىتوان افكند بر گردون كلاه از شش جهت من نيارم سوى او فياض ديد از هيچ سو * گرچه او دارد به من دايم نگاه از شش جهت

217

گهى ملال مورِّث گهى غم وراث * قياس كن كه از اين‌ها چه مىبرى ميراث هميشه صرف كنى عمر در اثاث البيت * چرا به خانهء دين تو نيست هيچ اثاث ترا نشاط و مرا رنج و غير را حسرت * كسى نكرد بدين‌گونه قسمت اثلاث كلاه سه‌سه قبا چارچار مىخواهد * كسى كه فرق نداند رُباع را ز ثلاث درين بساطت و تركيب چيست سِر يا رب * كه والدات شدند اربع و بنات ثلاث « 1 » مدام خون دلم صرف ديده مىگردد * ولى هميشه پسر از پدر برد ميراث به درگه كه كنم استغاثه چون فياض * چو نيست در همه عالم مرا بجز تو غياث
هامش
( 1 ) - والدات اربعة ، عناصر اربعه ( آب و باد و خاك و آتش ) . بنات ثلاث ، مواليد ثلاث ( جامد ، نبات ، حيوان ) .