تبسم كه به داغ جگر نمكريزست * كزين اميد گل لاله داغدار شكفت
چه حاجتست به باغم كه نازنين مرا * دميد سبزهء خطّ و گل عذار شكفت
يكى به كشتِ بهارم بيا كنون كه مرا * هزار رنگ گل اشك در كنار شكفت
ز خاك كشتهء او سر كشيده شعلهء شوق * ترا خيال كه شمع سر مزار شكفت
شكفته ريخت ز كلك من اين غزل فياض * ز بس كه خاطرم از التفات يار شكفت
215
مىفزايد عشق من هر دم چو حسن كاملت * كم شود صبر از دلم هر روز چون رحم از دلت
كشتهء ناز ترا آرام نبود بعد مرگ * در قيامت مضطرب از خاك خيزد بسملت
گر دلت سنگست من هم آتشم پردور نيست * از فسون عشق اگر جا كرده باشم در دلت
گر تغافل گوشهء دامان كشد ناز ترا * قصد قتل عاشقان دارد نگاه غافلت
در ميان رندى و زهد تو نتوان فرق كرد * خوش دگر فياض درهم رفته حق و باطلت
216
زان برون زد دلبر من بارگاه از شش جهت * تا توان كردن به سوى او نگاه از شش جهت
ماه من كش شش جهت آيينهء ديدار اوست * چون برون آيد برآيد قرص ماه از شش جهت
وه كه شد بر عضوعضوم ناتوانيها محيط * ضعف بر من همچو مركز بست راه از شش جهت
بىجهت را در جهت جستن طريق عقل نيست * مىكنم دعوى و مىآرم گواه از شش جهت
ماه و ماهى نيز از خيل پرستاران تست * پادشاه حسنى و دارى سپاه از شش جهت
گر به قدر مستى خود در نشاط آيد كسى * مىتوان افكند بر گردون كلاه از شش جهت
من نيارم سوى او فياض ديد از هيچ سو * گرچه او دارد به من دايم نگاه از شش جهت
217
گهى ملال مورِّث گهى غم وراث * قياس كن كه از اينها چه مىبرى ميراث
هميشه صرف كنى عمر در اثاث البيت * چرا به خانهء دين تو نيست هيچ اثاث
ترا نشاط و مرا رنج و غير را حسرت * كسى نكرد بدينگونه قسمت اثلاث
كلاه سهسه قبا چارچار مىخواهد * كسى كه فرق نداند رُباع را ز ثلاث
درين بساطت و تركيب چيست سِر يا رب * كه والدات شدند اربع و بنات ثلاث « 1 »
مدام خون دلم صرف ديده مىگردد * ولى هميشه پسر از پدر برد ميراث
به درگه كه كنم استغاثه چون فياض * چو نيست در همه عالم مرا بجز تو غياث
هامش
( 1 ) - والدات اربعة ، عناصر اربعه ( آب و باد و خاك و آتش ) . بنات ثلاث ، مواليد ثلاث ( جامد ، نبات ، حيوان ) .