تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤

208

گلستان از خنده‌اش طرح گل خندان گرفت * نوبهار از جلوه‌اش سامان درين بستان گرفت شعله‌اى هرجا كه در بزم محبت شد بلند * سوخت ما را دل اگر پروانه را دامان گرفت هستى عاشق حجابى بود پيش راه وصل * دست تا برداشت از خود دامن جانان گرفت عشق در اول شرارى بود و از دامان حسن * گشت آخر شعله‌اى در كفر و در ايمان گرفت نيست در دارالشفاى عشق غير از ما طبيب * هركه آمد از دل پردرد ما درمان گرفت عشق كين از ناتوان بيش از توانا مىكشد * دل ز خسرو برد و از فرهاد مسكين جان گرفت دل به تنگ آمد ز غم فياض تا كى ضبط خويش * آستين بر چشم گريان بيش ازين نتوان گرفت

209

تا طبع باده گرمى آن تندخو گرفت * نتوان ز بيم آبله دست سبو گرفت دام هزار سلسله مىخواست روزگار * زلف كجت به عهدهء يك تار مو گرفت زاهد اگر ز دست تو گيرد پياله‌اى * نتوان پياله را دگر از دست او گرفت كم‌ناله زان شدم كه ز طغيان خون دل * چون شيشهء پُرم نفس اندر گلو گرفت فيض خط پياله كم از خط يار نيست * فياض مى مگر ز لبش رنگ و بو گرفت

210

چون نياز ما و ناز او به هم درمىگرفت * سوختن ما از سر و او گرمى از سر مىگرفت لب به مى ننهاد تا خون در دل ساقى نكرد * شيشه را مىكرد پر هرگه كه ساغر مىگرفت ما و او در مجلسى رخساره گلگون داشتيم * كآفتاب از حسرت آنجا چهره در زر مىگرفت با عتاب او نياز گرم ما تابى نداشت * ما ازو مىسوختيم او گر ز ما درمىگرفت چون ز شرم صوت بلبل در چمن برمىفروخت * غنچه از رشك رخ او تاب اخگر مىگرفت از نسيمى اين زمان چون غنچه مىغلطد به خون * دل كه هر دم بوسه‌ها از نوك نشتر مىگرفت تا كجا در جلوه بودى شب كه هر دم تا به صبح * حسرت قدّ ترا خميازه در بر مىگرفت آب صاف جدول شمشير او كم خورده‌ام * دل دم آبى گهى از جوى خنجر مىگرفت مىتوانستم ازو برداشتن دل يك نفس * گر تغافلهاى او از من نظر برمىگرفت يك كس از آيندگان نگرفت جاى رفتگان * آسمان اى كاش دور ديگر از سر مىگرفت مست فيض مشرقى فياض شد آنجا كه گفت * « گر به شمع كشته مىزد آستين درمىگرفت »

211

شور جنون من ز سر از بخت شوم رفت * فرّ هماى عشق به تاراج بوم رفت با كشت ما كه آب‌خورش آتش دلست * سرگرم شد سموم و ستم بر سموم رفت
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 194 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده