204
ترا چو خطِ طرف « 1 » روى لاله رنگ گرفت * ز رشك آينهء آفتاب زنگ گرفت
شكست قيمت لعل آن لب و به خنده شكست * گرفت ملك دل آن غمزه و به جنگ گرفت
به شكوه گرم زبانآورى شدم افسوس * كه آن دهن سرِ را هم گرفت و تنگ گرفت
به دوستى تو گر شهرهام عجب نبود * مرا كه گوهر اشك از رخ تو رنگ گرفت
چه اعتراض دلش سخت اگر بود فياض * نكرده است به سختى كسى به سنگ گرفت « 2 »
205
ياد او در سينه كردم جامه بوى گل گرفت * دم زدم از روى او هنگامه بوى گل گرفت
از صرير كلك صوت عندليب آمد به گوش * بس كه در تحرير نامت جامه بوى گل گرفت
جوش بلبل بر كبوتر جلوهء پرواز بست * تا چو برگ گل ز نامت نامه بوى گل گرفت
هر گره از طرهء بند قبايت غنچهايست * تا ز همدوشى سروت جامه بوى گل گرفت
شمع بىتابانه بر ياد تو مىسوزد به بزم * كز بخورِ دود او هنگامه بوى گل گرفت
خاصگان در آتش بىطاقتىها سوختند * از نسيمت تا مشام عامه بوى گل گرفت
دست بر سر بس كه بر ياد گل روى تو زد * بر سر فياض ما عمامه بوى گل گرفت
206
تا گريبان من اينك گرد دامانم گرفت * خاك دامنگير غم آخر گريبانم گرفت
شهسوار غم كه جز من مرد ميدانى نداشت * در كمينم كرد تا آخر به مىدانم گرفت
من كه جنگ روبرو با عشق كردم سالها * من نمىدانم چه كرد آخر كه پنهانم گرفت
من شرارى را به دامن تيز مىكردم كزو * شعلهاى در دامنم افتاد و در جانم گرفت
گفتى اى فياض دل را چون گرفت آن مه ز تو * چون گرفتن را نمىدانم ولى دانم گرفت
207
غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفت * بىرخت گل گونه از رخسار زرد من گرفت
كاشكى يك لحظه سوداى مرا كردى علاج * آنكه از بادام چشمم سالها روغن گرفت
چهره در خون شست او هم گرچه خون من بريخت * تيغ بيداد ترا ديدى كه خون من گرفت
مىنهادم سر به صحرا موج اشكم پا ببست * مىشدم بيرون ز عالم گريهام دامن گرفت
ابروش از كشتنت فياض ننگى طرفه داشت * عاقبت خون ترا تيغ كه در گردن گرفت
هامش
( 1 ) - خط طرف ، خط نورسته بر كنار لب .
( 2 ) - گرفت كردن ، اعتراض كردن .