تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣

204

ترا چو خطِ طرف « 1 » روى لاله رنگ گرفت * ز رشك آينهء آفتاب زنگ گرفت شكست قيمت لعل آن لب و به خنده شكست * گرفت ملك دل آن غمزه و به جنگ گرفت به شكوه گرم زبان‌آورى شدم افسوس * كه آن دهن سرِ را هم گرفت و تنگ گرفت به دوستى تو گر شهره‌ام عجب نبود * مرا كه گوهر اشك از رخ تو رنگ گرفت چه اعتراض دلش سخت اگر بود فياض * نكرده است به سختى كسى به سنگ گرفت « 2 »

205

ياد او در سينه كردم جامه بوى گل گرفت * دم زدم از روى او هنگامه بوى گل گرفت از صرير كلك صوت عندليب آمد به گوش * بس كه در تحرير نامت جامه بوى گل گرفت جوش بلبل بر كبوتر جلوهء پرواز بست * تا چو برگ گل ز نامت نامه بوى گل گرفت هر گره از طرهء بند قبايت غنچه‌ايست * تا ز همدوشى سروت جامه بوى گل گرفت شمع بىتابانه بر ياد تو مىسوزد به بزم * كز بخورِ دود او هنگامه بوى گل گرفت خاصگان در آتش بىطاقتىها سوختند * از نسيمت تا مشام عامه بوى گل گرفت دست بر سر بس كه بر ياد گل روى تو زد * بر سر فياض ما عمامه بوى گل گرفت

206

تا گريبان من اينك گرد دامانم گرفت * خاك دامنگير غم آخر گريبانم گرفت شهسوار غم كه جز من مرد ميدانى نداشت * در كمينم كرد تا آخر به مىدانم گرفت من كه جنگ روبرو با عشق كردم سالها * من نمىدانم چه كرد آخر كه پنهانم گرفت من شرارى را به دامن تيز مىكردم كزو * شعله‌اى در دامنم افتاد و در جانم گرفت گفتى اى فياض دل را چون گرفت آن مه ز تو * چون گرفتن را نمىدانم ولى دانم گرفت

207

غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفت * بىرخت گل گونه از رخسار زرد من گرفت كاشكى يك لحظه سوداى مرا كردى علاج * آنكه از بادام چشمم سالها روغن گرفت چهره در خون شست او هم گرچه خون من بريخت * تيغ بيداد ترا ديدى كه خون من گرفت مىنهادم سر به صحرا موج اشكم پا ببست * مىشدم بيرون ز عالم گريه‌ام دامن گرفت ابروش از كشتنت فياض ننگى طرفه داشت * عاقبت خون ترا تيغ كه در گردن گرفت
هامش
( 1 ) - خط طرف ، خط نورسته بر كنار لب . ( 2 ) - گرفت كردن ، اعتراض كردن .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 193 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده