208
گلستان از خندهاش طرح گل خندان گرفت * نوبهار از جلوهاش سامان درين بستان گرفت
شعلهاى هرجا كه در بزم محبت شد بلند * سوخت ما را دل اگر پروانه را دامان گرفت
هستى عاشق حجابى بود پيش راه وصل * دست تا برداشت از خود دامن جانان گرفت
عشق در اول شرارى بود و از دامان حسن * گشت آخر شعلهاى در كفر و در ايمان گرفت
نيست در دارالشفاى عشق غير از ما طبيب * هركه آمد از دل پردرد ما درمان گرفت
عشق كين از ناتوان بيش از توانا مىكشد * دل ز خسرو برد و از فرهاد مسكين جان گرفت
دل به تنگ آمد ز غم فياض تا كى ضبط خويش * آستين بر چشم گريان بيش ازين نتوان گرفت
209
تا طبع باده گرمى آن تندخو گرفت * نتوان ز بيم آبله دست سبو گرفت
دام هزار سلسله مىخواست روزگار * زلف كجت به عهدهء يك تار مو گرفت
زاهد اگر ز دست تو گيرد پيالهاى * نتوان پياله را دگر از دست او گرفت
كمناله زان شدم كه ز طغيان خون دل * چون شيشهء پُرم نفس اندر گلو گرفت
فيض خط پياله كم از خط يار نيست * فياض مى مگر ز لبش رنگ و بو گرفت
210
چون نياز ما و ناز او به هم درمىگرفت * سوختن ما از سر و او گرمى از سر مىگرفت
لب به مى ننهاد تا خون در دل ساقى نكرد * شيشه را مىكرد پر هرگه كه ساغر مىگرفت
ما و او در مجلسى رخساره گلگون داشتيم * كآفتاب از حسرت آنجا چهره در زر مىگرفت
با عتاب او نياز گرم ما تابى نداشت * ما ازو مىسوختيم او گر ز ما درمىگرفت
چون ز شرم صوت بلبل در چمن برمىفروخت * غنچه از رشك رخ او تاب اخگر مىگرفت
از نسيمى اين زمان چون غنچه مىغلطد به خون * دل كه هر دم بوسهها از نوك نشتر مىگرفت
تا كجا در جلوه بودى شب كه هر دم تا به صبح * حسرت قدّ ترا خميازه در بر مىگرفت
آب صاف جدول شمشير او كم خوردهام * دل دم آبى گهى از جوى خنجر مىگرفت
مىتوانستم ازو برداشتن دل يك نفس * گر تغافلهاى او از من نظر برمىگرفت
يك كس از آيندگان نگرفت جاى رفتگان * آسمان اى كاش دور ديگر از سر مىگرفت
مست فيض مشرقى فياض شد آنجا كه گفت * « گر به شمع كشته مىزد آستين درمىگرفت »
211
شور جنون من ز سر از بخت شوم رفت * فرّ هماى عشق به تاراج بوم رفت
با كشت ما كه آبخورش آتش دلست * سرگرم شد سموم و ستم بر سموم رفت