فال خرابى غم او مىزند دلم * آسودگى ز طالع اين مرزوبوم رفت
افكند سايه باز غمت بر وجود ما * آتش دگر به تربيت نخل موم « 1 » رفت
فياض تا چه فتنه دهد رو ز خط يار * اينك سپاه زنگ به تاراج روم رفت
212
سر رفت و داغ عشق بتان از سرم نرفت * تن خاك گشت و خلعت غم از برم نرفت
از داغ دل سياهى ديرينه برنخاست * اين تيرگى ز ناصيهء اخترم نرفت
چون تيغ كار كرده كه افتد ز آب و تاب * آبم تمام رفت ولى جوهرم نرفت
در موجخيز لجهء عشق تو بارها * كشتى دل شكسته شد و لنگرم نرفت
صد بار سوخت آتش عشقم به امتحان * ياقوتوار آب تو از گوهرم نرفت
خود را بسى به صيقل روشنگران زدم * گرد ملال از آينهء منظرم نرفت
فياض كمعيارى نقد وفا ببين * گشتم به دهر دست بدست و زرم نرفت
213
نوبهار من كه هر خار مرا گل كرد و رفت * نالهام را در فراق خويش بلبل كرد و رفت
باد گلزار كمالش ايمن از خاشاك نقص * آنكه هر خاشاك ما را دستهء گل كرد و رفت
فكرها دارد براى من به هر حسنى بهار * تا نپندارى كه در كام تغافل كرد و رفت
گر پريشانست حرفم در غم او دور نيست * هر نفس را بر لب من شاخ سنبل كرد و رفت
آسمان گر با سمندش برنيايد دور نيست * آفتاب از طبلِ بازِ او تنزل كرد و رفت
هر سر خارى درين وادى بهار خرميست * ابر احسانش عجب عرض تجمل كرد و رفت
حلقهء فتراك كمتر از شكنج طره نيست * مىتوان آنجا خيال چين كاكل كرد و رفت
لذت ديگر بود در اضطراب ديدنش * جلوهاش آرام را محو تزلزل كرد و رفت
من كجا و صبر و طاقت اين قدرها در فراق * برق آهم را غمش كوه تحمل كرد و رفت
مستطيع كعبهء اخلاص گشتن مشكلست * مشكلست اين راه مىبايد تأمل كرد و رفت
همت آزادگان صيد كمند و دام نيست * دل درين ره تكيه بر زاد توكل كرد و رفت
صحبت نواب خان فياض صيادى خوشست * در چنين دامى توان ترك تعلل كرد و رفت
214
رسيد موسم نوروز و روزگار شكفت * ز خندهء گل شادى دل بهار شكفت
چه باده ساقى نيسان به جام گلشن ريخت * كه گل به روى گلشن همچو روى يار شكفت
هامش
( 1 ) - نخل موم ، درخت مانندى كه از موم سازند . شاعر قامت خود را به نخل موم تشبيه كرده كه در برابر آتش غم ذوب مىشود .